جانگ با دستهایی که از شدت هیجان و فشار میلرزید، دستش را
جانگ با دستهایی که از شدت هیجان و فشار میلرزید، دستش را زیر پتو برد و با احتیاط، نوزادِ لیز و گرم را از میان پاهای لرزان دخترک بیرون کشید. نوزاد که تمام بدنش خونآلود و خیس بود، به محض اینکه سرمای غار را حس کرد، دهان کوچکش را باز کرد و با صدایی چنان بلند و تیز گریه کرد که انگار میخواست به تمام کوهستان بگوید به دنیا آمده
جانگ در حالی که نوزاد را محکم گرفته بود، با عجله تکه نخی از کیف بیرون کشید و با مهارتی که از سالها تجربه داشت، بند ناف را گره زد و با چاقوی کوچکی که در شعلههای آتش داغ کرده بود، آن را برید. نوزاد همچنان با مشتهای گره کرده در میان دستهای خونی جانگ دست و پا میزد و با هر گریهاش، نشان میداد که چه بچه ای بود آن هیاهو، یونهی که از صدای انفجار و گریه نوزاد دستپاچه شده بود، به سرعت شال گردن پشمی و قرمز ات را از دور گردنش باز کرد. او با عجله شال را به سمت جانگ گرفت و فریاد زد: خاله! بگیرش، این گرمه!
جانگ شال را گرفت و نوزاد را که هنوز لکههای خون روی پوست ظریفش بود، با دقت میان بافتهای نرم و گرم شال گردن پیچاند.
.در حالی که دخترک بیهوش و بیرمق روی پتو افتاده بود و بوی باران و انفجار فضای غار را پر کرده بود، جانگ نوزاد را کنار گوش مادرش برد و زیر لب گفت: شاهزادهات داره گریه میکنه ...
اون دیگه مادر بود اون ات کسی که یک یتیم دیگر هیچ کس نبود و حتی هیچ کسی را هم نداشت حالا یه فرزند مثل خودش داشت .. دیگه تنها بود اون ثمر عشق تهیونگش بود اون دلیل لحظات عاشقانه پدر مادرش بود
دخترک آرام چشمانش را باز کرد
، اما این بار نه از ترس، که از هیبتِ این معجزه کوچک. ثمر عشق تهیونگ رو با بدنی که هنوز از شدت درد و شوک زایمان میلرزید، توی بغلش گرفت. بغض سنگینی راه گلویش را بسته بود هم گریه میکرد و هم لرزش لبهایش به یک لبخند لرزان و شیرین تبدیل شده بود. قطرههای اشکش روی گونههای سرخ نوزاد افتاد. در آن لحظه، تمام فکرش پر شد از تصویر پدرِ بچه با خودش فکر کرد: کاش اینجا بودی... ببین چقدر شبیه توئه. کاش میدیدی که چطور برای دیدن دنیا جنگید. کتش پیشم بودی ..
حس میکرد نیمی از وجودِ تهیونگ که عاشقش بود، حالا توی بغلش نفس میکشد.اما نوزادِ کوچک انگار با تمام دنیا، حتی با مادرش، لج کرده بود. با اینکه توی آغوش گرم مادر بود، اما یک لحظه هم آرام نمیگرفت. با مشتهای گرهکرده و صورتِ سرخشده، چنان جیغهای بلندی میکشید که انگار از تمام سختیهای راه و آن انفجارِ مهیب شاکی بود. هر چقدر دخترک با صدای ضعیف و لرزانش در گوش او زمزمه کرد : تهیونگ من... تهیونگ منی.. تو
ثمر عشق تهیونگ بیشتر پاهایش را تکان داد و با لجاجت عجیبی به گریه کردن ادامه میداد گویی میخواست تمام خشمش را از این شبِ ترسناک فریاد بزند.دخترک نوزاد را محکمتر به سینهاش فشار داد و میان هقهق خندید و گفت: چقدر لجبازی تو...
، عطر تند و شیرین نوزاد را بو کشید و در ذهنش با تهیونگ حرف زد: ٫ ببین چه یادگاری عجیبی از عشقمون به جا گذاشتی... این بچه همونقدر که بوی زندگی میده، بوی تو رو هم میده.
بغضی که در گلویش بود، نه فقط برای درد، بلکه برای دلتنگی عمیقی بود که در آن لحظه نسبت به تهیونگ حس میکرد. او به یاد روزهایی افتاد که با هم دربارهی این لحظه رویاپردازی کرده بودند، اما حالا در یک غار تاریک، زیر سایهی مرگ و انفجار، باید به تنهایی این بار سنگین را به دوش میکشید.لبخندش وقتی با گریهی لجبازانهی نوزاد قاطی میشد، زیباترین و غمانگیزترین صحنه را میساخت. چون تهیونگ نبود ... عشقش بود شوهرش نبود ...
جانگ شال گردن را دور تن نوزاد آت کشید و آرام دراز صدا خوب گفت : سرده میخواهم آتیش رو بیشتر کنم سردت که نیست .. دختر با بغض سری تکون داد یونهی آروم جیهو ای که تازه بیدار شده بود را روی زمین سرد و خیس گذاشت ... جیهو پسر چشم مشکی کانگ هو روی چهاردست و پا سمت مادرش رفت ... حسادت را در چشم هایش دیده میشد گونه هایش از شدت عصبانیت باد میشد .. ات وقتی با همان حالت و موهای که از عرق به شقیقه اش چسپاند بودند سمت جیهو نگاه کرد ... چه صحنه شیرین و پراحساسی. جیهو با آن دستها و زانوهای کوچکش، با ریتمی تند و نامنظم، کف زمین را میکوبد. چشمانش از فرط اشتیاق برق میزد و لبخندی بیدندان به لب داشت که فقد نشان میداد که چه عشقی به ات دارد ... ، انگار که تمام دنیا برایش در آن آغوشی خلاصه شده که انتظارش را میکشد. وقتی به ات نزدیک شود، سرعتش را بیشتر میکرد و با صدایی شبیه به غبغویِ شادمانه، دستش را به سمت دامن یا ات دراز کرد
ات به تمام عشقی که به برادرش داشت جیهو رو دوست داشت جیهو وقتی به او رسد، سرش را با اطمینان کامل به زانوی آت تکیه داد؛
من همیشه کنار شما هستم ..
جانگ در حالی که نوزاد را محکم گرفته بود، با عجله تکه نخی از کیف بیرون کشید و با مهارتی که از سالها تجربه داشت، بند ناف را گره زد و با چاقوی کوچکی که در شعلههای آتش داغ کرده بود، آن را برید. نوزاد همچنان با مشتهای گره کرده در میان دستهای خونی جانگ دست و پا میزد و با هر گریهاش، نشان میداد که چه بچه ای بود آن هیاهو، یونهی که از صدای انفجار و گریه نوزاد دستپاچه شده بود، به سرعت شال گردن پشمی و قرمز ات را از دور گردنش باز کرد. او با عجله شال را به سمت جانگ گرفت و فریاد زد: خاله! بگیرش، این گرمه!
جانگ شال را گرفت و نوزاد را که هنوز لکههای خون روی پوست ظریفش بود، با دقت میان بافتهای نرم و گرم شال گردن پیچاند.
.در حالی که دخترک بیهوش و بیرمق روی پتو افتاده بود و بوی باران و انفجار فضای غار را پر کرده بود، جانگ نوزاد را کنار گوش مادرش برد و زیر لب گفت: شاهزادهات داره گریه میکنه ...
اون دیگه مادر بود اون ات کسی که یک یتیم دیگر هیچ کس نبود و حتی هیچ کسی را هم نداشت حالا یه فرزند مثل خودش داشت .. دیگه تنها بود اون ثمر عشق تهیونگش بود اون دلیل لحظات عاشقانه پدر مادرش بود
دخترک آرام چشمانش را باز کرد
، اما این بار نه از ترس، که از هیبتِ این معجزه کوچک. ثمر عشق تهیونگ رو با بدنی که هنوز از شدت درد و شوک زایمان میلرزید، توی بغلش گرفت. بغض سنگینی راه گلویش را بسته بود هم گریه میکرد و هم لرزش لبهایش به یک لبخند لرزان و شیرین تبدیل شده بود. قطرههای اشکش روی گونههای سرخ نوزاد افتاد. در آن لحظه، تمام فکرش پر شد از تصویر پدرِ بچه با خودش فکر کرد: کاش اینجا بودی... ببین چقدر شبیه توئه. کاش میدیدی که چطور برای دیدن دنیا جنگید. کتش پیشم بودی ..
حس میکرد نیمی از وجودِ تهیونگ که عاشقش بود، حالا توی بغلش نفس میکشد.اما نوزادِ کوچک انگار با تمام دنیا، حتی با مادرش، لج کرده بود. با اینکه توی آغوش گرم مادر بود، اما یک لحظه هم آرام نمیگرفت. با مشتهای گرهکرده و صورتِ سرخشده، چنان جیغهای بلندی میکشید که انگار از تمام سختیهای راه و آن انفجارِ مهیب شاکی بود. هر چقدر دخترک با صدای ضعیف و لرزانش در گوش او زمزمه کرد : تهیونگ من... تهیونگ منی.. تو
ثمر عشق تهیونگ بیشتر پاهایش را تکان داد و با لجاجت عجیبی به گریه کردن ادامه میداد گویی میخواست تمام خشمش را از این شبِ ترسناک فریاد بزند.دخترک نوزاد را محکمتر به سینهاش فشار داد و میان هقهق خندید و گفت: چقدر لجبازی تو...
، عطر تند و شیرین نوزاد را بو کشید و در ذهنش با تهیونگ حرف زد: ٫ ببین چه یادگاری عجیبی از عشقمون به جا گذاشتی... این بچه همونقدر که بوی زندگی میده، بوی تو رو هم میده.
بغضی که در گلویش بود، نه فقط برای درد، بلکه برای دلتنگی عمیقی بود که در آن لحظه نسبت به تهیونگ حس میکرد. او به یاد روزهایی افتاد که با هم دربارهی این لحظه رویاپردازی کرده بودند، اما حالا در یک غار تاریک، زیر سایهی مرگ و انفجار، باید به تنهایی این بار سنگین را به دوش میکشید.لبخندش وقتی با گریهی لجبازانهی نوزاد قاطی میشد، زیباترین و غمانگیزترین صحنه را میساخت. چون تهیونگ نبود ... عشقش بود شوهرش نبود ...
جانگ شال گردن را دور تن نوزاد آت کشید و آرام دراز صدا خوب گفت : سرده میخواهم آتیش رو بیشتر کنم سردت که نیست .. دختر با بغض سری تکون داد یونهی آروم جیهو ای که تازه بیدار شده بود را روی زمین سرد و خیس گذاشت ... جیهو پسر چشم مشکی کانگ هو روی چهاردست و پا سمت مادرش رفت ... حسادت را در چشم هایش دیده میشد گونه هایش از شدت عصبانیت باد میشد .. ات وقتی با همان حالت و موهای که از عرق به شقیقه اش چسپاند بودند سمت جیهو نگاه کرد ... چه صحنه شیرین و پراحساسی. جیهو با آن دستها و زانوهای کوچکش، با ریتمی تند و نامنظم، کف زمین را میکوبد. چشمانش از فرط اشتیاق برق میزد و لبخندی بیدندان به لب داشت که فقد نشان میداد که چه عشقی به ات دارد ... ، انگار که تمام دنیا برایش در آن آغوشی خلاصه شده که انتظارش را میکشد. وقتی به ات نزدیک شود، سرعتش را بیشتر میکرد و با صدایی شبیه به غبغویِ شادمانه، دستش را به سمت دامن یا ات دراز کرد
ات به تمام عشقی که به برادرش داشت جیهو رو دوست داشت جیهو وقتی به او رسد، سرش را با اطمینان کامل به زانوی آت تکیه داد؛
من همیشه کنار شما هستم ..
- ۵۹
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط