compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 24
*نیم ساعت بعد*
همه داشتن از سالن مراسم خارج میشدن، شاید فقط از ۸۰ نفری که اومده بودن، فقط ۱۵ تاشون داخل بودن که ۳ تل از اونها فرانسیس، ارون و اریک بودن. فرانسیس جرعه ی آخر وودکاش رو خورد، لیوان رو روی میز گذاشت و از روی مبل بلند شد که باعث شد نگاه اریک به سمتش بره.
اریک: کجا میری؟
فرانسیس همانطور که کتش رو مرتب میکرد و دکمه اش رو میبست گفت.
فرانسیس: راستش باید برم دنبال کسی.
اریک با نگاهی شیطنت آمیز به فرانسیس نگاه کرد و گفت.
اریک: نگفته بودی که پارتنر داری.
حرف اریک باعث شد که ارون پوزخندی که شبیه به لبخند باشد بزند و یکی از چال گونه هایش را به نمایش بگذارد. فرانسیس که متوجه نوع نگاه اریک و خنده ی ارون شده بود گفت.
فرانسیس: به هرچی که میخواین فکر کنین، اون فرق داره.
و به سمت پله ها راهی شد، روبهروی پله ها ایستاده بود و اماده ی حرکت شد که با حرف اریک لحظه ای مکس کرد.
اریک: درمورد قبلی هاهم همین رو گفتی.
فرانسیس نگاه کوتاهی به اریک کرد و همانطور که پله ها را با سمت پایین طی میکرد گفت.
فرانسیس: این یکی واقعا فرق داره.
و از پله ها پایین رفت تا جایی که دیگه صدای کفش هاش هم شنیده نمیشد. سالن تقریبا خالی بود و فقط ۵ نفر داخل اون بودن. این خلوت بودن سالن، آرامش خاصی رو منتقل میکرد که با صدای کفش های پاشنه بلندی شکسته شد.
اریک سرش رو بالا اورد که ببینه این صدا متعلق به کیه، انا ارون از قبل میدونست که این فقط میتونه صدای کفش ی نفر باشه "تینا". تینا حالا به طبقه ی دوم رسیده بود و صدای انعکاس کفش هاش که هر لحظه بیشتر میشد، مثل تیک تاک ساعتی که ساعت ۴ صبح به گوش میرسید و باعث میشد که بخوای ساعتت رو خرد کنی. این دقیقا همون کاری بود که ارون میخواست با تینا و کل خاندان دونالد انجام بده. حالا تینا دقیقا کنار مبل ایستاده بود که فرانسیس چند دقیقه ی پیش از روی اون بلند شده بود و با نگاهی معترضانه به ارون نگاه میکرد اونم درحالی که ارون ذره ای به او اهمیت نمیداد و همانطور که پاهاش روی همدیگه بودم وودکا ی داخل دستش را مینوشید.
تینا: میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چرا بهم نگفتی که اینجایی؟
اریک همانطور که سرش روبه زمین بود، کمی آن را بلند کرد تا بتواند تینا را با نگاهی که در آن(دروغ گوی احمق) موج میزند ببیند. ارون متوجه نگاهی اریک شد و خوشحال بود که بجای او، برادرش میتواند با نگاه های متفاوتی به تینا نگاه کند، زیرا نگاه او از اول زندگی اش همانند تکه سنگ یخ زده بود، سخت و سرد. ارون که میخواست هرچه زودتر از شر تینا خلاص شود، لیوان وودکا را روی میز گذاشت، پاهایش را از روی هم برداشت و بلند شد، همزمان با برخاستن او اریک هم بلند شد و ارون پس از مرتب کردم کتش و بستن دکمه ی آن به سمت تینا حرکت کرد و کنار تینا، دقیقا جایی که شانه هایشان با هم برخورد میکرد ایستاد و اران جوری که فقط خودش و تینا بشنوند گفت.
ارون: به نظر میرسید کار های مهمتری داری، برای همین مزاحمت نشدم.
این حرف ارون باعث شد که تینا لحظه ای شک کند که آیا او متوجه شده است که با پسر یکی از سهامدارانش وارد اتاق شده است یا نه. اما بدون بروز احساسی، با صورتی خندان و چشم هایی که از ترس و اظطراب لبریز بود، چرخید تا با ارون هممسیر شود، سپس دستاش را در بازوی ارون قفل کرد و شروع کرد با آن دستش روی سینه ی ارون دایره های فرضی کشیدن و با آن لحن چندشش گفت.
تینا: من بیشتر از اینکه دوست داشته باشم با دوستام باشم و حرف بزنم، دوست دارم با تو باشم.
فک ارون منقبض شد و این را اریک که ۵_۶ قدم پشت سر ارون بود فهمیده بود. تینا همچنان در حال کشیدن دایره های فرضی بود که دست ارون که مچش را به طرز وحشتناک محکمی گرفت و باعث شد آخی از دهنش خارج شود. تینا سرش را بالا آورد و دهنش را برای اعتراض باز کرد که با دیدن چشم های ارون ساکت شد.
________________________
فک کنم همتون باهام قهرین🥺😔
من خودمم میخوام پارت بزارم ولی مامانم داره بدبختم میکنه، برام برنامه ریخته که همه ی درسامو از اول کتاب دوره کنم😭🤦♀️
من بدبختم باید ساعت ۷ برای کلاسا بلند شم و تا شب درگیر درسم و آخر شب دیگه نایی تو بدنم نمونده.
همین پارت ۲۴ رو هم که میبینین دارم از صبح تا حالا مینویسم.
واقعا معذرت🙏😭
فردا ۲ پارت میزارم
حمایتارو زیاد کنید
بوس به همتون
شب بخیر
🌷🫂💗⭐️
*نیم ساعت بعد*
همه داشتن از سالن مراسم خارج میشدن، شاید فقط از ۸۰ نفری که اومده بودن، فقط ۱۵ تاشون داخل بودن که ۳ تل از اونها فرانسیس، ارون و اریک بودن. فرانسیس جرعه ی آخر وودکاش رو خورد، لیوان رو روی میز گذاشت و از روی مبل بلند شد که باعث شد نگاه اریک به سمتش بره.
اریک: کجا میری؟
فرانسیس همانطور که کتش رو مرتب میکرد و دکمه اش رو میبست گفت.
فرانسیس: راستش باید برم دنبال کسی.
اریک با نگاهی شیطنت آمیز به فرانسیس نگاه کرد و گفت.
اریک: نگفته بودی که پارتنر داری.
حرف اریک باعث شد که ارون پوزخندی که شبیه به لبخند باشد بزند و یکی از چال گونه هایش را به نمایش بگذارد. فرانسیس که متوجه نوع نگاه اریک و خنده ی ارون شده بود گفت.
فرانسیس: به هرچی که میخواین فکر کنین، اون فرق داره.
و به سمت پله ها راهی شد، روبهروی پله ها ایستاده بود و اماده ی حرکت شد که با حرف اریک لحظه ای مکس کرد.
اریک: درمورد قبلی هاهم همین رو گفتی.
فرانسیس نگاه کوتاهی به اریک کرد و همانطور که پله ها را با سمت پایین طی میکرد گفت.
فرانسیس: این یکی واقعا فرق داره.
و از پله ها پایین رفت تا جایی که دیگه صدای کفش هاش هم شنیده نمیشد. سالن تقریبا خالی بود و فقط ۵ نفر داخل اون بودن. این خلوت بودن سالن، آرامش خاصی رو منتقل میکرد که با صدای کفش های پاشنه بلندی شکسته شد.
اریک سرش رو بالا اورد که ببینه این صدا متعلق به کیه، انا ارون از قبل میدونست که این فقط میتونه صدای کفش ی نفر باشه "تینا". تینا حالا به طبقه ی دوم رسیده بود و صدای انعکاس کفش هاش که هر لحظه بیشتر میشد، مثل تیک تاک ساعتی که ساعت ۴ صبح به گوش میرسید و باعث میشد که بخوای ساعتت رو خرد کنی. این دقیقا همون کاری بود که ارون میخواست با تینا و کل خاندان دونالد انجام بده. حالا تینا دقیقا کنار مبل ایستاده بود که فرانسیس چند دقیقه ی پیش از روی اون بلند شده بود و با نگاهی معترضانه به ارون نگاه میکرد اونم درحالی که ارون ذره ای به او اهمیت نمیداد و همانطور که پاهاش روی همدیگه بودم وودکا ی داخل دستش را مینوشید.
تینا: میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چرا بهم نگفتی که اینجایی؟
اریک همانطور که سرش روبه زمین بود، کمی آن را بلند کرد تا بتواند تینا را با نگاهی که در آن(دروغ گوی احمق) موج میزند ببیند. ارون متوجه نگاهی اریک شد و خوشحال بود که بجای او، برادرش میتواند با نگاه های متفاوتی به تینا نگاه کند، زیرا نگاه او از اول زندگی اش همانند تکه سنگ یخ زده بود، سخت و سرد. ارون که میخواست هرچه زودتر از شر تینا خلاص شود، لیوان وودکا را روی میز گذاشت، پاهایش را از روی هم برداشت و بلند شد، همزمان با برخاستن او اریک هم بلند شد و ارون پس از مرتب کردم کتش و بستن دکمه ی آن به سمت تینا حرکت کرد و کنار تینا، دقیقا جایی که شانه هایشان با هم برخورد میکرد ایستاد و اران جوری که فقط خودش و تینا بشنوند گفت.
ارون: به نظر میرسید کار های مهمتری داری، برای همین مزاحمت نشدم.
این حرف ارون باعث شد که تینا لحظه ای شک کند که آیا او متوجه شده است که با پسر یکی از سهامدارانش وارد اتاق شده است یا نه. اما بدون بروز احساسی، با صورتی خندان و چشم هایی که از ترس و اظطراب لبریز بود، چرخید تا با ارون هممسیر شود، سپس دستاش را در بازوی ارون قفل کرد و شروع کرد با آن دستش روی سینه ی ارون دایره های فرضی کشیدن و با آن لحن چندشش گفت.
تینا: من بیشتر از اینکه دوست داشته باشم با دوستام باشم و حرف بزنم، دوست دارم با تو باشم.
فک ارون منقبض شد و این را اریک که ۵_۶ قدم پشت سر ارون بود فهمیده بود. تینا همچنان در حال کشیدن دایره های فرضی بود که دست ارون که مچش را به طرز وحشتناک محکمی گرفت و باعث شد آخی از دهنش خارج شود. تینا سرش را بالا آورد و دهنش را برای اعتراض باز کرد که با دیدن چشم های ارون ساکت شد.
________________________
فک کنم همتون باهام قهرین🥺😔
من خودمم میخوام پارت بزارم ولی مامانم داره بدبختم میکنه، برام برنامه ریخته که همه ی درسامو از اول کتاب دوره کنم😭🤦♀️
من بدبختم باید ساعت ۷ برای کلاسا بلند شم و تا شب درگیر درسم و آخر شب دیگه نایی تو بدنم نمونده.
همین پارت ۲۴ رو هم که میبینین دارم از صبح تا حالا مینویسم.
واقعا معذرت🙏😭
فردا ۲ پارت میزارم
حمایتارو زیاد کنید
بوس به همتون
شب بخیر
🌷🫂💗⭐️
- ۳.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط