پارت ۲۰
پارت ۲۰
افکار توی مغز کاکاشی میسوخت. انگار کسی انها را با میله ی داغ پشت ذهنش حک میکرد.
تمام سلول های مغزش در ان لحظه تصمیم گرفته بودند که چیزهایی را تصور کنند، همان ها که کاکاشی دعا میکرد تمام شود.
خودش، در حالی که لباس های مزخرف و بدن نمای مدل های هالیوود را پوشیده بود. دراز کشیده روی شکمش و با ان ژست هایی که عکسش توی مجله ها بود....
و قسمت بدتر؟
اوبیتو، با دوربین جلوی رویش. در حال عکاسی از تک تک لحظه ها و حرکات بدن کاکاشی انگار که قرار بود ان را بعدا روی دیوار خانه اش نصب کند.
چشم های تیره و شیطنت امیز، قرار بود از پشت لنز دوربین نگاهش کنند. دوباره.
حتی فکرش هم معده ی کاکاشی را به هم میریخت. و او احساس خجالت میکرد از اینکه...ته دلش یجورایی راضی بود؟
سریع سرش را تکان داد و انگار که به چیزی بد و شیطانی فکر کرده باشد نگاهش را از اوبیتو گرفت:"حتی فکرشم نکن."
ولی طوری که پیشنهاد را رد کرد؟ هم خودش و هم اوبیتو میدانستند که بیش از حد ضعیف بود.
اوبیتوی کرمولک هم که کلا عادت داشت مرض بریزد اه ناامیدانه ای کشید[نمایشی]:"ای بابا حیف شد، فکر کردم دیگه به...دوربین و اینجور چیزا عادت کردی."
بعد زانویش را زد به زانوی کاکاشی، حرکتی از روی بازیگوشی.
ولی به جای اینکه حس دوستانه به کاکاشی منتقل کند، دوباره دلش پیچ خورد. مثل وقتی که میدانست توی دردسر افتاده.
و اوبیتو هم ول کن ماجرا نبود:"یا...نکنه باید بیشتر عادتت بدم؟"
کاکاشی مثل خر مانده بود تو گل و خودش هم میدانست.
کاملا به مرز قبولی رسیده بود که پسر کنارش دلیل همه ی احساسات هیجانی او بود.
ترس؟ البته. فقط یک اوبیتو کنارت داشته باش تا نصف شب مثل یک روانی زنجیری توی خانه ات قدم بزند.
هیجان و برانگیختگی؟ صددرصد. فقط یک اوبیتو کنارت داشته باش تا حرف های تحریک امیز بهت بزند و کنار گوشت نفس بکشد.
و...عشق؟ کاکاشی قبول کرد.
یک اوبیتو کنارت داشته باش تا هر روز خدا توی دانشگاه سعی کند تو را بخنداند. بازیگوشی کند و جوک های بی مزه بگوید تا لبخندت را ببیند.
بدون توجه به حرف مردم از پشت صفحات کامپیوتر نگاهت کند و ارزوی داشتنت را داشته باشد.
و حتی وقتی نیمه شب ها از او و ظاهرش میترسی، با نگرانی پتو را رویت مرتب کند.
لعنتی، قلب کاکاشی سفت شد. سرش را پایین انداخت:"اوبیتو خدا لعنتت کنه با این کارات."
او گفت و اینبار چیزی ته صدای همیشه خونسردش غیر عادی بود.
پوزخند اوبیتو محو شد، بلافاصله. سرش را کج کرد تا صورت کاکاشی را ببیند:"چرا؟ چی شده؟"
کاکاشی اه کشید و دستش را کشید روی صورتش، کف دستش روی دهانش ثابت ماند:"دیگه عادتم دادی. بیخیال."
کمی مکث...بعد ادامه داد:"باشه، پاشو بیا عکس بگیر ازم. چون...چمیدونم. چون تویی."
و ان کلمه، توی فضای بین خودش و اوبیتو باقی ماند. برای چند لحظه.
'چون تویی.'
و همین کافی بود تا اوبیتو از توی چشم های کاکاشی بخواند. حقیقت های ناگفته، لبخند های بی نشان.
و...اعتماد های بی بهانه.
●
اوبیتو بلند بلند قهقهه زد:"مجله ساحلی زنونه؟! حاجی پشمام ازینا میخونی؟"
کاکاشی مثل بنز افتاد دنبالش:"بدش به مننننن اونو از کجا دراوردی؟"
ولی اوبیتو مدام پشتش را به کاکاشی میکرد تا او نتواند مجله را بگیرد. با ذوق ورق زد:"اوفففف جونزز. کاکاشی از تو بعید بود. همش میدیدم کتاب میخونی فکر کردم درسیههه نگو اینارو میخ-"
کاکاشی مجله را از توی دست اوبیتو کشید بیرون و مثل یک دارایی ارزشمند ان را چسباند به سینه اش:"گفتم برو سی دی فیلم بیار چرا رفتی سراغ کتابخونهم؟"
ولی اوبیتو حواسش نبود چون داشت قفسه ها را نگاه میکرد که پر از مجله ها و مانگا های بالای هجده سال بود. قبلا ان ها را ندیده بود چون کاکاشی توی هزار تا سوراخ سنبه قایمشان میکرد:"بررررگام مانگا هم میخونی؟ وااای اون چیه؟ وارونه و خشن؟" (اسم کاملا من دراوردی نرید سرچ کنید)
کاکاشی سریع سعی کرد جلوی اوبیتو را بگیرد، ولی خیلی دیر شده بود.
اوبیتو مانگا را از توی قفسه بیرون کشید و...برچسب 'هشدار: یائویی و اسمات' روی مانگا را دید.
چند لحظه سکوت، قلب کاکاشی توی گوش هایش میکوبید.
چهره ی اوبیتو چند لحظه جدی ماند قبل از اینکه نیشش باز شود، دندان هایش زیر نور لامپ مهتابی اتاق برق زدند. به کاکاشی که شانه هایش را گرفته بود خیره شد، گونه های سرخ شده ی کاکاشی بیشتر از چیزی که فکر میکرد به چشم می امدند.
O:"بی ال مثبت هیجده؟ کم کم دارم یچیزای جدیدی ازت کشف میکنم کاکاشی."
افکار توی مغز کاکاشی میسوخت. انگار کسی انها را با میله ی داغ پشت ذهنش حک میکرد.
تمام سلول های مغزش در ان لحظه تصمیم گرفته بودند که چیزهایی را تصور کنند، همان ها که کاکاشی دعا میکرد تمام شود.
خودش، در حالی که لباس های مزخرف و بدن نمای مدل های هالیوود را پوشیده بود. دراز کشیده روی شکمش و با ان ژست هایی که عکسش توی مجله ها بود....
و قسمت بدتر؟
اوبیتو، با دوربین جلوی رویش. در حال عکاسی از تک تک لحظه ها و حرکات بدن کاکاشی انگار که قرار بود ان را بعدا روی دیوار خانه اش نصب کند.
چشم های تیره و شیطنت امیز، قرار بود از پشت لنز دوربین نگاهش کنند. دوباره.
حتی فکرش هم معده ی کاکاشی را به هم میریخت. و او احساس خجالت میکرد از اینکه...ته دلش یجورایی راضی بود؟
سریع سرش را تکان داد و انگار که به چیزی بد و شیطانی فکر کرده باشد نگاهش را از اوبیتو گرفت:"حتی فکرشم نکن."
ولی طوری که پیشنهاد را رد کرد؟ هم خودش و هم اوبیتو میدانستند که بیش از حد ضعیف بود.
اوبیتوی کرمولک هم که کلا عادت داشت مرض بریزد اه ناامیدانه ای کشید[نمایشی]:"ای بابا حیف شد، فکر کردم دیگه به...دوربین و اینجور چیزا عادت کردی."
بعد زانویش را زد به زانوی کاکاشی، حرکتی از روی بازیگوشی.
ولی به جای اینکه حس دوستانه به کاکاشی منتقل کند، دوباره دلش پیچ خورد. مثل وقتی که میدانست توی دردسر افتاده.
و اوبیتو هم ول کن ماجرا نبود:"یا...نکنه باید بیشتر عادتت بدم؟"
کاکاشی مثل خر مانده بود تو گل و خودش هم میدانست.
کاملا به مرز قبولی رسیده بود که پسر کنارش دلیل همه ی احساسات هیجانی او بود.
ترس؟ البته. فقط یک اوبیتو کنارت داشته باش تا نصف شب مثل یک روانی زنجیری توی خانه ات قدم بزند.
هیجان و برانگیختگی؟ صددرصد. فقط یک اوبیتو کنارت داشته باش تا حرف های تحریک امیز بهت بزند و کنار گوشت نفس بکشد.
و...عشق؟ کاکاشی قبول کرد.
یک اوبیتو کنارت داشته باش تا هر روز خدا توی دانشگاه سعی کند تو را بخنداند. بازیگوشی کند و جوک های بی مزه بگوید تا لبخندت را ببیند.
بدون توجه به حرف مردم از پشت صفحات کامپیوتر نگاهت کند و ارزوی داشتنت را داشته باشد.
و حتی وقتی نیمه شب ها از او و ظاهرش میترسی، با نگرانی پتو را رویت مرتب کند.
لعنتی، قلب کاکاشی سفت شد. سرش را پایین انداخت:"اوبیتو خدا لعنتت کنه با این کارات."
او گفت و اینبار چیزی ته صدای همیشه خونسردش غیر عادی بود.
پوزخند اوبیتو محو شد، بلافاصله. سرش را کج کرد تا صورت کاکاشی را ببیند:"چرا؟ چی شده؟"
کاکاشی اه کشید و دستش را کشید روی صورتش، کف دستش روی دهانش ثابت ماند:"دیگه عادتم دادی. بیخیال."
کمی مکث...بعد ادامه داد:"باشه، پاشو بیا عکس بگیر ازم. چون...چمیدونم. چون تویی."
و ان کلمه، توی فضای بین خودش و اوبیتو باقی ماند. برای چند لحظه.
'چون تویی.'
و همین کافی بود تا اوبیتو از توی چشم های کاکاشی بخواند. حقیقت های ناگفته، لبخند های بی نشان.
و...اعتماد های بی بهانه.
●
اوبیتو بلند بلند قهقهه زد:"مجله ساحلی زنونه؟! حاجی پشمام ازینا میخونی؟"
کاکاشی مثل بنز افتاد دنبالش:"بدش به مننننن اونو از کجا دراوردی؟"
ولی اوبیتو مدام پشتش را به کاکاشی میکرد تا او نتواند مجله را بگیرد. با ذوق ورق زد:"اوفففف جونزز. کاکاشی از تو بعید بود. همش میدیدم کتاب میخونی فکر کردم درسیههه نگو اینارو میخ-"
کاکاشی مجله را از توی دست اوبیتو کشید بیرون و مثل یک دارایی ارزشمند ان را چسباند به سینه اش:"گفتم برو سی دی فیلم بیار چرا رفتی سراغ کتابخونهم؟"
ولی اوبیتو حواسش نبود چون داشت قفسه ها را نگاه میکرد که پر از مجله ها و مانگا های بالای هجده سال بود. قبلا ان ها را ندیده بود چون کاکاشی توی هزار تا سوراخ سنبه قایمشان میکرد:"بررررگام مانگا هم میخونی؟ وااای اون چیه؟ وارونه و خشن؟" (اسم کاملا من دراوردی نرید سرچ کنید)
کاکاشی سریع سعی کرد جلوی اوبیتو را بگیرد، ولی خیلی دیر شده بود.
اوبیتو مانگا را از توی قفسه بیرون کشید و...برچسب 'هشدار: یائویی و اسمات' روی مانگا را دید.
چند لحظه سکوت، قلب کاکاشی توی گوش هایش میکوبید.
چهره ی اوبیتو چند لحظه جدی ماند قبل از اینکه نیشش باز شود، دندان هایش زیر نور لامپ مهتابی اتاق برق زدند. به کاکاشی که شانه هایش را گرفته بود خیره شد، گونه های سرخ شده ی کاکاشی بیشتر از چیزی که فکر میکرد به چشم می امدند.
O:"بی ال مثبت هیجده؟ کم کم دارم یچیزای جدیدی ازت کشف میکنم کاکاشی."
- ۳۰۲
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط