عشق بانمک من
عشق بانمک من
پارت پنج
هیون:خودت شروع کردی بعد طلب کارم هستی جوجه
[هیون داره با خودش فکر میکنه]
مغز هیونجین:این چه حرفی بود«جوجه»یعنی چی از کی تاحالا به همکلاسیات میگی جوجه؟این چه حرکتیه؟
هیون:واقعا نمیدونم از دهنم پرید اون واقعا شبیه جوجست
مغز هیونجین:هی نکنه عاشقش شدی؟
هیون:هه خفه شو بابا من هیچوقت عاشق نمیشم
[دیگه با مغزش حرف نمیزنه]
فلیکس از عصبانیت قرمز شده بود
و گفت
فلیکس:جوجههه؟منننن؟یه بار دیگه این حرفو بزنی من میدونم و تو
هیونجین:باشه حالا ساکت میخوام درسو گوش کنم
فلیکس براش زبون درازی میکنه و بعد به درس گوش میده
هیونجین از کیوتی فلیکس خندش گرفته بود معلوم بود عاشقش شده ولی باور نمیکرد چون دوست نداشت عاشق کسی بشه
[دیگه اتفاق خاصی نمیفته و میرن خونه]
فردا[بهبه روز اردو]
بچه ها ذوق داشتن و خیلی خوشحال بودن جز فلیکس و هیونجین اونا دوست نداشتن باهم باشن و از اینکه باهمن خیلی ناراحتن
معلم:خب بیاین بریم،طبق گروه بندی هاتون کنار هم وایسین
فلیکس به هیونجین نزدیک میشه
هیون: نکنه میخوای بیای بغلم؟
فلیکس:زارت معلم گفت کنار هم وایسین
هیون:خودم میدونم شوخی کردم
[داره دسته گلی که به آب داده رو جمع میکنه🤓]
فلیکس:[از اون خنده خوشگلاش]باشه میدونم
هیون محو خنده های فلیکس شده بود فلیکس دستشو جلو صورت هیون تکون میده
فلیکس:الوووو کجایی به چی نگاه میکنی
هیون:اهم ها چی؟آها به د...د...دیوار،اره دیوار خیلی قشنگ شده
فلیکس:ها دیوار؟تغییری نکرده ولی باشه حالا بیا بریم داره دیر میشه
هیون:آره بریم
فلیکس و هیونجین راه افتادن کل راه چیزی بین شون رد و بدل نشد ولی لینو...
لینو:هی جیسونگ بریم
جیسونگ:آره بریم
ویو لینو
داشتم به جیسونگ نگاه میکردم خیلی کیوت بود مثل یه سنجاب کوچولو مثل اینکه من واقعا عاشقشم
یهو بهم نگاه کرد
جیسونگ:ام چرا نگاه میکنی[قرمز شده]
لینو:چون خیلی کیوتیـ-
ذهن لینو
وای گند زدم حالا چیکار کنم ولش کن بهش اعتراف میکنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جیسونگ:چ...چ...چی؟من کیوتم؟
لینو:ام راستش جیسونگ من میخوام یه چیزی بهت بگم
جیسونگ:چی؟
لینو:راستش جیسونگ میدونم الان موقعیت خوبی نیست ولی میخوام بهت بگم من عاشقتم میدونم قراره ردم کنـ-
جیسونگ:منم عاشقتم
لینو:چی؟تو،تو واقعا عاشقمی؟
جیسونگ:آره
لینو هان رو بغل میکنه و آروم تو گوشش میگه «عاشقتم بیبی»
جیسونگ قرمز میشه و میگه:منم عاشقتم
[جیسونگ بچم خیلی خجالتیه با یه«بیبی»قرمز میشه البته تا آخر قرار نیست همین جوری بمونـ-]
ویو هیونجین
دیدم فلیکس خوابش برده واسه همین سرشو گذاشتم رو شونم نمیدونم چرا این کارو کردم
وقتی میخوابه مثل فرشته ها میشه
نه نه نه چی میگی هیونجین هیچکس شبیه فرشته ها نیست که یهو اوتوبوس وایساد و فلیکس از خواب پرید و به من نگاه کرد بعد گفت
فلیکس:ببخشید که سرمو گذاشتم رو شونت
هیونجین:اشکال نداره
فلیکس:او مثل اینکه رسیدیم بیا بریم
هیونجین:هوم بریم
معلم:خب رسیدیم برین وسایل تون رو بزارین تو چادر ها و شب هم بیاین دور آتیش
بچه ها:چشم
فلیکس و هیونجین باهم راه افتادن و وسایل شون رو گذاشتن
فلیکس میخواست بره تو چادر پاش به یه قسمتی از چادر گیر میکنه و هیونجین میخواست بگیرتش که پای اونم گیر میکنه و باهم میفتن و لباشون بهم میخوره
فلیکس چشماش داشت از کاسه میزد بیرون ولی با کمال تعجب هیونجین خوشحال بود و اونجا فهمید واقعا عاشق فلیکسه
فلیکس میخواست بلند بشه که هیونجین سرش و گرفت و نذاشت بلند بشه و شروع کرد به بوسیدن فلیکس فلیکس تعجب کرده بود ولی وقتی هیونجین لبش رو گاز گرفت همکاری کرد و بعد 5 دقیقه از هم جدا شدن فلیکس تعجب کرده بود و رو به هیونجین گفت
فلیکس:ا...ا...الان،تو منو بوسیدیییی؟
هیونجین:آره راستش خیلی خوشمزه ای دوست دارم یه بار دیگه هم امتحان کنم
[فلیکس قرمز شده]
هیونجین:فلیکس راستش من نمیدونم چجوری ولی عاشقتم. اگه بخوای ردم کنی بهت حق مید-
حرف هیونجین با بوسه فلیکس قطع شد
بعد از ۱۰ مین از هم جدا شدن
هیونجین:فلیکس،عاشقتم
فلیکس:[آروم و قرمز شده] منم عاشقتم
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه البته این هنوز اول اردوعه و اتفاقات جالب ترم قراره بیفته📿
از اونجایی که این اولین فیکمه شرطی نداریم کلا...
پارت پنج
هیون:خودت شروع کردی بعد طلب کارم هستی جوجه
[هیون داره با خودش فکر میکنه]
مغز هیونجین:این چه حرفی بود«جوجه»یعنی چی از کی تاحالا به همکلاسیات میگی جوجه؟این چه حرکتیه؟
هیون:واقعا نمیدونم از دهنم پرید اون واقعا شبیه جوجست
مغز هیونجین:هی نکنه عاشقش شدی؟
هیون:هه خفه شو بابا من هیچوقت عاشق نمیشم
[دیگه با مغزش حرف نمیزنه]
فلیکس از عصبانیت قرمز شده بود
و گفت
فلیکس:جوجههه؟منننن؟یه بار دیگه این حرفو بزنی من میدونم و تو
هیونجین:باشه حالا ساکت میخوام درسو گوش کنم
فلیکس براش زبون درازی میکنه و بعد به درس گوش میده
هیونجین از کیوتی فلیکس خندش گرفته بود معلوم بود عاشقش شده ولی باور نمیکرد چون دوست نداشت عاشق کسی بشه
[دیگه اتفاق خاصی نمیفته و میرن خونه]
فردا[بهبه روز اردو]
بچه ها ذوق داشتن و خیلی خوشحال بودن جز فلیکس و هیونجین اونا دوست نداشتن باهم باشن و از اینکه باهمن خیلی ناراحتن
معلم:خب بیاین بریم،طبق گروه بندی هاتون کنار هم وایسین
فلیکس به هیونجین نزدیک میشه
هیون: نکنه میخوای بیای بغلم؟
فلیکس:زارت معلم گفت کنار هم وایسین
هیون:خودم میدونم شوخی کردم
[داره دسته گلی که به آب داده رو جمع میکنه🤓]
فلیکس:[از اون خنده خوشگلاش]باشه میدونم
هیون محو خنده های فلیکس شده بود فلیکس دستشو جلو صورت هیون تکون میده
فلیکس:الوووو کجایی به چی نگاه میکنی
هیون:اهم ها چی؟آها به د...د...دیوار،اره دیوار خیلی قشنگ شده
فلیکس:ها دیوار؟تغییری نکرده ولی باشه حالا بیا بریم داره دیر میشه
هیون:آره بریم
فلیکس و هیونجین راه افتادن کل راه چیزی بین شون رد و بدل نشد ولی لینو...
لینو:هی جیسونگ بریم
جیسونگ:آره بریم
ویو لینو
داشتم به جیسونگ نگاه میکردم خیلی کیوت بود مثل یه سنجاب کوچولو مثل اینکه من واقعا عاشقشم
یهو بهم نگاه کرد
جیسونگ:ام چرا نگاه میکنی[قرمز شده]
لینو:چون خیلی کیوتیـ-
ذهن لینو
وای گند زدم حالا چیکار کنم ولش کن بهش اعتراف میکنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جیسونگ:چ...چ...چی؟من کیوتم؟
لینو:ام راستش جیسونگ من میخوام یه چیزی بهت بگم
جیسونگ:چی؟
لینو:راستش جیسونگ میدونم الان موقعیت خوبی نیست ولی میخوام بهت بگم من عاشقتم میدونم قراره ردم کنـ-
جیسونگ:منم عاشقتم
لینو:چی؟تو،تو واقعا عاشقمی؟
جیسونگ:آره
لینو هان رو بغل میکنه و آروم تو گوشش میگه «عاشقتم بیبی»
جیسونگ قرمز میشه و میگه:منم عاشقتم
[جیسونگ بچم خیلی خجالتیه با یه«بیبی»قرمز میشه البته تا آخر قرار نیست همین جوری بمونـ-]
ویو هیونجین
دیدم فلیکس خوابش برده واسه همین سرشو گذاشتم رو شونم نمیدونم چرا این کارو کردم
وقتی میخوابه مثل فرشته ها میشه
نه نه نه چی میگی هیونجین هیچکس شبیه فرشته ها نیست که یهو اوتوبوس وایساد و فلیکس از خواب پرید و به من نگاه کرد بعد گفت
فلیکس:ببخشید که سرمو گذاشتم رو شونت
هیونجین:اشکال نداره
فلیکس:او مثل اینکه رسیدیم بیا بریم
هیونجین:هوم بریم
معلم:خب رسیدیم برین وسایل تون رو بزارین تو چادر ها و شب هم بیاین دور آتیش
بچه ها:چشم
فلیکس و هیونجین باهم راه افتادن و وسایل شون رو گذاشتن
فلیکس میخواست بره تو چادر پاش به یه قسمتی از چادر گیر میکنه و هیونجین میخواست بگیرتش که پای اونم گیر میکنه و باهم میفتن و لباشون بهم میخوره
فلیکس چشماش داشت از کاسه میزد بیرون ولی با کمال تعجب هیونجین خوشحال بود و اونجا فهمید واقعا عاشق فلیکسه
فلیکس میخواست بلند بشه که هیونجین سرش و گرفت و نذاشت بلند بشه و شروع کرد به بوسیدن فلیکس فلیکس تعجب کرده بود ولی وقتی هیونجین لبش رو گاز گرفت همکاری کرد و بعد 5 دقیقه از هم جدا شدن فلیکس تعجب کرده بود و رو به هیونجین گفت
فلیکس:ا...ا...الان،تو منو بوسیدیییی؟
هیونجین:آره راستش خیلی خوشمزه ای دوست دارم یه بار دیگه هم امتحان کنم
[فلیکس قرمز شده]
هیونجین:فلیکس راستش من نمیدونم چجوری ولی عاشقتم. اگه بخوای ردم کنی بهت حق مید-
حرف هیونجین با بوسه فلیکس قطع شد
بعد از ۱۰ مین از هم جدا شدن
هیونجین:فلیکس،عاشقتم
فلیکس:[آروم و قرمز شده] منم عاشقتم
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه البته این هنوز اول اردوعه و اتفاقات جالب ترم قراره بیفته📿
از اونجایی که این اولین فیکمه شرطی نداریم کلا...
- ۲.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط