طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۱۹
از مغازه که بیرون اومدیم، هنوز چشمم به اون پاکت بود.
بالاخره طاقت نیاوردم.
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ توی اون پاکت چیه؟
ـ گفتم که... هیچی.
ـ دروغ میگی.
یه نگاه بامزه بهم انداخت.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ از قیافهت.
ـ قیافهم چشه؟
ـ هر وقت یه نقشه توی سرت داری، اینجوری لبخند میزنی.
چند ثانیه ساکت شد.
بعد خندید.
ـ انقدر زود منو شناختی؟
ـ آره.
ـ خطرناکی.
ـ خودت خطرناکتری.
همین موقع گوشیش زنگ خورد.
یه نگاه به صفحه انداخت.
ـ ببخشید، یه دقیقه.
چند قدم ازم فاصله گرفت و شروع کرد حرف زدن.
منم حوصلهم سر رفت و اطرافو نگاه کردم.
یه غرفهی کوچیک پر از جاکلیدیهای دستساز کنار خیابون بود.
آروم رفتم جلو.
یه جاکلیدی کوچیک به شکل دوربین توجهمو جلب کرد.
همون لحظه تهیونگ از پشت سرم گفت:
ـ خوشت اومد؟
برگشتم.
ـ خیلی.
بدون اینکه چیزی بگه، جاکلیدی رو برداشت.
ـ همینو میخوای؟
ـ نه نه، فقط داشتم نگاه میکردم.
پولشو حساب کرد و جاکلیدی رو گذاشت کف دستم.
ـ اینم برای خانم عکاس.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ باز هدیه؟
ـ این یکی خیلی کوچیکه، بهونه نیار.
با خنده گفتم:
ـ اگه همینجوری ادامه بدی، آخرش ورشکست میشی.
ـ خیالت راحت، هنوز مونده.
جاکلیدی رو به کیف دوربینم وصل کردم.
ـ قشنگه؟
تهیونگ یه نگاه کرد و لبخند زد.
ـ انگار از اول جاش اونجا بوده.
به جاکلیدی نگاه کردم و لبخند زدم.
شاید ارزشش زیاد نبود...
ولی مطمئن بودم هر بار که دوربینمو دستم بگیرم، یاد اون روز میافتم.
از مغازه که بیرون اومدیم، هنوز چشمم به اون پاکت بود.
بالاخره طاقت نیاوردم.
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ توی اون پاکت چیه؟
ـ گفتم که... هیچی.
ـ دروغ میگی.
یه نگاه بامزه بهم انداخت.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ از قیافهت.
ـ قیافهم چشه؟
ـ هر وقت یه نقشه توی سرت داری، اینجوری لبخند میزنی.
چند ثانیه ساکت شد.
بعد خندید.
ـ انقدر زود منو شناختی؟
ـ آره.
ـ خطرناکی.
ـ خودت خطرناکتری.
همین موقع گوشیش زنگ خورد.
یه نگاه به صفحه انداخت.
ـ ببخشید، یه دقیقه.
چند قدم ازم فاصله گرفت و شروع کرد حرف زدن.
منم حوصلهم سر رفت و اطرافو نگاه کردم.
یه غرفهی کوچیک پر از جاکلیدیهای دستساز کنار خیابون بود.
آروم رفتم جلو.
یه جاکلیدی کوچیک به شکل دوربین توجهمو جلب کرد.
همون لحظه تهیونگ از پشت سرم گفت:
ـ خوشت اومد؟
برگشتم.
ـ خیلی.
بدون اینکه چیزی بگه، جاکلیدی رو برداشت.
ـ همینو میخوای؟
ـ نه نه، فقط داشتم نگاه میکردم.
پولشو حساب کرد و جاکلیدی رو گذاشت کف دستم.
ـ اینم برای خانم عکاس.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ باز هدیه؟
ـ این یکی خیلی کوچیکه، بهونه نیار.
با خنده گفتم:
ـ اگه همینجوری ادامه بدی، آخرش ورشکست میشی.
ـ خیالت راحت، هنوز مونده.
جاکلیدی رو به کیف دوربینم وصل کردم.
ـ قشنگه؟
تهیونگ یه نگاه کرد و لبخند زد.
ـ انگار از اول جاش اونجا بوده.
به جاکلیدی نگاه کردم و لبخند زدم.
شاید ارزشش زیاد نبود...
ولی مطمئن بودم هر بار که دوربینمو دستم بگیرم، یاد اون روز میافتم.
- ۱۶۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط