My goddess
♡My goddess♡
part ۳
(رسیده بودی)
تو تمام راه تو این فکر بودی که پدرو مادرت چطور تونستن با تویی که فقط ۱۶ سالته و بچه ای همچین کار کثیفی بکنم و تو این فکر بودی چی در انتظارته، بالاخره بعد مدتی رسیدی که از ماشین سوار شدی و بادیگارادا از پشت هم داشتن ساکت رو میاوردن هم حواسشون بهت بود که یه خدمتکار اومد و بهت اتاقتون نشون داد و ساکتو آوردن داخل اتاقمو رفتن و تو رو تخت نشستی
ات: باورم نمیشه...چرا منه لعنتی آخه باید این همه زجر بکشم، چرا همون اول خودمو خلاص نکردم
که در صدا خورد
ات: بله
خدمتکار: ارباب باهاتون کار دارن لطفا تشریف بیارید
دنبال خدمتکار رفتم و رسیدم به یه اتاق که شک نکنم اتاق همون پسرست ولی تا رفتم تو متوجه شدم که اشتباه کردم و بدون شک تو اتاق پدره همون پسرم سرم پایین بود و منتظر حرفش بودم
پ.ه:پس تو کیم ات هستی درسته؟
ات: ب..بله
پ.ه: قطعا پدرت از قبل بهت گفته که تورو به ما فروخته تا برای پسرم وارثمون رو بیاری و بعدش هم کشته میشی
با جمله ی آخرش مثله این بود که اب سرد رو روم ریخته باشن
ات: چ..چی؟ و..ولی پدرم ن...نگفته بود که میکشینمـ... -ترسیده
پ.ه: تو دیگه به ما فروخته شدی پس هرکاری بخوایم میتونیم بکنیم از اونجایی هم که زود باید همه چیز رو شروع کنید چند روز دیگه عروسی میکنی الان هم بیرون
زود از اتاق اومدم بیرون و با کلی ترس و بغضی که داشتم برگشتم به اتاقم و درو بستمو یه گوشه رو زانو نشستم و شروع به گریه کردن کردم
ات: نه...نه این درست نیست....من مگه مرتکب چه گناهی شدم -گریه شدید
که متوجه شدی یکی دستگیره ی در رو داره تکون میده و زود خودتو جمع کردی و به سمت عقب رفتی
شرایط: ۴۰ لایک و ۲۵ کامنت✨
part ۳
(رسیده بودی)
تو تمام راه تو این فکر بودی که پدرو مادرت چطور تونستن با تویی که فقط ۱۶ سالته و بچه ای همچین کار کثیفی بکنم و تو این فکر بودی چی در انتظارته، بالاخره بعد مدتی رسیدی که از ماشین سوار شدی و بادیگارادا از پشت هم داشتن ساکت رو میاوردن هم حواسشون بهت بود که یه خدمتکار اومد و بهت اتاقتون نشون داد و ساکتو آوردن داخل اتاقمو رفتن و تو رو تخت نشستی
ات: باورم نمیشه...چرا منه لعنتی آخه باید این همه زجر بکشم، چرا همون اول خودمو خلاص نکردم
که در صدا خورد
ات: بله
خدمتکار: ارباب باهاتون کار دارن لطفا تشریف بیارید
دنبال خدمتکار رفتم و رسیدم به یه اتاق که شک نکنم اتاق همون پسرست ولی تا رفتم تو متوجه شدم که اشتباه کردم و بدون شک تو اتاق پدره همون پسرم سرم پایین بود و منتظر حرفش بودم
پ.ه:پس تو کیم ات هستی درسته؟
ات: ب..بله
پ.ه: قطعا پدرت از قبل بهت گفته که تورو به ما فروخته تا برای پسرم وارثمون رو بیاری و بعدش هم کشته میشی
با جمله ی آخرش مثله این بود که اب سرد رو روم ریخته باشن
ات: چ..چی؟ و..ولی پدرم ن...نگفته بود که میکشینمـ... -ترسیده
پ.ه: تو دیگه به ما فروخته شدی پس هرکاری بخوایم میتونیم بکنیم از اونجایی هم که زود باید همه چیز رو شروع کنید چند روز دیگه عروسی میکنی الان هم بیرون
زود از اتاق اومدم بیرون و با کلی ترس و بغضی که داشتم برگشتم به اتاقم و درو بستمو یه گوشه رو زانو نشستم و شروع به گریه کردن کردم
ات: نه...نه این درست نیست....من مگه مرتکب چه گناهی شدم -گریه شدید
که متوجه شدی یکی دستگیره ی در رو داره تکون میده و زود خودتو جمع کردی و به سمت عقب رفتی
شرایط: ۴۰ لایک و ۲۵ کامنت✨
- ۸.۹k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط