{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه...

دهانش را با زبانم به شیوه‌ای کاویدم که هشت سال پیش کنار پرتگاه، آن شب که برای آخرین بار همدیگر را بوسیدیم، هرگز جرئتش را نداشتم.
و او هم دهانم را کاوید، با همان شوقِ بی‌پایانی که در تسوکویومی نشانم داده بود.

تمام بدنش را با دستانم دنبال کردم؛ لاغریِ تراشیده و سختیِ ماهیچه‌هایش را زیر سنگینی تنم حس کردم. و در همان حال، از تضاد میانمان آگاه شدم: من تنومند و عضلانی، او ظریف و کشیده.
و همین تضاد را بیشتر از هر چیز دوست داشتم.
می‌توانستم بگویم او هم دوستش داشت، چون تمام بدنش را به سوی من فشار داد، دستانش را زیر پیراهنم لغزاند و گرمای پشتم را با کف دست‌هایش کاوید.
با احتیاطی که از شوق و بیم آمیخته بود، دستم را پایین‌تر بردم؛ برای نخستین بار تمامیت او را حس کردم، تمام آن نیازی را که سال‌ها در خفا برایم شعله کشیده بود.
و دانستم که او نیز، درست مثل من، هرگز از این آتش رها نشده است.

_______

واقعا نمیدونم چی بگم ...
یا چطوری بگم !!

تا حالا یه همچین چیزی رو با لحن ادبی خونده بودین ؟؟

خدایا! اخه من به این پاکی رو چه به این چیزا ヽ(´Д`;)ノ
دیدگاه ها (۱)

نمیبخشمت p.22

پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط