{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم قسمت چهارم ستاره من

فصل سوم قسمت چهارم ستاره من


آی : بگو ببینم چرا منو اینجا آوردی
هانتر : اول بخاطر نمیدونم ولی قلبم بهم میگفت ترو بدزدم دوم میدونم الان تو زن دو تا آدم هستی تازه اونا هم برادر های منم هستن سوم: میدونم یه آیدل بودی و بخاطر رابطت با هیکارو استفاع دادی مگه نه؟
آی : خب فکر کنم قلبت اشتباه گفت آم بعدشم من اصلا برادراتو نمیشناسم سومن هههه چی داری واسه خودت بلغور میکنی آیدل کجا و رابطه کجا بود؟
هانتر : میدونم داری مخفیش میکنی میتونم تو گوگل اسمت رو بنویسم
آی : وای فکر کنم چخ رفتم قرار نبود کسی بدونه بخاطر رابطم با هیکارو بود
هانتر : راستی بزار برادرامو بهت معرفی کنم بزرگترین برادرم که 22 سالشه اسمش لوویس کامیکی خب این برادرم قدرتای بالایی داره دومین برادرم جیکوب کامیکیه 20 سالشه اونم قدرتاش زیاده ولی از برادر لوویس قدرتش کمتره و سومین برادرم اسمش نولان کامیکی هستش این یکی 19 سالشه قدرتای خاصی داره دخترا رو دو دقیقه ای به خودش جذب میکنه ولی خودش هیچ علاقه ای به هیچ دختری نداره و بعدی چهارمی منم هانتر کامیکی هستم 18 سالمه قدرتام خیلی زیاد تر از برادر دوممه و پنجمین برادرم که أخرین قوی ترینشون هستش و خیلی قدرت خاص و زیادی داره از برادر اولمم بیشتر داره اسمش هیکارو کامیکیه 16 سالشه اون رئیس کل مافیا هاست و پدرمون جای لوویس میخواد هیکارو رو جانشین خودش کنه
آی : تو الان چی گفتییییییی هیکارو قدرت داره اونم خیلی زیاد امکان نداره اون اصلا به من هیچوقت نگفته بود میدونی چیه اصلا من دیگه به اون خونه ی بزرگ برنمیگردم من با هیکارو واقعا قهرم اون احمق هیچی راجب خودش به من نگفت ای عوضی اصلا ولش کن میزاری برم؟
هانتر : معلومه که نه
آی : چرا؟
هانتر : چون میخوام همسر بشید
ای : مگه جواب رد ندادم
هانتر : ولی یه استراحت هم در کار نیست لباس عروسیتون و هر چی که مربوط به عروسی هستش رو الان آماده میکنم الان به خدمتکارام دستور میدم که لباستون رو براتون بپوشن
آی در ذهنش : باورم نمیشه چرا من به حرف رئیس گوش ندادم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد برگردم پیش رئیس دلم میخواد برم پیش گروهم دلم میخواد به دروغ گفتن و آیدل بودن ادامه بدم پس اگه اینطوره دیگه برای همیشه دروغای قشنگتری درست میکنم

همون موقع آی ستاره چشماش برگشت :

هیکارو : سباستیننننننننن
سباستین : بله
هیکارو : آی پیداش شد؟؟؟؟
سباستین : نه نتونستیم پیداش کنیم
هیکارو در ذهنش : ایکاش به این عمارت نمیومدیم آها یادم اومد یکبار آی درمورد جیکوب به من گفت ولی مطمئن نیستم جیکوب باشه ولی باید برم به قصر جیکوب......... ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم قسمت پنجم ستاره منجیکوب : آی رو پیدا کردین احمقاخدم...

فصل سوم قسمت ششم ستاره منآی : من گوه بخورم اینجا شیرینی ب...

فصل سوم قسمت سوم ستاره منجیکوب : ناراحت نباش آی من دوست دا...

فصل سوم قسمت دوم ستاره منجیکوب : وایییی آی رو تو خونه ی هی...

فیک جدید من بهت نیاز دارم آت دختری عاشق پلنگی ۱۶ سالشه آمریک...

فصل دوم قسمت هفتم ستاره منآی : من میرم خرید بکنم آخه وسیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط