واقعیت های دروغین
واقعیت های دروغین
پارت ۶
املیا، با گامهایی که هنوز سنگینیِ دروغ را بر دوش میکشید، به سمتِ صدا رفت و به سمت تالارِ قصر برگشت. هوایِ اطرافش سردتر از همیشه بود، و سکوتِ پس از آن نورِ آبی، سنگینتر از هر صدایی. هنوز طعمِ تلخِ خیانتِ دیوید زیرِ زبانش بود؛ تصویرِ نگاهِ مشترکِ او و رکسانا، مثلِ خنجری در قلبش فرو رفته بود.
وقتی واردِ تالار شد، اولین چیزی که دید، حضورِ رکسانا بود. او در کنارِ دیوید ایستاده بود. دیوید، با چهرهای بیحالت، مثلِ کسی که نقشی را بازی میکند و منتظرِ کارگردان است. اما این بار، حتی آن نقشِ بازیکردن هم برایِ املیا باورکردنی نبود.
رکسانا، با همان لبخندِ آزاردهندهیِ بیمارگونهاش، به املیا نگاه کرد. لبخندی که نه از شادی، بلکه از پیروزیِ نزدیک حکایت داشت. نگاهش، مثلِ نیشِ ماری که آمادهیِ زهرپاشی است، سرد و مستقیم بود.
املیا ایستاد. توانِ حرف زدن نداشت. انگار تمامِ وجودش در آن لحظه، مبهوت و بیدفاع شده بود.
رکسانا، گویی که منتظرِ همین سکوت بود، جلو آمد. صدایش، آرام و سنجیده، اما مملو از نیش بود:
«میخواستم صبح بهت خبر بدم، شاهزادهخانم. اما حالا که اینجایی… خب، وقتش رسیده که حقیقت رو بفهمی.»
نگاهش به دیوید افتاد، و سپس دوباره به املیا.
«پدرت… رفته به جنگ. و تو، تنها شدی.»
این جمله مثلِ پتک بر سرِ املیا فرود آمد. تنها؟ بعد از این همه دروغ، حالا باید با این واقعیتِ تلخ هم روبرو میشد؟ چرا پدرش به هیچ چیز درباره ی جنگ نگفته بود پر از افکار بود که ناگهان متوجه شد الان وقت فکر کردن نیست فقط لبخند سردی زد
رکسانا، با حرکتی ظریف، دستش را به سمتِ دیوید گرفت و او را به املیا نزدیکتر کرد. «و این هم پسرِ من. هرچند فکر کنم خودت تا الان متوجه شدی.»
لحنِ رکسانا در آن لحظه، تحقیرآمیزتر از هر حرفی بود. انگار که تمامِ تلاشِ املیا برایِ یافتنِ عشق و حقیقت، در نظرِ او فقط یک بازیِ بچگانه بوده.
دیوید، حتی نگاهش نکرد. انگار که حضورِ املیا برایش بیاهمیت شده بود، یا شاید هم بخشی از نمایشنامهیِ رکسانا بود.
و بعد، رکسانا، با فاصلهیِ کمی که میانشان بود، خم شد، درست جایی که فقط املیا بتواند بشنود. گرمایِ نفسش رویِ گوشِ املیا نشست، اما سرمایی عمیق در وجودش دوید.
«به جهنم خوش آمدی، شاهزادهخانم.»
این بار، کلمات، تیزتر، بیرحمتر و قاطعتر از هر بار بودند.
املیا، در آن لحظه، نه شاهزاده بود، نه کسی که دنیایِ تازهای بسازد. فقط دختری بود تنها، میانِ تالاری پر از دروغ، با سایهیِ پدرِ رفته، خیانتِ کسی که به آن اعتماد داشت، و لبخندِ مرگبارِ نامادریاش. مقابله کند چه بر سر این شاهدخت خواهد آمد
سلام ممنون بابت حمایتاتون ❤️❤️
به نظرتون خوب شده ؟؟
پارت ۶
املیا، با گامهایی که هنوز سنگینیِ دروغ را بر دوش میکشید، به سمتِ صدا رفت و به سمت تالارِ قصر برگشت. هوایِ اطرافش سردتر از همیشه بود، و سکوتِ پس از آن نورِ آبی، سنگینتر از هر صدایی. هنوز طعمِ تلخِ خیانتِ دیوید زیرِ زبانش بود؛ تصویرِ نگاهِ مشترکِ او و رکسانا، مثلِ خنجری در قلبش فرو رفته بود.
وقتی واردِ تالار شد، اولین چیزی که دید، حضورِ رکسانا بود. او در کنارِ دیوید ایستاده بود. دیوید، با چهرهای بیحالت، مثلِ کسی که نقشی را بازی میکند و منتظرِ کارگردان است. اما این بار، حتی آن نقشِ بازیکردن هم برایِ املیا باورکردنی نبود.
رکسانا، با همان لبخندِ آزاردهندهیِ بیمارگونهاش، به املیا نگاه کرد. لبخندی که نه از شادی، بلکه از پیروزیِ نزدیک حکایت داشت. نگاهش، مثلِ نیشِ ماری که آمادهیِ زهرپاشی است، سرد و مستقیم بود.
املیا ایستاد. توانِ حرف زدن نداشت. انگار تمامِ وجودش در آن لحظه، مبهوت و بیدفاع شده بود.
رکسانا، گویی که منتظرِ همین سکوت بود، جلو آمد. صدایش، آرام و سنجیده، اما مملو از نیش بود:
«میخواستم صبح بهت خبر بدم، شاهزادهخانم. اما حالا که اینجایی… خب، وقتش رسیده که حقیقت رو بفهمی.»
نگاهش به دیوید افتاد، و سپس دوباره به املیا.
«پدرت… رفته به جنگ. و تو، تنها شدی.»
این جمله مثلِ پتک بر سرِ املیا فرود آمد. تنها؟ بعد از این همه دروغ، حالا باید با این واقعیتِ تلخ هم روبرو میشد؟ چرا پدرش به هیچ چیز درباره ی جنگ نگفته بود پر از افکار بود که ناگهان متوجه شد الان وقت فکر کردن نیست فقط لبخند سردی زد
رکسانا، با حرکتی ظریف، دستش را به سمتِ دیوید گرفت و او را به املیا نزدیکتر کرد. «و این هم پسرِ من. هرچند فکر کنم خودت تا الان متوجه شدی.»
لحنِ رکسانا در آن لحظه، تحقیرآمیزتر از هر حرفی بود. انگار که تمامِ تلاشِ املیا برایِ یافتنِ عشق و حقیقت، در نظرِ او فقط یک بازیِ بچگانه بوده.
دیوید، حتی نگاهش نکرد. انگار که حضورِ املیا برایش بیاهمیت شده بود، یا شاید هم بخشی از نمایشنامهیِ رکسانا بود.
و بعد، رکسانا، با فاصلهیِ کمی که میانشان بود، خم شد، درست جایی که فقط املیا بتواند بشنود. گرمایِ نفسش رویِ گوشِ املیا نشست، اما سرمایی عمیق در وجودش دوید.
«به جهنم خوش آمدی، شاهزادهخانم.»
این بار، کلمات، تیزتر، بیرحمتر و قاطعتر از هر بار بودند.
املیا، در آن لحظه، نه شاهزاده بود، نه کسی که دنیایِ تازهای بسازد. فقط دختری بود تنها، میانِ تالاری پر از دروغ، با سایهیِ پدرِ رفته، خیانتِ کسی که به آن اعتماد داشت، و لبخندِ مرگبارِ نامادریاش. مقابله کند چه بر سر این شاهدخت خواهد آمد
سلام ممنون بابت حمایتاتون ❤️❤️
به نظرتون خوب شده ؟؟
- ۴۷۰
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط