دو پارتی درخواستی
دو پارتی درخواستی
پارت آخر
یونا وقتی چشمامو باز کردم توی اتاق ناشنا و روشن بودم ... سه هو هم بالای سرم بود و کنارم نشسته بود
یونا. س....سه هو
سه هو. جانم عزیزم...( بغض و خوشحال
یونا. اینجا کجاس؟ من کجام؟ چه خبره؟
سه هو. اینجا بیمارستانه عزیزم وقتی ومدم خونه دیدم افتادی آوردمت اینجا ببخشید عشقم من نباید تنهات میگذاشتم
یونا. حق داشتی ... لین مشکل از منه و توهم داشتن بچه حقته
سه هو. اما من الانم یه بچه دارم
یونا. سه هو من بچه ات نیستم
سه هو . تو نه عشقم .....بچه خودمون ( لبخند
یونا. چی داری میگی سه هو اصلا منظورت رو نمی فهمم ( دکتر ومد
دکتر. به به مامان خانوم ما بلخره بیدار شد... مبارکت باشه( لبخند
یونا. یعنی...... واقعااا...اما.....اما شما که گفتین من نمیتونم باردار بشم،
دکتر. میدونم عزیزم ولی این واقعا یه معجزه اس من تاحالا چنین چیزی ندیده بودم تو دوماه که بارداری
یونا. ( از سر ذوق گریه اش گرفت
سه هو. گریه نکن عزیزم( بغض و خوشحال و برای اینکه یونا گریه نکنه گفت )
سه هو. میخوای به یونگی خبر بدیم ؟
یونا. اهوممم ( بغض و خوشحال
سه هو. زنگ زد
یونگی. سلام سه هو .. بله؟
یونا. سلام داداشی ...خوبی؟ ( صدای لرزان از خوشحالی
یونگی. سلام خواهری خوبی؟ چیزی شده ؟ چرا صدات میلرزه؟
یونا. نه چیزی نبست.. من عالیم.....میخوام یه خبر خوب بهت بدم
یونگی . چه خبری؟
یونا. داداشی.. تو ..داری دایی میشی
یونگی. چیییی؟.. واقعا یونا......جدی میگییی ؟....وابیییی....یونا باورت نمیشه چقدر ذوق کردم..خونه الان بیام پیشت ؟ ( با کلی ذوق
یونا. ام ..نه بیمارستانم میتونی بیای اینجا؟
یونگی . اره اره حتما میاممم
چند مین بعد
یونگی. ( برو جعبه شیرینی و دسته گل و داد دست سه هو و یونا رو بغل کرد )
یونگی. یونا نمیدونی چقدر ذوق دارم........دلم میخواد زود تر خواهر زادم و ببینم
سه هو . منم خیلی دلم میخاد بچمو ببینم ( خنده
یونگی. عه هواسم بهت نبود ببخشید مبارکه توام باشه
سه هو. ممنون( خنده
یونگی. خیلی خوشحالم برات خواهری مبارکت باشه
یونا. مرسی داداشی
( یونا . ون شب بهترین روز زندگیم بود بهترین خبر عمرم خبر مادر شدنم توی ون روز بهم رسید و ذوق یونگی و سه هو واقعا باعث میشد احساس خوشبختی کنم و اینا فقط به خاطر معجزه بزرگ زندگیم یعنی بچه ام بود
چند ماه بعد
بچه من به دنیا ومد یه دختر کوچولوی خوشگل که اسمش رو گذاشتیم مینسو این بچه انقدر واسمون عزیزه که همیشه ما سر اینکه کدوممون نگهش داره کلی باهم جر و بحث میکنیم و میخندیم
پایان ♡
پارت آخر
یونا وقتی چشمامو باز کردم توی اتاق ناشنا و روشن بودم ... سه هو هم بالای سرم بود و کنارم نشسته بود
یونا. س....سه هو
سه هو. جانم عزیزم...( بغض و خوشحال
یونا. اینجا کجاس؟ من کجام؟ چه خبره؟
سه هو. اینجا بیمارستانه عزیزم وقتی ومدم خونه دیدم افتادی آوردمت اینجا ببخشید عشقم من نباید تنهات میگذاشتم
یونا. حق داشتی ... لین مشکل از منه و توهم داشتن بچه حقته
سه هو. اما من الانم یه بچه دارم
یونا. سه هو من بچه ات نیستم
سه هو . تو نه عشقم .....بچه خودمون ( لبخند
یونا. چی داری میگی سه هو اصلا منظورت رو نمی فهمم ( دکتر ومد
دکتر. به به مامان خانوم ما بلخره بیدار شد... مبارکت باشه( لبخند
یونا. یعنی...... واقعااا...اما.....اما شما که گفتین من نمیتونم باردار بشم،
دکتر. میدونم عزیزم ولی این واقعا یه معجزه اس من تاحالا چنین چیزی ندیده بودم تو دوماه که بارداری
یونا. ( از سر ذوق گریه اش گرفت
سه هو. گریه نکن عزیزم( بغض و خوشحال و برای اینکه یونا گریه نکنه گفت )
سه هو. میخوای به یونگی خبر بدیم ؟
یونا. اهوممم ( بغض و خوشحال
سه هو. زنگ زد
یونگی. سلام سه هو .. بله؟
یونا. سلام داداشی ...خوبی؟ ( صدای لرزان از خوشحالی
یونگی. سلام خواهری خوبی؟ چیزی شده ؟ چرا صدات میلرزه؟
یونا. نه چیزی نبست.. من عالیم.....میخوام یه خبر خوب بهت بدم
یونگی . چه خبری؟
یونا. داداشی.. تو ..داری دایی میشی
یونگی. چیییی؟.. واقعا یونا......جدی میگییی ؟....وابیییی....یونا باورت نمیشه چقدر ذوق کردم..خونه الان بیام پیشت ؟ ( با کلی ذوق
یونا. ام ..نه بیمارستانم میتونی بیای اینجا؟
یونگی . اره اره حتما میاممم
چند مین بعد
یونگی. ( برو جعبه شیرینی و دسته گل و داد دست سه هو و یونا رو بغل کرد )
یونگی. یونا نمیدونی چقدر ذوق دارم........دلم میخواد زود تر خواهر زادم و ببینم
سه هو . منم خیلی دلم میخاد بچمو ببینم ( خنده
یونگی. عه هواسم بهت نبود ببخشید مبارکه توام باشه
سه هو. ممنون( خنده
یونگی. خیلی خوشحالم برات خواهری مبارکت باشه
یونا. مرسی داداشی
( یونا . ون شب بهترین روز زندگیم بود بهترین خبر عمرم خبر مادر شدنم توی ون روز بهم رسید و ذوق یونگی و سه هو واقعا باعث میشد احساس خوشبختی کنم و اینا فقط به خاطر معجزه بزرگ زندگیم یعنی بچه ام بود
چند ماه بعد
بچه من به دنیا ومد یه دختر کوچولوی خوشگل که اسمش رو گذاشتیم مینسو این بچه انقدر واسمون عزیزه که همیشه ما سر اینکه کدوممون نگهش داره کلی باهم جر و بحث میکنیم و میخندیم
پایان ♡
- ۸.۲k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط