فصل سوم قسمت دوم ستاره من
فصل سوم قسمت دوم ستاره من
جیکوب : وایییی آی رو تو خونه ی هیکارو پیدا کردم سریع باید بدزدمش
همون لحظه آی وقتی داشت بیرون میرفت جیکوب با یه دستمال آی رو بیهوش کرد و برد به قصرش
آی : اینجا کجاست؟
جیکوب : بالاخره پاشدی اینجا اتاق منه تو الان تو تخت منی
آی : من چجوری یه اینجا اومدم میخوام برم خونه تو همون پسری نیستی که اون بیرون دیدمش
جیکوب : بله منم بزار خودمو معرفی کنم من جیکوب کامیکی هستم
آی : چییییی چیگفتیییی تو دقیقا چیه هیکارو حساب میشی
جیکوب : میبینم که با اسم هم اون مافیای لعنتی رو صداش میکنی
آی : مافیای لعنتی منظورت چیه؟
جیکوب : منظورم اینه که کسی که تو باهاش ازدواج کردی و اتاقشو بهت نشون نمیداد یه مافیاست
آی : برای همینه اتاقشو بهم نشون نمیداد؟
جیکوب : معلومه
آی : هیچ اشکالی نداره من هنوز دوسش دارم میدونم که حس میکرده اگه من اتاقشو ببینم ازش بترسمو ازش دورشم و ازش طلاق بگیرم برای همین بهم نگفت پس مهم نیست که هیکارو مافیا باشه
جیکوب : برادرم رئیس کل مافیا هاست
آی : چی واقعا یه سوال الان تو چند دقیقه پیش گفتی برادرت
جیکوب : اره هیکارو کامیکی برادرمه
آی : میگم شما دو تا چقدر شبیه به همید
جیکوب : آره ما شبیه همیم اه راستی لباس عروس بپوش میخوام باهات ازدواج کنم میخوام مهمونی بزرگ هم بگیرم
آی : نمیخوام
جیکوب : مجبورت میکنما
آی : نمیخوام ولم کن
جیکوب : پس خودم لباساتو در میارم و این لباس زیبارو برات میپوشم
آی : نه ولم کن خیلی بی شرمی
بعد از در آوردن لباس آی :
آی با لپای سرخ : اخه احمق فازت چیه آخه
جیکوب : مگه مشکلی داره من بدن زنمو ببینم؟
آی : معلومه مشکل داره من با هیکارو ازدواج کردم نه با تو
جیکوب : خب الان تو قراره زنم شی
آی : ولم کن
بعد از لباس پوشیدن برای آی :
جیکوب : خیلی بهت میاد
آی با قیافه سرخ : خفه دیگه بهم دست نزن فهمیدی یا نه
جیکوب : بهتره باهام درگیر نشی و سند و امضا کنی
آی : نمیخوام
جیکوب : وگرنه به خدمتکارام میگم بکشتت
آی در ذهنش : من نمیخوام بمیرم پس مجبورم امضاش کنم
بعد از امضا :
جیکوب : حالا شدی همسر خوب برای من
آی : خفه شو من هم تورو دوست ندارم هم هیکارو رو هر دوتون چرا ولم نمیکنید باید حرف رئیس رو گوش میکردم من چقدر آخه احمق بودم....... ادامه دارد
جیکوب : وایییی آی رو تو خونه ی هیکارو پیدا کردم سریع باید بدزدمش
همون لحظه آی وقتی داشت بیرون میرفت جیکوب با یه دستمال آی رو بیهوش کرد و برد به قصرش
آی : اینجا کجاست؟
جیکوب : بالاخره پاشدی اینجا اتاق منه تو الان تو تخت منی
آی : من چجوری یه اینجا اومدم میخوام برم خونه تو همون پسری نیستی که اون بیرون دیدمش
جیکوب : بله منم بزار خودمو معرفی کنم من جیکوب کامیکی هستم
آی : چییییی چیگفتیییی تو دقیقا چیه هیکارو حساب میشی
جیکوب : میبینم که با اسم هم اون مافیای لعنتی رو صداش میکنی
آی : مافیای لعنتی منظورت چیه؟
جیکوب : منظورم اینه که کسی که تو باهاش ازدواج کردی و اتاقشو بهت نشون نمیداد یه مافیاست
آی : برای همینه اتاقشو بهم نشون نمیداد؟
جیکوب : معلومه
آی : هیچ اشکالی نداره من هنوز دوسش دارم میدونم که حس میکرده اگه من اتاقشو ببینم ازش بترسمو ازش دورشم و ازش طلاق بگیرم برای همین بهم نگفت پس مهم نیست که هیکارو مافیا باشه
جیکوب : برادرم رئیس کل مافیا هاست
آی : چی واقعا یه سوال الان تو چند دقیقه پیش گفتی برادرت
جیکوب : اره هیکارو کامیکی برادرمه
آی : میگم شما دو تا چقدر شبیه به همید
جیکوب : آره ما شبیه همیم اه راستی لباس عروس بپوش میخوام باهات ازدواج کنم میخوام مهمونی بزرگ هم بگیرم
آی : نمیخوام
جیکوب : مجبورت میکنما
آی : نمیخوام ولم کن
جیکوب : پس خودم لباساتو در میارم و این لباس زیبارو برات میپوشم
آی : نه ولم کن خیلی بی شرمی
بعد از در آوردن لباس آی :
آی با لپای سرخ : اخه احمق فازت چیه آخه
جیکوب : مگه مشکلی داره من بدن زنمو ببینم؟
آی : معلومه مشکل داره من با هیکارو ازدواج کردم نه با تو
جیکوب : خب الان تو قراره زنم شی
آی : ولم کن
بعد از لباس پوشیدن برای آی :
جیکوب : خیلی بهت میاد
آی با قیافه سرخ : خفه دیگه بهم دست نزن فهمیدی یا نه
جیکوب : بهتره باهام درگیر نشی و سند و امضا کنی
آی : نمیخوام
جیکوب : وگرنه به خدمتکارام میگم بکشتت
آی در ذهنش : من نمیخوام بمیرم پس مجبورم امضاش کنم
بعد از امضا :
جیکوب : حالا شدی همسر خوب برای من
آی : خفه شو من هم تورو دوست ندارم هم هیکارو رو هر دوتون چرا ولم نمیکنید باید حرف رئیس رو گوش میکردم من چقدر آخه احمق بودم....... ادامه دارد
- ۱.۴k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط