Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.31
(روایت از زبان ا.ت)
چند ثانیه همهچی ساکت بود.
کیان هنوز کنار در ایستاده بود.
جونگکوک مستقیم بهش نگاه کرد.
گفتی یکی دستور شروع این نقشه رو داده.
کیان سرش رو پایین انداخت.
آره.
کی بود؟
کیان جواب نداد.
تهیونگ جلو اومد.
کیان، دیگه تمومش کن.
کیان چند لحظه به هر سهمون نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
پدر ا.ت.
خشکم زد.
چی؟
جونگکوک هم برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد.
پدر ا.ت؟
کیان سرش رو تکون داد.
همهچی از طرف اون شروع شد.
نه...
صدای خودم هم برام غریبه بود.
بابام چرا باید همچین کاری کنه؟
کیان جواب داد:
چون میخواست تو با جونگکوک ازدواج کنی.
تهیونگ با ناباوری گفت:
یعنی آتشسوزی...
آره.
کیان ادامه داد:
آتشسوزی کار آدمهای پدر ا.ت بود.
احساس کردم زمین زیر پام خالی شد.
ولی... ممکن بود کسی آسیب ببینه.
میدونم.
پس چرا؟
کیان چند ثانیه سکوت کرد.
چون فکر میکرد تنها راه اینه که خانوادهی جونگکوک مجبور بشن خونهشون رو ترک کنن و به خونهی شما بیان.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
و بعد پدرامون ازدواج رو مطرح کنن.
کیان سرش رو تکون داد.
دقیقاً.
اشک توی چشمام جمع شد.
یعنی بابام زندگی منو...
نتونستم جملهم رو تموم کنم.
جونگکوک کنارم ایستاد.
این بار نه برای دعوا.
فقط برای اینکه تنها نباشم.
کیان آخرین فایل رو روی صفحه باز کرد.
یه پیام قدیمی از پدرم بود:
«فقط کاری کنید این دو نفر ازدواج کنن. بعدش همهچیز تمومه.»
چند ثانیه به اون جمله خیره موندم.
همهی تهدیدها...
آتشسوزی...
ازدواج...
حتی برگشتن تهیونگ...
انگار همهی تکههای پازل بالاخره کنار هم قرار گرفته بودن.
جونگکوک آروم گفت:
پس تموم شد.
کیان سرش رو تکون داد.
آره.
برای اولین بار بعد از مدتها، نفس راحتی کشیدم.
ولی یه چیز هنوز توی ذهنم بود.
نگاهم رو به جونگکوک دوختم.
پس ما...
جونگکوک نگام کرد.
چی؟
اگه هیچکدوممون مجبور نبودیم...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
این بار دیگه هیچکس برای ما تصمیم نمیگیره.
و همین جمله...
بیشتر از هر چیزی بهم آرامش داد.
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.31
(روایت از زبان ا.ت)
چند ثانیه همهچی ساکت بود.
کیان هنوز کنار در ایستاده بود.
جونگکوک مستقیم بهش نگاه کرد.
گفتی یکی دستور شروع این نقشه رو داده.
کیان سرش رو پایین انداخت.
آره.
کی بود؟
کیان جواب نداد.
تهیونگ جلو اومد.
کیان، دیگه تمومش کن.
کیان چند لحظه به هر سهمون نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
پدر ا.ت.
خشکم زد.
چی؟
جونگکوک هم برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد.
پدر ا.ت؟
کیان سرش رو تکون داد.
همهچی از طرف اون شروع شد.
نه...
صدای خودم هم برام غریبه بود.
بابام چرا باید همچین کاری کنه؟
کیان جواب داد:
چون میخواست تو با جونگکوک ازدواج کنی.
تهیونگ با ناباوری گفت:
یعنی آتشسوزی...
آره.
کیان ادامه داد:
آتشسوزی کار آدمهای پدر ا.ت بود.
احساس کردم زمین زیر پام خالی شد.
ولی... ممکن بود کسی آسیب ببینه.
میدونم.
پس چرا؟
کیان چند ثانیه سکوت کرد.
چون فکر میکرد تنها راه اینه که خانوادهی جونگکوک مجبور بشن خونهشون رو ترک کنن و به خونهی شما بیان.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
و بعد پدرامون ازدواج رو مطرح کنن.
کیان سرش رو تکون داد.
دقیقاً.
اشک توی چشمام جمع شد.
یعنی بابام زندگی منو...
نتونستم جملهم رو تموم کنم.
جونگکوک کنارم ایستاد.
این بار نه برای دعوا.
فقط برای اینکه تنها نباشم.
کیان آخرین فایل رو روی صفحه باز کرد.
یه پیام قدیمی از پدرم بود:
«فقط کاری کنید این دو نفر ازدواج کنن. بعدش همهچیز تمومه.»
چند ثانیه به اون جمله خیره موندم.
همهی تهدیدها...
آتشسوزی...
ازدواج...
حتی برگشتن تهیونگ...
انگار همهی تکههای پازل بالاخره کنار هم قرار گرفته بودن.
جونگکوک آروم گفت:
پس تموم شد.
کیان سرش رو تکون داد.
آره.
برای اولین بار بعد از مدتها، نفس راحتی کشیدم.
ولی یه چیز هنوز توی ذهنم بود.
نگاهم رو به جونگکوک دوختم.
پس ما...
جونگکوک نگام کرد.
چی؟
اگه هیچکدوممون مجبور نبودیم...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
این بار دیگه هیچکس برای ما تصمیم نمیگیره.
و همین جمله...
بیشتر از هر چیزی بهم آرامش داد.
ادامه دارد...........
- ۸۲۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط