{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌺انگار صحبت های من را نمی شنید. بدنش یخ کرده بود. لحظه ای

🌺انگار صحبت های من را نمی شنید. بدنش یخ کرده بود. لحظه ای ایستادم و سرش را از روی شانه ام بلند کردم. پرسیدم: « دخترم نمیای پایین ؟! »
با همان لحن کودکانه و معصومش با نگاهی که به جانم آتش می زد، گفت: « عزیز جون دلم برای بابام تنگ شده . نمی دونی من چی می کشم.»

🌺به خانه که رسیدیم، فاطمه تب کرد‌. الهه خیلی تعجب کرده بود. هم به خاطر اینکه زود برگشتیم، هم به خاطر حالی که من و فاطمه داشتیم.
نتوانستم ماجرا را برایش توضیح بدهم. دیدن آن دختر در کنار پدرش، فاطمه را آن چنان به هم ریخته بود که آرام و قرار نداشت.

🌺یک هفته تمام فاطمه در کوره تب می سوخت و شب ها نمی خوابید. من و مادرش به نوبت پاشویه اش می کردیم.
وقتی از او می پرسیدم: « فاطمه جان درد و بلات به جونم، چرا مریض شدی؟ »
می گفت: « ای کاش اون روز نمی رفتیم پارک. دیگه از پارک بدم می‌آید! ای کاش منم بابا داشتم! »

🌺این حرف ها دل ما را فقط به یک روضه وصل می کرد. جنس این بی قراری ها برای ما آشنا بود. همیشه آرام کردن دخترهای سه ساله ای که بهانه بابا گرفته اند سخت است.
آن روز ها خانه ما خرابه شام بود!

#کاش_برگردی
#شهید_زکریا_شیری
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۲)

🌺از بس اشک ریخته‌ بود چشم هایش به زور باز می شد. درست روزهای...

#من_محمد_را_دوست_دارم🔶پیام رهبر انقلاب اسلامی در پی اهانت یک...

🌺هر طور بود زکریا را راضی کردیم تا با ما به روستا بیاید. در ...

🌺 زکریا که چشم های متعجب ما را دید، شروع کرد به تعریف کردن م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط