{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جاده ی منتظر

جاده ی منتظر

زانوانم شکسته است و پاهایم فلج

خسته و مجروح و پریشان

و باری به سنگینی کوهی بر دوش

ومن در زیر آن خم شده ام

و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است

آرام گرفته ام

و تنها برق حسرت از چشمان بازم

که همچنان به این راه

که تا ابد کشیده شده است دوخته ام ساطع است

و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد

جاده ای که سالهاست چشم به راه هر قدم

خود را بر خاک افکنده است اما ردپایی بر آن نیست و

نخواهد بود
دیدگاه ها (۳)

خوش به حال باد...! گونه هایت را لمس می کند و هیچ کس از او...

گرچه لحظه ایم در میان سکوت مرگ میمیرند ،و دیگر بوی امیدی نمی...

زندگی همین بود؟بیدار شدن ،بعد از رویایی کوتاه...نفس کشیدن ،ر...

بودنت را میخواهم . . . . این که باشی ،اینکه همیشه مال خودم ب...

کینه را رها کن دل آرام میشود

بومگیو حس کرد صورتش از گرما گل انداخته است. او دیگر از این ن...

واقعیت های دروغین پارت ۶ املیا، با گام‌هایی که هنوز سنگینیِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط