مافیای من
مافیای من
part2
آجوما، خدمتکار خونه ی لی یجی: خانوم، خانوم، بیدار شید دیگه باید قبل پدربزرگتون برسید سر میز صبحانه اگر دیر کنید آقا بزرگ تنبیهتون میکنن
×خیلی خب الان بلند میشم هوففف ساعت چنده؟
آجوما: 9:50
×چی وای بدبخت شدم همش 10 دقیقه وقت دارم تا آماده بشم آجوما چرا زودتر بیدارم نکردی؟؟
آجوما: خانوم من الان نیم ساعته که دارم صداتون میکنم
×حالا ولش کن من دیگه برم آماده شم تا دیر تر نشده
(پرش زمانی)
×صبح بخیر
م.ی: صبح بخیر خوشگلم
پ.ی: صبح بخیر دختر بابا
آجوما: آقا تشریف اوردن
(همه از سر جاشون بلند شدن)
م.ی: صبح بخیر
پ.ی: صبح بخیر
×صبح بخیر
(پدر بزرگ یجی: پ.ب.ی)
پ.ب.ی: صبح شماهم بخیر بشینید
پ.ب. ی: دیروز آقای لی بهم زنگ زد
پ.ب: آقای لی چانگ سان؟ چی شده که یادی از ما کرده نکنه ازمون میخواد که بار اسلحه هاشو براش از مرز رد کنیم
پ.ب.ی: نه اینبار برای امر خیر زنگ زده بود
پ.ی: امر خیر؟
پ.ب.ی: اره میخواد یجی رو برای نوه اش لینو خواستگاری کنه
ویو یجی
یعنی چی؟ از سر جام بلند شدم و گفتم:
×پدر بزرگ منظورتون چیه؟
پ.ب.ی: چرا اینقدر تعجب کردی دخترم؟
×پدربزرگ متوجه هستید که چی میگید من هنوز 20سالمه و میخوام از جوونیم لذت ببرم
پ.ب.ی: اولاً بشین سرجات دوماً همین که انقدر گذاشتم از جوونیت لذت ببری که دیگه باید شبا از توی بار ها و کلاب ها جمعت کنن و بادیگارد ها مواظبت باشن که یوقت غلطی نکنی
×اما
پ.ب.ی: دیگه نمیخوام حرفی بشنوم امشب یه لباس خوب میپوشی و به خودت میرسی از پدر و مادرت هم انتظار دارم که همکاری کنن
پ.ی: چشم پدر
م.ی: چ...چشم پدر جان
یجی با عصبانیت از روی صندلی بلند شد که با بلند شدنش صندلی افتاد روی زمین و گفت:
×من ازدواج نمیکنم مخصوصا با پسری که تاحالا نه دیدمش و نه میخوام ببینمش
پ.ب.ی: چی؟؟ چطور جرعت میکنی رو حرفم حرف بزنی دختره ی گستاخ؟وقتی میگم باید ازدواج کنی یعنی باید ازدواج کنی میدونی این ازدواج میتونه چقدر برای کار و خانوادمون سود آور باشه؟
حالا هم سریع برو تو اتاقت و تا موقعی که مهمونا نیومدن نیا بیرون زود باش...
یجی بغض شدیدی به گلوش چنگ انداخته بود و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت اتاقش
ادامه دارد.....
part2
آجوما، خدمتکار خونه ی لی یجی: خانوم، خانوم، بیدار شید دیگه باید قبل پدربزرگتون برسید سر میز صبحانه اگر دیر کنید آقا بزرگ تنبیهتون میکنن
×خیلی خب الان بلند میشم هوففف ساعت چنده؟
آجوما: 9:50
×چی وای بدبخت شدم همش 10 دقیقه وقت دارم تا آماده بشم آجوما چرا زودتر بیدارم نکردی؟؟
آجوما: خانوم من الان نیم ساعته که دارم صداتون میکنم
×حالا ولش کن من دیگه برم آماده شم تا دیر تر نشده
(پرش زمانی)
×صبح بخیر
م.ی: صبح بخیر خوشگلم
پ.ی: صبح بخیر دختر بابا
آجوما: آقا تشریف اوردن
(همه از سر جاشون بلند شدن)
م.ی: صبح بخیر
پ.ی: صبح بخیر
×صبح بخیر
(پدر بزرگ یجی: پ.ب.ی)
پ.ب.ی: صبح شماهم بخیر بشینید
پ.ب. ی: دیروز آقای لی بهم زنگ زد
پ.ب: آقای لی چانگ سان؟ چی شده که یادی از ما کرده نکنه ازمون میخواد که بار اسلحه هاشو براش از مرز رد کنیم
پ.ب.ی: نه اینبار برای امر خیر زنگ زده بود
پ.ی: امر خیر؟
پ.ب.ی: اره میخواد یجی رو برای نوه اش لینو خواستگاری کنه
ویو یجی
یعنی چی؟ از سر جام بلند شدم و گفتم:
×پدر بزرگ منظورتون چیه؟
پ.ب.ی: چرا اینقدر تعجب کردی دخترم؟
×پدربزرگ متوجه هستید که چی میگید من هنوز 20سالمه و میخوام از جوونیم لذت ببرم
پ.ب.ی: اولاً بشین سرجات دوماً همین که انقدر گذاشتم از جوونیت لذت ببری که دیگه باید شبا از توی بار ها و کلاب ها جمعت کنن و بادیگارد ها مواظبت باشن که یوقت غلطی نکنی
×اما
پ.ب.ی: دیگه نمیخوام حرفی بشنوم امشب یه لباس خوب میپوشی و به خودت میرسی از پدر و مادرت هم انتظار دارم که همکاری کنن
پ.ی: چشم پدر
م.ی: چ...چشم پدر جان
یجی با عصبانیت از روی صندلی بلند شد که با بلند شدنش صندلی افتاد روی زمین و گفت:
×من ازدواج نمیکنم مخصوصا با پسری که تاحالا نه دیدمش و نه میخوام ببینمش
پ.ب.ی: چی؟؟ چطور جرعت میکنی رو حرفم حرف بزنی دختره ی گستاخ؟وقتی میگم باید ازدواج کنی یعنی باید ازدواج کنی میدونی این ازدواج میتونه چقدر برای کار و خانوادمون سود آور باشه؟
حالا هم سریع برو تو اتاقت و تا موقعی که مهمونا نیومدن نیا بیرون زود باش...
یجی بغض شدیدی به گلوش چنگ انداخته بود و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت اتاقش
ادامه دارد.....
- ۵.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط