the way of love
🫀the way of love 🫀
ParT "6"
به نام خالق چشم هایش 👁️
ویو ایشیموری::
عهه بچه ها ول کنید این کار ها رو من تازه از بیمارستان مرخصی شدم 🤧 😭
اصن بریم بیرون بچرخیم یا دلم میخواد گربه داشته باشم بریم بخریم ( با گریه )
یاماتو تعجب کرد و ایشیموری را به اتاق خودش برد و روی تخت نشست که به گفت ..:: ایشیموری مطمئنی حالت خوبه ؟؟ ( نگران )
ایشیموری به یاماتو نگاه کرد و یاماتو را بغل کرد...
یاماتو :: ایشیموری جوری بهم نگاه میکرد انگار تو اقیانوس زیبایی غرق شده بودم . که یک لحظه با بغل کردنش از اقیانوس نجات یافتم...
یاماتو بعد از اینکه ایشیموری او را بغل کرد اون هم با خجالت بغلش کرد تا اینکه اعضا وارد شدن و گفتن ...
:: میخواستید چیکار کنید !! یاماتووو از ما جلو میزنی ؟؟ ، ...
نیجیرو هم با حرص گفت خوش بگذره خواهر و رفت تا اینکه دید ایشیموری جلوی آن را گرفته است و گفت...
ایشیموری:: داداشی نباید بری 😞 بمون ..
گوشی ایشیموری به زنگ خورد و ایشیموری با تعجب گفت مامان ؟!
گوشی را جواب داد و مادر ایشیموری به او گفت :: ایشیموری متاسفم ولی با اینکه با ناپدریت ۱ سال بودم قراره از هم طلاق بگیریم و تو و یاماتو شاهد هستید ...
مادر ایشیموری قطع کرد .. ایشیموری به یاماتو نگاه میکرد و یهو گریه کرد یاماتو فهمید و دوباره ایشیموری را بغل کرد و گفت اشکال نداره ....
نیجیرو گفت:: نمیخواد بغلش کنی ! دیگه برادرش نیستی .
گریه ایشیموری بند آمد و جلوی همه به یاماتو گفت :: بس کن ... اینقدر نقش بازی نکن که برادرمی تو من رو دوست داری 🥹 و.. و... م... من هم تو رو دوست دارم 🦋 ( قلبم اکلیلی شد )
یاماتو به سمت ایشیموری رفت و او را بوسید......
💧 پایان 🌀
بایییییییی عسیسانم 🌸
بچه ها نمیرسم بزارم ببخشید
ParT "6"
به نام خالق چشم هایش 👁️
ویو ایشیموری::
عهه بچه ها ول کنید این کار ها رو من تازه از بیمارستان مرخصی شدم 🤧 😭
اصن بریم بیرون بچرخیم یا دلم میخواد گربه داشته باشم بریم بخریم ( با گریه )
یاماتو تعجب کرد و ایشیموری را به اتاق خودش برد و روی تخت نشست که به گفت ..:: ایشیموری مطمئنی حالت خوبه ؟؟ ( نگران )
ایشیموری به یاماتو نگاه کرد و یاماتو را بغل کرد...
یاماتو :: ایشیموری جوری بهم نگاه میکرد انگار تو اقیانوس زیبایی غرق شده بودم . که یک لحظه با بغل کردنش از اقیانوس نجات یافتم...
یاماتو بعد از اینکه ایشیموری او را بغل کرد اون هم با خجالت بغلش کرد تا اینکه اعضا وارد شدن و گفتن ...
:: میخواستید چیکار کنید !! یاماتووو از ما جلو میزنی ؟؟ ، ...
نیجیرو هم با حرص گفت خوش بگذره خواهر و رفت تا اینکه دید ایشیموری جلوی آن را گرفته است و گفت...
ایشیموری:: داداشی نباید بری 😞 بمون ..
گوشی ایشیموری به زنگ خورد و ایشیموری با تعجب گفت مامان ؟!
گوشی را جواب داد و مادر ایشیموری به او گفت :: ایشیموری متاسفم ولی با اینکه با ناپدریت ۱ سال بودم قراره از هم طلاق بگیریم و تو و یاماتو شاهد هستید ...
مادر ایشیموری قطع کرد .. ایشیموری به یاماتو نگاه میکرد و یهو گریه کرد یاماتو فهمید و دوباره ایشیموری را بغل کرد و گفت اشکال نداره ....
نیجیرو گفت:: نمیخواد بغلش کنی ! دیگه برادرش نیستی .
گریه ایشیموری بند آمد و جلوی همه به یاماتو گفت :: بس کن ... اینقدر نقش بازی نکن که برادرمی تو من رو دوست داری 🥹 و.. و... م... من هم تو رو دوست دارم 🦋 ( قلبم اکلیلی شد )
یاماتو به سمت ایشیموری رفت و او را بوسید......
💧 پایان 🌀
بایییییییی عسیسانم 🌸
بچه ها نمیرسم بزارم ببخشید
- ۲۲۲
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط