صدایِ پای "خرداد" را که میشنوم،چهار ستونِ بدنم میلرزد...
صدایِ پای "خرداد" را که میشنوم،چهار ستونِ بدنم میلرزد...
اصلاً از بچگی هم این "خرداد" لعنتی را دوست نداشتم...
"خرداد" ماهِ امتحانات بود...
من از امتحان پس دادن میترسیدم...
"خرداد" ماهِ انتخابات بود...
و حتی یک بار ماهِ انتخابِ من هم بود...
در خرداد انتخابش کردم
با او بهترین دوران جوانی ام را گذراندم
با او آسایش داشتم
با او همیشه لبخند داشتم
با او معنای عزتِ نفس را فهمیدم
گذشت و گذشت...
و در خردادِ دیگر از من گرفتندش...
دیگر ندیدمش
نامش بود،همه جا،اما خودش نه...
حتی تصویرش را هم دیگر نداشتم
راستی...
محله ای که من در آنجا بزرگ شده ام " پاسداران " بود
تکرار میکنم...
" پاسداران "
اصلاً از بچگی هم این "خرداد" لعنتی را دوست نداشتم...
"خرداد" ماهِ امتحانات بود...
من از امتحان پس دادن میترسیدم...
"خرداد" ماهِ انتخابات بود...
و حتی یک بار ماهِ انتخابِ من هم بود...
در خرداد انتخابش کردم
با او بهترین دوران جوانی ام را گذراندم
با او آسایش داشتم
با او همیشه لبخند داشتم
با او معنای عزتِ نفس را فهمیدم
گذشت و گذشت...
و در خردادِ دیگر از من گرفتندش...
دیگر ندیدمش
نامش بود،همه جا،اما خودش نه...
حتی تصویرش را هم دیگر نداشتم
راستی...
محله ای که من در آنجا بزرگ شده ام " پاسداران " بود
تکرار میکنم...
" پاسداران "
- ۴۷۵
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط