{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۸

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۸


جیمین در میانه‌ی آوارِ باورهایش، فلج شده بود. در همان لحظه‌ای که لرزشِ شقیقه‌های جیمین به اوج رسیده بود، صدای ترمزِ شدیدِ ماشینی از پایین تپه و به دنبال آن، صدای پوتین‌هایی که گل‌ولای را می‌شکافتند، سکوتِ وحشت‌زده‌ی آن قله را شکست.
جونگ‌کوک، نفس‌زنان و در حالی که گوشی‌اش—که مکان‌یاب جیمین روی آن می‌لرزید—در دستش بود، به بالای تپه رسید. او هویون را دید همان زنی که برایش فراتر از یک خواهر بود، شبیه به قلبی بود که در سینه‌ی این خانواده‌ی سرد می‌تپید. جونگ‌کوک با دیدن چهره‌ی هویون و لبه‌ی پرتگاه، فریاد زد: «هویون! نه... بیا این‌طرف، داری چیکار می‌کنی
هویون نگاهی به جونگ‌کوک انداخت نگاهی لبریز از خداحافظی. سپس دوباره به جیمین خیره شد. چشمانش حالا دیگر عصبی نبود، فقط خسته بود؛ خسته‌تر از تمام سال‌هایی که به تظاهر گذشته بود. او با صدایی که به سختی از میانِ هق‌هقِ باران شنیده می‌شد، آخرین کلماتش را مثل وصیتی تلخ در گوشِ باد رها کرد: جیمین... من واقعاً سعی کردم... سعی کردم وقتی دستامو می‌گیری، به جای خونِ مادرم، گرمای دستاتو حس کنم. اما هر بار که لمسم می‌کردی، صدای جیغ‌های اونو توی اون اتاقِ خفه می‌شنیدم. متأسفم که عشقت برای شستنِ این همه کینه کافی نبود... مراقبِ خودت باش، من برده عشقت بودم تا انتقام
هویون لبخندِ محوی زد که قلبِ جیمین را از جا کند و در یک لحظه، مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را چیده باشند، خودش را به عقب رها کرد.
.... : نه هویون
جیمین با تمامِ توانش به سمت لبه‌ی پرتگاه خیز برداشت. انگشتانش هوای سرد و خیس را چنگ زدند، پارچه‌ی کتِ سیاه هویون برای صدم‌ثانیه‌ای از زیر دستش رد شد، اما جاذبه بی‌رحم‌تر از عشقِ او بود. صدای برخوردِ سنگینی از اعماقِ تاریکی، لابلای صدای بوقِ ماشین‌های اتوبان گم شد و هویون مانند یک پر از پرتگاه خودش را پایین انداخت بدون هیچ تردیدی
جیمین روی لبه‌ی گل‌آلودِ صخره به زانو افتاد. دستانش را در خاک فرو کرد و فریادی از اعماقِ ریه‌هایش برکشید که انگار می‌خواست سقفِ آسمان سئول را بشکافد. او جیغ می‌زد صداهایی که دیگر شبیه به کلمه نبودند، بلکه ضجه‌های حیوانی بود که جفتش را جلوی چشمانش دریده‌اند.
او با مشت بر زمین می‌کوفت و هویون را صدا می‌زد، در حالی که جونگ‌کوک از پشت سر، شانه‌های او را گرفته بود و خودش هم با بغض، نام هویون را فریاد می‌کشید. جیمین در میانِ هق‌هق‌هایش، در حالی که صورتش از اشک و گل‌ولای پوشانده شده بود، داد زد : برگرد... هویون برگرد... من هیچی نمی‌خواستم، فقط تو رو می‌خواستم... لعنتی برگرد
اما تنها پاسخ، صدای تندِ بارانی بود که حالا با خونِ محبوبِ او در پایینِ آن تپه‌ی سنگی، یکی شده بود.
دیدگاه ها (۲)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۹باران تند و تیز سئول حالا به سیلا...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۰جونگ‌کوک دوباره از پشت او را در آ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۷دنیا در همان ثانیه برایش ایستاد. صد...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۶جیمین حس می‌کرد ریه‌هایش از هوای ...

✨ part ⁷ : تقاصِ ابریشمی ✨ تیغ جراحی هنوز روی پوست جانگ می ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط