فیک کوک

فیک کوک:

لی یان:
دیگه واقعا خسته شده بودم از همه چی من رو به خاطر یه اموال لعنتی که از پدرم ارث برده بودم آوردنم تو یه عمارت به زور و بعد از چند وقت هم من رو جونگ کوک مجبور کرد که زنش بشم به قول خودش برای اینکه ازم محافظت کنه هع مسخرست دیگه واقعا خسته شده بودم دیشب هم که مکالمه ی خودش و تهیونگ رو شنیده بودم

مکالمه تهیونگ و جونگ کوک:
تهیونگ: میخوای باهاش چیکار کنی؟ اون فقط یه بچه ی ۱۶ سالست
جونگ کوک: سمج تر از این حرف هاست نمیشه سرش رو شیره بمالی و اون ارث لعنتی رو ازش بگیری

لی یان: بغضم گرفته بود کاش حرف هاشون رو نمیشنیدم کاش هیچوقت آمریکا رو ترک نمیکردم مامانم رو ترک نمیکردم و نمیومدم به این جهنم همینجوری سرم پایین بود و بغضم گرفته بود خواستم برم که جانگ شین رو روبروم دیدم فکر کنم خیلی وقته اینجاست و میدونه که فالگوش وایسادم

ادامش بدم؟
دیدگاه ها (۱)

پارت۲ جانگ شین: چیشده دختر کوچولو؟ چشمات بارونیهلی یان: چیزی...

پارت۳لی یان:بورام که شاخ درآورده بود از حرف هام اما عمو هو ک...

سناریو:وقتی سرما خوردی و بهشون چیزی نمیگی و وقتی میان خونه م...

پارت ۷ لیانا: باشه قول میدم دیگه تکرار نشهتهیونگ: دفعه ی قبل...

black flower(p,256)

black flower(p,312)

دانشگاه وانیلی / فیک تهکوک پارت ۷جونگ کوک : اگه قراره از کسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط