{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اخرش من و توو میرسیم به اخر قصه... که من یک روز صبح عصا ز

اخرش من و توو میرسیم به اخر قصه... که من یک روز صبح عصا زنان میز صبحانه را با نان بدون سبوس و چای شیرین با شکر قهوه ای برایت درست کرده ام.. و تو از در می ایی با کمر خمیده و ان عینک که همیشه با پته ی روسری ام برایت پاک میکنم...و در همان لحظه فکر میکنم چقدر هنوز جذابی.! و این گذر زمان هیچ‌چیز را عوض نکرده ...
و تو بازهم غرمیزنی که به چه چیز اینگونه خیره شدم و من بهانه بیاورم که درفکر بودم... اری در فکر بوذم.. در فکر تو... میایی و سرمیز کوچکمان مینشینی و من لقمه ای برایت میگیرم و تو با لبخندت زندگی میبخشی...
روزی میرسیم به این قصه.....
اری روزی میرسد ک حوصله نکنم روسری ام را لبنانی ببندم و همینطور با سنجاقه کوچکم زیرش را ببندم و دو پته اش را ول کنم تا روی تنم را بگیرد و از ان چادر های گل گلی سرم کنم و تو کتت را برداری و برویم قدم بزنیم در پارک نزدیک خانه ی مان.. و خب نمیدانم چند بچه داریم اما یکیشان ان روز می اید و من و تو... لذت میبریم از بودنه فرزندمان... کودک من و تو که شاید یک یا دو بچه داشته باشد...
و ان روز بهترین روز زندگیمان است...
#دختر افتاب##
دیدگاه ها (۱)

چقدر لبخند بتو می اید... تازگی ها در عکس هایت این را فهمیدم ...

دلتنگی از حد که بگذرد میشود درد مزمنی که با ادم پیوند میخورد...

وااااای عشقم عاشقم دلم خیلی برات تنگ شده... چقدر روی این دیو...

شما حواستون نبود!گوشیش که زنگ خورد، من دیدم دستاش میلرزه، پل...

*بوسه ی اجبار* پارت اول

(۲part)..... نامه ای به وجودم.. ـــــــــــــــ.... سوالت به...

میخواهم برایت قصه بگویم،از آن قصه های من در آوردی بکر که وقت...

میخواهم برایت قصه بگویم،از آن قصه های من در آوردی بکر که وقت...

✔ ️✅ میخواهم برایت قصه بگویم،از آن قصه های من در آوردی بکر ک...

فرزندم، دلبندم ،عزیزتر از جانم 💕 از ملالتهای این روزهای ماد...

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ...

فرزندم، دلبندم ،عزیزتر از جانماز ملالتهای این روزهای مادری ا...

فرزندم، دلبندم ،عزیزتر از جانم ❤️از ملالتهای این روزهای مادر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط