{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوشته هایش روی برگه داشتند خیس میشدند،قلم از دستش افتاد،چ

نوشته هایش روی برگه داشتند خیس میشدند،قلم از دستش افتاد،چشم هایش شروع به باریدن کرد دست هایش شروع به لرزیدن کردند،تعادل خود را از دست داد و پخش زمین شد،بی هوش شد،مثل اینکه روحش از جسمش جدا شده بود،بدن خود را حس نمیکرد،احساس سبکی میکرد،دیگر احساسات قبل را نداشت،حس میکرد چند کیلو احساس را دور انداخته بود،درست بود،او مرد در خانه ی امن اتاقش.
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝒅𝒐𝒍𝒍 𝒔𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒂 𝒍𝒖𝒍𝒍𝒂𝒃𝒚, 𝒕𝒉𝒆 𝒃𝒂𝒃𝒚 𝒄𝒓𝒊𝒆𝒔, 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒓𝒆𝒔𝒕𝒔 𝒊...

سلام بچه ها چطورید!

یکم قشنگی بشنوید:)

قبول دارید از آهنگای الان بهترن؟

افتخار میدین قاصدکا؟ ↓꧁°꧂دستانش چو یخ سرد شده بودند و چشمانش...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:43(عمارت مین،10:24pm)آنا از اتاقش بیرون آمد..از ...

فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳ساله‌اش* ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط