پسر که هنوز گیج بود چند قدم جلو اومد
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟑
پسر که هنوز گیج بود چند قدم جلو اومد...
یه تعظیم کوتاه کرد و..
پسر: من واقعا نمیدونستم.. شما اینجا بودین.. من فقط..
لبخند کوچیکی زدم پریدم وسط حرفش..
ا/ت: کارت عالی بود!
با شنیدن این جمله خندید سرش رو به نشونه خجالت پایین انداخت.
چهرش هنوز زخمی کبود بود..
اما توی چشماث نور امید بود.
ا/ت: تو تا لحظه آخر جنگیدی.. همون چیزی که باعث شد ببری. فقط قدرت نبود..!
تسلیم نشدی.
پسر خندید.. کوتاه خسته.
پسر: به لطف حرفایی بود که بهم زدی.
یه لحظه سکوت کردم..
دیدن صورتش باعث میشد قلبم مچاله بشه...
ا/ت: ولی.. خیلی زخمی شدی. بدن سالمی که نداری.. با این وضع تا کی میخوای ادامه بدی؟
پسر شونهای بالا انداخت.. لبخندش کم کم محو شد.. واقعیتی که تلخ بود روی دوشش سنگینی میکرد..
پسر: مجبورم.. باید خرج خانوادمو دربیارم.
اگه نجنگم اونا چیزی ندارن بخورن.
کلماتش ساده بودن.. اما سنگینی بودن.. سنگین تر از ضربه هایی که توی سالن پخش میشد.
چیزی نگفتم فقط سرمو انداختم پایین..
جونگکوک تا اون لحظه ساکت بود که بالاخره قدمی جلو اومد..
صداش اروم بود.. اما اونقدر محکم بود که هیچکس جرعت قطع کردنش رو نداشت..
جونگکوک: حاضری توی باند من کار کنی؟
پسر خشکش زد..
چشم هاش گرد شد...
برای چند ثانیه پلکم نزد..
پسر: چی..؟
جونگکوک با همون خونسردی ادامه داد..
جونگکوک: من آدم هایی رو میخوام که هم بجنگن و هم بمونن.
کسی که برای زنده موندن بجنگه..
بهتر از کسیه که فقط برای پول میزنه.
پسر هنوز باورش نمیشد..
نگاهش بین منو جونگکوک میچرخید..
پسر: ولی من یه آدم معمولیم.. هیچوقت توی این چیزا نبودم.
جونگکوک اروم دستشو گذاشت روی شونه پسره یه لبخند ملیح زد..
جونگکوک: همین بهتره.
وقتی دیدم فضای بینشون نرم تر شده سمت پسر برگشتم ادامه دادم..
ا/ت: اگه قبول کنی.. دیگه لازم نیست هر شب توی این جهنم بجنگی که فقط یه لقمه نون دربیاری.
پسر نفس عمیقی کشید..
به جونگکوک نگاه کرد.. نه با ترس..!
با احترام.
پسر: اگه واقعا این فرصت رو بهم بدین..
من هرچی که بگین انجام میدم.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد..
اما همون تکون کوتاه سرش از هر قرارداد امضایی محکمتر بود.
پسر: ممنونم.. این لطفتون رو فراموش نمیکنم.
لبخندی بهش زدم و..
ا/ت: فقط زنده بمون.. همین کافیه.
پسر با چشمایی که از ذوق برق میزد دوباره تشکر کرد با قدم های سریع از ما دور شد.
سکوت سنگینی بین منو جونگکوک شکل گرفت..
ا/ت: قربان..
پرید وسط حرفم..
جونگکوک: بریم.
سمت خروجی رفت منم کنارش حرکت کردم.
وقتی رسیدیم عمارت..
همینجور تو سالن داشتم راه میرفتمو
پشت سر جونگکوک بودم.
از پله ها داشت بالا میرفت که من همون اول پله ایستادم.. حرفی توی دلم مونده بود که باید بهش میزدم..
ا/ت: قربان..
لحظهای متوقف شد..
اروم سمتم برگشت و..
جونگکوک: بله؟
ا/ت: ممنونم.. بابت همچی.
برخلاف انتظارم که شاید براش حرفم مهم نباشه بی تفاوت به راهش ادامه بده لبخندی که پر از مهربونی بود بهم زد..
لبخندی که اولین بار بود میدیدمش.. پر از محبت بود..
همینجور محو لبخندش بودم که..
جونگکوک: دیر وقته.. برو بخواب حتما خستهای...
اینو گفت به راهش ادامه داد رفت..
دستم رو روی قلبم گذاشتم...
تند میزد.. نفسام نامنظم بود..
تپش قلب شدیدی گرفته بودم.
تند تند پله هارو پشت سر گذاشتم سمت اتاقم رفتم.
درش رو باز کردم به محض ورودم به اتاق بستمش بهش تکیه دادم دستمو روی قلبم گذاشتم.. چرا با دیدن لبخندش انقدر باید براش ضعف برم..؟
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟑
پسر که هنوز گیج بود چند قدم جلو اومد...
یه تعظیم کوتاه کرد و..
پسر: من واقعا نمیدونستم.. شما اینجا بودین.. من فقط..
لبخند کوچیکی زدم پریدم وسط حرفش..
ا/ت: کارت عالی بود!
با شنیدن این جمله خندید سرش رو به نشونه خجالت پایین انداخت.
چهرش هنوز زخمی کبود بود..
اما توی چشماث نور امید بود.
ا/ت: تو تا لحظه آخر جنگیدی.. همون چیزی که باعث شد ببری. فقط قدرت نبود..!
تسلیم نشدی.
پسر خندید.. کوتاه خسته.
پسر: به لطف حرفایی بود که بهم زدی.
یه لحظه سکوت کردم..
دیدن صورتش باعث میشد قلبم مچاله بشه...
ا/ت: ولی.. خیلی زخمی شدی. بدن سالمی که نداری.. با این وضع تا کی میخوای ادامه بدی؟
پسر شونهای بالا انداخت.. لبخندش کم کم محو شد.. واقعیتی که تلخ بود روی دوشش سنگینی میکرد..
پسر: مجبورم.. باید خرج خانوادمو دربیارم.
اگه نجنگم اونا چیزی ندارن بخورن.
کلماتش ساده بودن.. اما سنگینی بودن.. سنگین تر از ضربه هایی که توی سالن پخش میشد.
چیزی نگفتم فقط سرمو انداختم پایین..
جونگکوک تا اون لحظه ساکت بود که بالاخره قدمی جلو اومد..
صداش اروم بود.. اما اونقدر محکم بود که هیچکس جرعت قطع کردنش رو نداشت..
جونگکوک: حاضری توی باند من کار کنی؟
پسر خشکش زد..
چشم هاش گرد شد...
برای چند ثانیه پلکم نزد..
پسر: چی..؟
جونگکوک با همون خونسردی ادامه داد..
جونگکوک: من آدم هایی رو میخوام که هم بجنگن و هم بمونن.
کسی که برای زنده موندن بجنگه..
بهتر از کسیه که فقط برای پول میزنه.
پسر هنوز باورش نمیشد..
نگاهش بین منو جونگکوک میچرخید..
پسر: ولی من یه آدم معمولیم.. هیچوقت توی این چیزا نبودم.
جونگکوک اروم دستشو گذاشت روی شونه پسره یه لبخند ملیح زد..
جونگکوک: همین بهتره.
وقتی دیدم فضای بینشون نرم تر شده سمت پسر برگشتم ادامه دادم..
ا/ت: اگه قبول کنی.. دیگه لازم نیست هر شب توی این جهنم بجنگی که فقط یه لقمه نون دربیاری.
پسر نفس عمیقی کشید..
به جونگکوک نگاه کرد.. نه با ترس..!
با احترام.
پسر: اگه واقعا این فرصت رو بهم بدین..
من هرچی که بگین انجام میدم.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد..
اما همون تکون کوتاه سرش از هر قرارداد امضایی محکمتر بود.
پسر: ممنونم.. این لطفتون رو فراموش نمیکنم.
لبخندی بهش زدم و..
ا/ت: فقط زنده بمون.. همین کافیه.
پسر با چشمایی که از ذوق برق میزد دوباره تشکر کرد با قدم های سریع از ما دور شد.
سکوت سنگینی بین منو جونگکوک شکل گرفت..
ا/ت: قربان..
پرید وسط حرفم..
جونگکوک: بریم.
سمت خروجی رفت منم کنارش حرکت کردم.
وقتی رسیدیم عمارت..
همینجور تو سالن داشتم راه میرفتمو
پشت سر جونگکوک بودم.
از پله ها داشت بالا میرفت که من همون اول پله ایستادم.. حرفی توی دلم مونده بود که باید بهش میزدم..
ا/ت: قربان..
لحظهای متوقف شد..
اروم سمتم برگشت و..
جونگکوک: بله؟
ا/ت: ممنونم.. بابت همچی.
برخلاف انتظارم که شاید براش حرفم مهم نباشه بی تفاوت به راهش ادامه بده لبخندی که پر از مهربونی بود بهم زد..
لبخندی که اولین بار بود میدیدمش.. پر از محبت بود..
همینجور محو لبخندش بودم که..
جونگکوک: دیر وقته.. برو بخواب حتما خستهای...
اینو گفت به راهش ادامه داد رفت..
دستم رو روی قلبم گذاشتم...
تند میزد.. نفسام نامنظم بود..
تپش قلب شدیدی گرفته بودم.
تند تند پله هارو پشت سر گذاشتم سمت اتاقم رفتم.
درش رو باز کردم به محض ورودم به اتاق بستمش بهش تکیه دادم دستمو روی قلبم گذاشتم.. چرا با دیدن لبخندش انقدر باید براش ضعف برم..؟
- ۱.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط