عشقممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۲۳

زنگ درو زدیم و در باز شد که دیدم شایان جلو در وایستاده اون درو باز کرد

بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم و اونم به من زل زد

همینجوری تو چشمای هم نگاه میکردیم که با صدای خالم به خودمون اومدیم

_شایان پسرم چرا نمیزاری خالت اینا بیان داخل چند ساعت تو ماشین بودن خستن

_اوه ببخشید اصلا حواسم نبود
بفرمایید داخل خوش اومدین

شایان خیلی تغییر کرده بود قیافش جا افتاده تر شده بود و هیکلی در شده بود
ولی موهاش همونجوری از پشت گوجه ای شده بود
ته ریش هم گزاشته بود و سبیلش هم برداشته بود
شایان الان ۳۲ سالش بود و من ۱۸ هردومون به اندازه کافی عاقل شده بودیم پس دیگه هیچ اشتباهی آزمون سر نمی زد


وقتی رفتیم داخل لباس هامون رو عوض کردیم و خالم واسمون چای و شیرینی آورد تا خستگیمون در بیاد

خالم
_هلن دخترم تو توی اتاق شایان بمون
مامانت و پدرت هم تو اتاق مهمون میمونن

چیشدههههه؟؟؟؟؟
من تو اتاق کی می موندم؟
اوها دیگه اصلا همچین چیزی رو قبول نمی کردم به هیچ عنوان

_خاله من پیش شایان بمونم؟

_اره دخترم مشکلش چیه؟

به شایان نگاه کردم که دیدم سرشو انداخته پایین و هیچی نمی گفت
چرا لال شده بود

خواستم اعتراض کنم که...
دیدگاه ها (۰)

#عشق_ممنوعه#پارت_۲۴خواستم اعتراض کنم که مامانم نزاشت و دهنمو...

#عشق_ممنوعه #پارت_۲۵بهم نگاه کرد و گفت:_تو مهمونی انتظار دار...

#عشق_ممنوعه #پارت_۲۲۳ سال بعد...با اصرار مامانم ساکمو جمع کر...

#عشق_ممنوعه #پارت_۲۱بعد از تمام شدن تعریف هام روبه مامان و ب...

عاشق یه خلافکار شدم پارت ۱۸تقریبا ۶ ساعت بود که اونجا بودم و...

چندپارتی☆درخواستی>>>p.3_اهههه  گندش بزننبعد از کلی غر غر کرد...

بعد مدت های طولانی اومدم ادامشو بنویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط