سناریو بلولاکسناریو از کازوماح
سناریو بلولاک/سناریو از کازوماح
این سناریویی که شب تو ذهنم میسازم 💔😍
.
اون شب یکمی بهم فوتبال یاد داد و خسته بود منم کل بدنم درد میکرد رفتیم خونه و من میخاستم بخوابم که گوشیمو چک کردو گفت :
این شمارهی ناشناس کیه؟
من گفتم نمیدونم..
به اون شماره زنگ زد و یه مرد جواب داد کازوما با عصبانیت داد زدو گفت مرتیکه خر چرا به زن من زنگ زدی؟ مرده قطع کرد و کازوما همش به من خیره میشد
کازوما: هی این مرده کی بود؟ چرا قطع کرد؟
من: کازوما باور کن من نمیشناسمش..
کازوما : میگی یا کمربندمو در بیارم؟
من: کا..کازوما با..باو..باور کن من نمی..نمیدونم..
کازوما : دیگه فایده نداره بدبخت!
میخواستم از رو مبل پاشم فرار کنم ولی افتادم زمین با کمربندش یدونه زد به پهلوم دیگه نمیتونستم بیدار شم..
همش داشت منو میزد منم بلند جیغ میزدم بلندددد
درخواست کمک میکردم فکر میکردم همسایه بتونه منو نجات بده ولی کازوما انقد منو زد که اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:
م..م..من کاری ن..نکردم اینکارو ب..با من..ن...ن..نکن..(گریه شدید*)
کازوما منو برداشت و برد تو تخت دیگه واقعا داغون شده بودم خودشو چسبوند به من و س*ینمو فشار داد و بوسم کرد..
آروم گفت:
اشکالی نداره ولی بزار یکاری کنم دیگه تکرار نشه..
اون موقع چیزه ۲۱ سانتیش رو چسبوند بهم و عبادت کرد..
یه ماه بعد پریود نشدم دلم درد میکرد رفتم سونوگرافی نه چیز تست دادم و بعد فهمیدم حاملم..
راستی من الان ۵ تا بچه دارم از کازوماح😍💔
تموم*
خب بسح دیگه..
بخدا سناریوعع جدی نگیرید..
این سناریویی که شب تو ذهنم میسازم 💔😍
.
اون شب یکمی بهم فوتبال یاد داد و خسته بود منم کل بدنم درد میکرد رفتیم خونه و من میخاستم بخوابم که گوشیمو چک کردو گفت :
این شمارهی ناشناس کیه؟
من گفتم نمیدونم..
به اون شماره زنگ زد و یه مرد جواب داد کازوما با عصبانیت داد زدو گفت مرتیکه خر چرا به زن من زنگ زدی؟ مرده قطع کرد و کازوما همش به من خیره میشد
کازوما: هی این مرده کی بود؟ چرا قطع کرد؟
من: کازوما باور کن من نمیشناسمش..
کازوما : میگی یا کمربندمو در بیارم؟
من: کا..کازوما با..باو..باور کن من نمی..نمیدونم..
کازوما : دیگه فایده نداره بدبخت!
میخواستم از رو مبل پاشم فرار کنم ولی افتادم زمین با کمربندش یدونه زد به پهلوم دیگه نمیتونستم بیدار شم..
همش داشت منو میزد منم بلند جیغ میزدم بلندددد
درخواست کمک میکردم فکر میکردم همسایه بتونه منو نجات بده ولی کازوما انقد منو زد که اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:
م..م..من کاری ن..نکردم اینکارو ب..با من..ن...ن..نکن..(گریه شدید*)
کازوما منو برداشت و برد تو تخت دیگه واقعا داغون شده بودم خودشو چسبوند به من و س*ینمو فشار داد و بوسم کرد..
آروم گفت:
اشکالی نداره ولی بزار یکاری کنم دیگه تکرار نشه..
اون موقع چیزه ۲۱ سانتیش رو چسبوند بهم و عبادت کرد..
یه ماه بعد پریود نشدم دلم درد میکرد رفتم سونوگرافی نه چیز تست دادم و بعد فهمیدم حاملم..
راستی من الان ۵ تا بچه دارم از کازوماح😍💔
تموم*
خب بسح دیگه..
بخدا سناریوعع جدی نگیرید..
- ۵.۸k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط