به مدت عشق به چشم های اون به احساسات اون پایدارم، درسته .
به مدت عشق به چشم های اون به احساسات اون پایدارم، درسته .. این منم اینجوری گذروندم چه خوب چه بد بازم گذشت چه با دلتنگی چه با گریه شبانه .. من همینم دختری که نه پدر داشت نه مادر نه دست صمیمی نه برادر خواهری زندگی سخت بود فقد تا وقتی که با تهیونگ آشنا بشم..
زمان میگذرد ؟.. با وجود درد..
درد به اسم واقعی عشق بود؟ ... در نهایه چی گفته میشده سخت ترین احساسات جداییناپذیر.. بود و هست
دلتنگ بود آره.. سختی کشید رازی بود هر چی میخواست بشه اون رازی بود تحمیل میکرد ... ولی تو هر حالت اونو میخواست وقتی شب میشد تنها سر روی بالشت سرد میگذاشت اونو میخواست از ته قلبش تنها بود
درد را با تمام جود پذیرفت آغوشش را برای غم باز میکرد ولی اونو میخواست عشقشو میخواست معشوق اش را میخواست از ته قلبش دلتنگ شوهرش بود .. هر قدمش مثل یک کوه کندن بود در حالی که تنها ۲۶ سال سن داشت یادش نبود که کی رژلب یا حتی موهایش را باز گذاشته باشد .. چون قلب او شکسته بود ..
اون همه سختی اون همه جدایی چه چیز از او گرفت چیو از دست داد نگاهش اون از غم زیاد دیدش را از دست داد با این حال زنده بود زندگی میکرد میخوابید و میخورد چون امید داشت .. امیدش پسر بچه ای بود که از دور داشت تماشایش میکرد قلب دخارگ گواهی از درد و خستگی بود.. در حالی که قدمش مثل آدم عادی بود در آن جاده ای که هر دو طرفش چمن بالا زده بود گام میگذاشت
موهایش را با یک کش ساده، محکم پشت سرش دماسبی بسته بود. چند تار موی کوتاه که از بند رها شده بودند، روی گردنش تکان میخوردند و با هر قدمش، دماسبی موهایش تاب ملایمی میخورد.. .وجود پسرش را دید که از کوچه ای به سمت خانه خودشان راهی بود .. لبخند غمیگنی روی لبانش آمد زیرش خستگی ناپذیر بود ..
بلوز مشکی دکمهدارش، که تا آخرین دکمهی یقه بسته شده بود، به او ظاهری جدی و در عین حال آراسته میداد ولی خستگی اش را پنهان نکرده بود هر روز صبح از همین راه میرفت ..
دامن سادهای که درست تا روی زانویش میرسید، با هر گامی میرقصید ولی نشان میداد که دختر بسیار بی رنگ و ساده هست درست مثل قلبش خسته و کوفته اش..
سبد خرید پلاستیکی سنگینی در دست داشت که بندش کمی پوست دستش را قرمز کرده بود ولی به اون توجه ای هم نمیکرد این مثل همون دختر شیطون لجباز و سرتق بود .. با انگشت اشاره اش عینکش را بالا برد تا سر نخورد پایین ..
وقتی با همون حالت سمت در میله ای کوچیک هجوم برد آن را باز کرد و آرام وارد حیاط اش شد نه بزرگ و نه کوچک خیلی ساده حدود دو جفت دوچرخه کنار در بود و یک نهال گردو حتی کوشه کنار هایش کمی از گلاس کوچیک زرد بالا آماده بودند ات با بستن در میله ای زنک زده گواهی از نفس عمیقی اش را کشید سپس سمت در هجوم برد خیلی آروم بازش کرد و وارد خونه سد مثل هر روز این ۷ سال تکراری و بلند گفت: خاله جانگ یونهی ؟... من اومدم
هیچ صدای جز صدای یخچال به کوش نرسید دخترک کمی خم شد سپس کتونی هایش را کشید و در جا کفشی گذاشت در همین حالتی که موهایش را کنار میزد بلند شد سپس پالتوش را کشید چرخید و با حرکت سریع در آویزانی گذاشت با قدم های محکم به مست محیطی که صدای یخچال ازش میماند هجوم برد .. درست موقع ای که سبد سنگین را با همان چشم های خسته روی اپن گذاشت دست های کوچیکی دور پهلو به مست شکمش حلقه شدند لبخند خسته و آرامش روی لب نشست خبری از چشم های دید تارش به این لبخند پلک بود .. سپس با صدای که اژس مهربانی میبارید گفت : چه خوشامدگویی خوبی ...
جیهو با صدای که از ته قلبش خوشحال بود محکم تر او را به آغوش گرفت سپس با صدای که آروم و دلنشین بود گفت : دلتنگم شدم..
حلقه دست پسرک باز شد سپس به سمت مادرش چرخید عمیق پلک زد و آرام گفت : مادر کجا موندی نگرانت شدم..
دخترک در حالی که دستی به موهای جیهو کشید و سمت سبد چرخید آرام و با صدای خسته ای گفت : نگرانم نباش جیهو!... فقد داشتم قدم میزدم هوا خیلی خوب بود..
زمان میگذرد ؟.. با وجود درد..
درد به اسم واقعی عشق بود؟ ... در نهایه چی گفته میشده سخت ترین احساسات جداییناپذیر.. بود و هست
دلتنگ بود آره.. سختی کشید رازی بود هر چی میخواست بشه اون رازی بود تحمیل میکرد ... ولی تو هر حالت اونو میخواست وقتی شب میشد تنها سر روی بالشت سرد میگذاشت اونو میخواست از ته قلبش تنها بود
درد را با تمام جود پذیرفت آغوشش را برای غم باز میکرد ولی اونو میخواست عشقشو میخواست معشوق اش را میخواست از ته قلبش دلتنگ شوهرش بود .. هر قدمش مثل یک کوه کندن بود در حالی که تنها ۲۶ سال سن داشت یادش نبود که کی رژلب یا حتی موهایش را باز گذاشته باشد .. چون قلب او شکسته بود ..
اون همه سختی اون همه جدایی چه چیز از او گرفت چیو از دست داد نگاهش اون از غم زیاد دیدش را از دست داد با این حال زنده بود زندگی میکرد میخوابید و میخورد چون امید داشت .. امیدش پسر بچه ای بود که از دور داشت تماشایش میکرد قلب دخارگ گواهی از درد و خستگی بود.. در حالی که قدمش مثل آدم عادی بود در آن جاده ای که هر دو طرفش چمن بالا زده بود گام میگذاشت
موهایش را با یک کش ساده، محکم پشت سرش دماسبی بسته بود. چند تار موی کوتاه که از بند رها شده بودند، روی گردنش تکان میخوردند و با هر قدمش، دماسبی موهایش تاب ملایمی میخورد.. .وجود پسرش را دید که از کوچه ای به سمت خانه خودشان راهی بود .. لبخند غمیگنی روی لبانش آمد زیرش خستگی ناپذیر بود ..
بلوز مشکی دکمهدارش، که تا آخرین دکمهی یقه بسته شده بود، به او ظاهری جدی و در عین حال آراسته میداد ولی خستگی اش را پنهان نکرده بود هر روز صبح از همین راه میرفت ..
دامن سادهای که درست تا روی زانویش میرسید، با هر گامی میرقصید ولی نشان میداد که دختر بسیار بی رنگ و ساده هست درست مثل قلبش خسته و کوفته اش..
سبد خرید پلاستیکی سنگینی در دست داشت که بندش کمی پوست دستش را قرمز کرده بود ولی به اون توجه ای هم نمیکرد این مثل همون دختر شیطون لجباز و سرتق بود .. با انگشت اشاره اش عینکش را بالا برد تا سر نخورد پایین ..
وقتی با همون حالت سمت در میله ای کوچیک هجوم برد آن را باز کرد و آرام وارد حیاط اش شد نه بزرگ و نه کوچک خیلی ساده حدود دو جفت دوچرخه کنار در بود و یک نهال گردو حتی کوشه کنار هایش کمی از گلاس کوچیک زرد بالا آماده بودند ات با بستن در میله ای زنک زده گواهی از نفس عمیقی اش را کشید سپس سمت در هجوم برد خیلی آروم بازش کرد و وارد خونه سد مثل هر روز این ۷ سال تکراری و بلند گفت: خاله جانگ یونهی ؟... من اومدم
هیچ صدای جز صدای یخچال به کوش نرسید دخترک کمی خم شد سپس کتونی هایش را کشید و در جا کفشی گذاشت در همین حالتی که موهایش را کنار میزد بلند شد سپس پالتوش را کشید چرخید و با حرکت سریع در آویزانی گذاشت با قدم های محکم به مست محیطی که صدای یخچال ازش میماند هجوم برد .. درست موقع ای که سبد سنگین را با همان چشم های خسته روی اپن گذاشت دست های کوچیکی دور پهلو به مست شکمش حلقه شدند لبخند خسته و آرامش روی لب نشست خبری از چشم های دید تارش به این لبخند پلک بود .. سپس با صدای که اژس مهربانی میبارید گفت : چه خوشامدگویی خوبی ...
جیهو با صدای که از ته قلبش خوشحال بود محکم تر او را به آغوش گرفت سپس با صدای که آروم و دلنشین بود گفت : دلتنگم شدم..
حلقه دست پسرک باز شد سپس به سمت مادرش چرخید عمیق پلک زد و آرام گفت : مادر کجا موندی نگرانت شدم..
دخترک در حالی که دستی به موهای جیهو کشید و سمت سبد چرخید آرام و با صدای خسته ای گفت : نگرانم نباش جیهو!... فقد داشتم قدم میزدم هوا خیلی خوب بود..
- ۱۴۸
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط