𝓈𝓂𝒾ℯ
𝓈𝓂𝒾ℯ
Part "49"
☆ویو هانا☆
جشن هنوز ادامه داشت.
همه میخندیدن، موسیقی پخش میشد و سالن پر از نور و صدا بود.
اما من...
انگار توی یه دنیای دیگه بودم.
حرف ماریا درباره “جعبه نتیجه” هنوز توی ذهنم میچرخید.
و اون لحظه کوتاه سکوت...
همه چیز عادی نبود.
آروم از سالن بیرون زدم و وارد راهروی کنار آشپزخونه شدم.
میخواستم یه نفس بکشم.
دستمو گذاشتم روی دیوار و چند ثانیه چشمامو بستم.
هانا: باید حواسم رو جمع کنم...
همین موقع یه صدای خیلی آروم از انتهای راهرو اومد.
صدا مثل قدم نبود...
انگار کسی داشت با یه نفر دیگه آروم حرف میزد.
کنجکاو شدم.
آروم جلو رفتم.
پشت یکی از ستون ها قایم شدم.
دو تا از خدمتکارها اونجا بودن.
یکی از اونا با صدای پایین گفت:
ـ سایه گفته امشب هیچ اشتباهی نباید بشه...
اون یکی سریع نگاهش کرد و گفت:
ـ آرومتر... اگه کسی بشنوه دردسر میشه.
بدنم یخ کرد.
سایه...
قلبم تند تند زد.
یه قدم عقب رفتم.
پاهام یه لحظه لرزید.
هانا: سایه... یعنی چی؟
همون لحظه صدای خنده مهمونا از سالن اومد و صداشون گم شد.
سریع برگشتم عقب.
نمیخواستم لو برم.
نفس نفس میزدم.
سایه...
این اسم از کجا اومده بود؟
و چرا توی عمارت ماریا گفته میشد؟
...
وقتی برگشتم داخل سالن، چشمم ناخودآگاه دنبال تهیونگ گشت.
کنار میز ایستاده بود.
همون لحظه نگاهش به من افتاد.
برای یه ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
نه حرفی زد...
نه چیزی پرسید...
ولی انگار یه آرامش عجیب توی اون نگاه بود.
انگار میگفت: “حواسم هست...”
من سریع سرم رو پایین انداختم.
دستم هنوز میلرزید.
سایه...
اگه این اسم واقعیه...
پس این جشن فقط یه جشن ساده نیست...
یه چیز خیلی بزرگ پشتش پنهونه...
و من درست وسطش گیر افتاده بودم...
ادامه دارد...
Part "49"
☆ویو هانا☆
جشن هنوز ادامه داشت.
همه میخندیدن، موسیقی پخش میشد و سالن پر از نور و صدا بود.
اما من...
انگار توی یه دنیای دیگه بودم.
حرف ماریا درباره “جعبه نتیجه” هنوز توی ذهنم میچرخید.
و اون لحظه کوتاه سکوت...
همه چیز عادی نبود.
آروم از سالن بیرون زدم و وارد راهروی کنار آشپزخونه شدم.
میخواستم یه نفس بکشم.
دستمو گذاشتم روی دیوار و چند ثانیه چشمامو بستم.
هانا: باید حواسم رو جمع کنم...
همین موقع یه صدای خیلی آروم از انتهای راهرو اومد.
صدا مثل قدم نبود...
انگار کسی داشت با یه نفر دیگه آروم حرف میزد.
کنجکاو شدم.
آروم جلو رفتم.
پشت یکی از ستون ها قایم شدم.
دو تا از خدمتکارها اونجا بودن.
یکی از اونا با صدای پایین گفت:
ـ سایه گفته امشب هیچ اشتباهی نباید بشه...
اون یکی سریع نگاهش کرد و گفت:
ـ آرومتر... اگه کسی بشنوه دردسر میشه.
بدنم یخ کرد.
سایه...
قلبم تند تند زد.
یه قدم عقب رفتم.
پاهام یه لحظه لرزید.
هانا: سایه... یعنی چی؟
همون لحظه صدای خنده مهمونا از سالن اومد و صداشون گم شد.
سریع برگشتم عقب.
نمیخواستم لو برم.
نفس نفس میزدم.
سایه...
این اسم از کجا اومده بود؟
و چرا توی عمارت ماریا گفته میشد؟
...
وقتی برگشتم داخل سالن، چشمم ناخودآگاه دنبال تهیونگ گشت.
کنار میز ایستاده بود.
همون لحظه نگاهش به من افتاد.
برای یه ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
نه حرفی زد...
نه چیزی پرسید...
ولی انگار یه آرامش عجیب توی اون نگاه بود.
انگار میگفت: “حواسم هست...”
من سریع سرم رو پایین انداختم.
دستم هنوز میلرزید.
سایه...
اگه این اسم واقعیه...
پس این جشن فقط یه جشن ساده نیست...
یه چیز خیلی بزرگ پشتش پنهونه...
و من درست وسطش گیر افتاده بودم...
ادامه دارد...
- ۴۱۹
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط