پارت

پارت۳

لی یان:
بورام که شاخ درآورده بود از حرف هام اما عمو هو کاملا ریلکس بود انگار همه چیز رو از قبل میدونست

عمو هو: خوب لی یان من همه این چیز هارو از قبل میدونستم تو خیلی برام عزیزی و یادگار پدرت هستی برام اما مجبورم که تو رو به جونگ کوک تحویل بدم
لی یان: یعنی چی؟ که همون موقع صدای زنگ در اومد ترس کل بدنم رو گرفت بدنم یخ زده بود و رنگم گچ خوب میدونستم کی پشت دره که عمو هو بلند د تا بره در رو باز کنه گفتم: عمو هو لطفاً
اما عمو هو بدون هیچ حرفی در رو باز گرد تهیونگ بود و جانگ شین و بدتر از همه ی اونها جونگ کوک با چند تا از نگهبان ها بورام من رو برد پشت سر خودش و دستم رو محکم گرفته بود که جونگ کوک اومد جلو

بورام: جلو نیاین
جونگ کوک: چرا؟مگه بهت نگفته بود که زنه منه؟ کدوم قانونی گفته که زن میتونه از دست شوهرش فرار کنه

لی یان: ترسیده بودم انگار دیگه دنیا برام به اخر رسیده بود سریع دست بورام رو ول کردم و به سمت اتاق پدر و مادرم از پله ها رفتم بالا. و رفتم کنار بالکن یعنی دیگه اخرش بود؟
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴لی یان:اون بالکن به قدری ارتفاع داشت که اگر ازش میپرید...

پارت ۵لی یان: چشم هام رو باز کردم فکر کردم مردم ولی نه هنوز ...

پارت۲ جانگ شین: چیشده دختر کوچولو؟ چشمات بارونیهلی یان: چیزی...

فیک کوک:لی یان:دیگه واقعا خسته شده بودم از همه چی من رو به خ...

از زبان ا/تبرگشتم و رفتم... دیگه مهم نبود برام..رفتم پیشه بق...

قلب یخیپارت ۱۷از زبان ا/ت:جونگ کوک: من به خودم افتخار میکنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط