Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۷
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۷
دنیا در همان ثانیه برایش ایستاد. صدای ضرباتِ تندِ باران بر سقفهای فلزیِ شهرِ پاییندست، در گوشش به سکوتی مطلق تبدیل شد. لرزشِ شعلههای نئون در دوردست، چهرهای را روشن کرد که جیمین تمامِ زندگیاش را نذرِ لبخندهای او کرده بود. کسی که تنها فرد برای امید زندگی بود
«هویون؟»
نام او مثل یک تکه زغالِ گداخته از دهان جیمین خارج شد. او چند قدم به عقب تلو خورد، پاهایش در گلولایِ لغزنده سست شد و حس کرد اکسیژن در ریههایش به سرب تبدیل شده. دنیایی که جیمین برای خود ساخته بود دنیایی که هویون خورشیدِ آن بود—در یک لحظه با صدای درهمشکستنِ استخوانهای آرزوهایش، روی سرش آوار شد. او به زنی نگاه میکرد که هر صبح در آغوشش بیدار میشد، اما حالا غریبهای بود که بوی انتقام و رنگِ خون میداد.
هویون، در حالی که چشمانش از فرطِ بغض و کینه سرخ شده بود، با صدایی که از تهِ چاهِ تاریکِ گذشته بیرون میآمد، فریاد زد:آره، نگاه کن جیمی خوب نگاه کن این همون زنیه که فکر میکردی دختر خالته اما من هویون غریبه ای هستم که فقط بردهی دردهایی بودم که خانوادهی تو به من تحمیل کردن ...او گامی به جلو برداشت، بیپروا از لبهی پرتگاهی که پشت سرش بود. باران موهایش را به صورتش تازیانه میزد، اما او با عصبانیتی که بویِ گریه میداد، ادامه داد: من دختر خاله تو نیستم من به غریبم که پدر تو عاشق مادر من شد پدرمو کشت و مادرمو به زور با خودش آورد اون عمارت کوفتی....
جیمین بهت زده بهش زل زد : دورغه نه ...دروغه..
هویون با لحن دردناکی ادامه داد : پدرِ محترمِ تو... اون مردی که همه به عنوانِ یه قدیس میشناسنش، مادرِ منو مثل یه پرنده تو قفس، توی اون عمارتِ لعنتی زندانی کرد مادرم زیرِ شکنجههای روانیِ مادرت، زیرِ اون نگاههای تحقیرآمیز و رنجهایی که هر روز به خوردش میدادن، ذرهذره جلوی چشمای من آب شد و مُرد من پشتِ درهای بسته صدای ضجههاشو میشنیدم در حالی که خانوادهی تو داشتن جامِ شرابشون رو به سلامتیِ ثروتشون به هم میزدن
اشکهای هویون با بارانِ سرد مخلوط میشد و روی گونههایش میدوید. او با صدایی که از شدتِ درد میشکست، غرید: من موندم و یه کوه بدبختی! من موندم و خاطرهی مادری که تنها جرمش زیبایی و بیپناهی بود. تمامِ اون پوسترهایی که زدم، تمامِ اون حرفهایی که علیه شرکتت نوشتم، حتی یه ذره از اون دردی که مادرم کشید رو جبران نمیکنه من باهات ازدواج کردم آره عاشقت بودم خیلی زیاد اما هیچوقت دست از انتقام برنداشتم
جیمین، با چشمانی که از ناباوری لبریز بود، به دستانِ هویون که هنوز آلوده به رنگِ قرمزِ پوسترها بود خیره ماند. حس میکرد قلبی که برای هویون میتپید، حالا در سینهاش در حال متلاشی شدنه. او میانِ عشقِ دیوانهوارش و حقیقتی که مثلِ اسید رویش ریخته شده بود، معلق ماند.
دنیا در همان ثانیه برایش ایستاد. صدای ضرباتِ تندِ باران بر سقفهای فلزیِ شهرِ پاییندست، در گوشش به سکوتی مطلق تبدیل شد. لرزشِ شعلههای نئون در دوردست، چهرهای را روشن کرد که جیمین تمامِ زندگیاش را نذرِ لبخندهای او کرده بود. کسی که تنها فرد برای امید زندگی بود
«هویون؟»
نام او مثل یک تکه زغالِ گداخته از دهان جیمین خارج شد. او چند قدم به عقب تلو خورد، پاهایش در گلولایِ لغزنده سست شد و حس کرد اکسیژن در ریههایش به سرب تبدیل شده. دنیایی که جیمین برای خود ساخته بود دنیایی که هویون خورشیدِ آن بود—در یک لحظه با صدای درهمشکستنِ استخوانهای آرزوهایش، روی سرش آوار شد. او به زنی نگاه میکرد که هر صبح در آغوشش بیدار میشد، اما حالا غریبهای بود که بوی انتقام و رنگِ خون میداد.
هویون، در حالی که چشمانش از فرطِ بغض و کینه سرخ شده بود، با صدایی که از تهِ چاهِ تاریکِ گذشته بیرون میآمد، فریاد زد:آره، نگاه کن جیمی خوب نگاه کن این همون زنیه که فکر میکردی دختر خالته اما من هویون غریبه ای هستم که فقط بردهی دردهایی بودم که خانوادهی تو به من تحمیل کردن ...او گامی به جلو برداشت، بیپروا از لبهی پرتگاهی که پشت سرش بود. باران موهایش را به صورتش تازیانه میزد، اما او با عصبانیتی که بویِ گریه میداد، ادامه داد: من دختر خاله تو نیستم من به غریبم که پدر تو عاشق مادر من شد پدرمو کشت و مادرمو به زور با خودش آورد اون عمارت کوفتی....
جیمین بهت زده بهش زل زد : دورغه نه ...دروغه..
هویون با لحن دردناکی ادامه داد : پدرِ محترمِ تو... اون مردی که همه به عنوانِ یه قدیس میشناسنش، مادرِ منو مثل یه پرنده تو قفس، توی اون عمارتِ لعنتی زندانی کرد مادرم زیرِ شکنجههای روانیِ مادرت، زیرِ اون نگاههای تحقیرآمیز و رنجهایی که هر روز به خوردش میدادن، ذرهذره جلوی چشمای من آب شد و مُرد من پشتِ درهای بسته صدای ضجههاشو میشنیدم در حالی که خانوادهی تو داشتن جامِ شرابشون رو به سلامتیِ ثروتشون به هم میزدن
اشکهای هویون با بارانِ سرد مخلوط میشد و روی گونههایش میدوید. او با صدایی که از شدتِ درد میشکست، غرید: من موندم و یه کوه بدبختی! من موندم و خاطرهی مادری که تنها جرمش زیبایی و بیپناهی بود. تمامِ اون پوسترهایی که زدم، تمامِ اون حرفهایی که علیه شرکتت نوشتم، حتی یه ذره از اون دردی که مادرم کشید رو جبران نمیکنه من باهات ازدواج کردم آره عاشقت بودم خیلی زیاد اما هیچوقت دست از انتقام برنداشتم
جیمین، با چشمانی که از ناباوری لبریز بود، به دستانِ هویون که هنوز آلوده به رنگِ قرمزِ پوسترها بود خیره ماند. حس میکرد قلبی که برای هویون میتپید، حالا در سینهاش در حال متلاشی شدنه. او میانِ عشقِ دیوانهوارش و حقیقتی که مثلِ اسید رویش ریخته شده بود، معلق ماند.
- ۳۶۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط