شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بودو کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد،عاشق نیست.
.
.
.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه میخواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمیسوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمی سوزاند.
لیلی تاابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد...
شمعی که کوچک بودو کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد،عاشق نیست.
.
.
.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه میخواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمیسوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمی سوزاند.
لیلی تاابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد...
- ۱۵.۶k
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط