{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح هنوز کامل روشن نشده بود

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
همان‌طور که شب لابه‌لای سکوت مانده بود، سحر هم با یک نفس سنگین شروع شد، با صدای زنگ.

صدای آلارم… تیز، بریده‌بریده، اما کافی بود که لوسیا را از خواب بکشاند.
چشم‌هایش را باز کرد. پلک‌ها سنگین بودند، اما ذهنش هنوز بیدارتر از بدنش بود.

چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
مثل کسی که نمی‌خواهد باور کند اتفاق دیشب واقعی بوده.

دستش را بالا آورد، آلارم را خاموش کرد.
بعد… دوباره، نگاهی به اطراف انداخت؛ هنوز نیمه هوشیار بود، ولی باید بلند میشد.

لوسیا بلند شد. پاهایش را کف اتاق گذاشت و سعی کرد نفسش را منظم کند.

یونیفرمش را از داخل کمد برداشت و پوشید.
امروز خواست موهایش را باز بگذارد؛ شاید چون می‌خواست چیزی را که دست خودش بود کنترل کند.
موهایش روی شانه‌ها ریخت، نرم و سنگین، مثل پرده‌ای که تلاش می‌کرد جلوی لرزش‌هایش را بگیرد.

وقتی از اتاق بیرون رفت، صدای قدم‌هایش در راهرو گم شد.

پایین که رسید، مادر و پدرش را دید.
پدر پشت روزنامه، که همیشه جزوی از سرگرمی‌هایش کرده بود، مادر کنار همان سینی همیشگی؛ همان سینی که همیشه قبل از مدرسه، چیده می‌شد تا لوسیا یک لقمه بخورد و عجله نکند.

لوسیا چند لحظه ایستاد.
بعد آرام سمت سینی رفت. نزدیکش که شد، مادرش گفت زود یکم بخوره و بره.

می‌خواست چیزی بگوید، اما انگار زبانش گیر کرده بود.

پدرش ناگهان نگاهش کرد، لوسیا هم ناخواسته نگاهش برگشت… و نگاه پدرش سریع، کوتاه و بی‌حس برگشت.
گویی اون روز هنوز ادامه داشت.
یخِ بینشان آب نشده بود.

لوسیا لقمه‌ای برداشت، آرام جوید، انگار اگر تند بخورد، صدای درونش بلند تر میشود.
قاشق را گذاشت، چای کم‌رنگ را جرعه‌ای خورد و با عجله‌ای کنترل‌شده از آشپزخانه بیرون زد.
.
.

آفتاب هنوز کامل از پشت ساختمان‌ها بیرون نیامده بود، ولی راه مدرسه روشن‌تر از حال دلش بود.
اما خودش را جمع کرد.
با دست، بند کیف را محکم‌تر گرفت.
.
.

جلوی مدرسه، همان شلوغی همیشگی نبود اما جمعیت بود.
صدای کفش‌ها، پچ‌پچ‌ها…
با این حال، جو برای لوسیا عادی شده بود.
داخل محوطه که رفت، آنا را دید.

آنا کنار پنجره‌ی راهرو ایستاده بود و همان‌طور که لوسیا نزدیک می‌شد، لبخند کوچکی روی صورتش نشست، اما لبخندی که وقتی لوسیا را دید، کمی کمرنگ‌تر شد، انگار به حالش پی برده باشد.

لوسیا مکث کرد، بعد آرام جلو رفت.

— صبح بخیر… آنا.

آنا نزدیک‌تر آمد، دستش را بالا آورد تا حرفی بزند:

— تو حالت خوب نیست… درسته؟

لوسیا کوتاه سر تکان داد.
نه «آره»، نه «نه». فقط همان سکوتی که تمام شب را همراهش آورده بود.

آنا: بگو چی شده؟

لوسیا: یه اتفاق مزخرف و عجیب!

آنا کنجکاو تر از قبل پرسید: بگو دیگه!

لوسیا سریع گفت: بعدا.
.
.

بعد از زنگ، به سمت کلاس راه افتادند.
راهرو شلوغ بود و صدای هم‌کلاسی‌ها مثل موج می‌خورد به گوش لوسیا، اما او انگار در یک حباب حرکت می‌کرد.

وقتی وارد کلاس شدند.
همه چیز عادی بود، صندلی‌ها، میزها، نور روی تخته..ولی انگار همچی روی مخش بود.

لوسیا با خودش گفت:
«من نباید واکنش نشون بدم. من باید عادی باشم.»

اما قلبش جواب نداده بود.

آنا آرام کنار دستش نشست.
لوسیا سرش را پایین آورد، کیف را مرتب کرد و کم‌کم وسایل درسش رو آماده کرد.

و حالا، کلاس آغاز می‌شد.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۶۰ تکی
دیدگاه ها (۷۴)

حمایت شه..@fic_bts_2025

𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷². .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒. ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک چند لحظه فقط به بشق...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ناگهان صدایی تیز، مثل جیغ فلز...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨با هر قدمی که بهش نزدیک تر می...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨زمان انگار لحظه‌ای ایستاد، صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط