🌠 بخون
🌠 #بخون
شب بودو چشمانم از دلتنگی خیس...دلتنگ صدایش.. دلتنگ نوازش هایش.. دلتنگ آرامش تنش......
پاکت سیگارو بر میدارم با چشمانی خیس و دستانی لرزان سیگار را ب آتش آغشته میکنم ب لب هایم میگذارم....
دودش را ب ریه هایم هدیه میدهم ریه هایم ب سرفه میافتند و من علی رقم آنان بار دیگر سیگار را نفس میکشم....
دستان لرزانم بی اختیار ب سوی گوشی میرود انگشتم روی شماره اش میلرزد با یک لمس شماره اش گرفته میشود گوشی را روی گوشم میگذارم روی گوشی ک زمانی صدای او برایشان از صدای مادر مقدس تر بود.... دود سیگار را توی سینه ام حبس میکنم......
و الو گفتن او تمام خیال هایم را پاره میکند دختریست......
افکارم را جمع و جور میکنم با صدایی ک غم چاشنی اش است میگویم...
+شما چیکاری فردین میشین
_من نامزدشم شما کی باشی؟
ناخودآگاه گوشی از دستم سور میخورد تحملم لب تا لب پر شده... خیلی وقت پیش باید این کار را میکردم....
ب دستشویی میرم رو ب روی آیینه چشم های پر از اشکم را میبینم.. رویاهای آتش گرفته ام را...
حال نوبت ب من رسیده ک با آن ها آتش بگیرم و خاکسترهایم را ب دست مرگ بسپارم.....
چشم هایم را میبندم سردی تیغ تا مغز استخوانم میرود..... میکشم............
خالی شدن خون رو حس میکنم کم کم بر روی زمین مینشینم....
چشم هایم ب سرخی خونم ژل میزنن تار..تار..تار..تار..تار..... #سیاهی_مطلق
شب بودو چشمانم از دلتنگی خیس...دلتنگ صدایش.. دلتنگ نوازش هایش.. دلتنگ آرامش تنش......
پاکت سیگارو بر میدارم با چشمانی خیس و دستانی لرزان سیگار را ب آتش آغشته میکنم ب لب هایم میگذارم....
دودش را ب ریه هایم هدیه میدهم ریه هایم ب سرفه میافتند و من علی رقم آنان بار دیگر سیگار را نفس میکشم....
دستان لرزانم بی اختیار ب سوی گوشی میرود انگشتم روی شماره اش میلرزد با یک لمس شماره اش گرفته میشود گوشی را روی گوشم میگذارم روی گوشی ک زمانی صدای او برایشان از صدای مادر مقدس تر بود.... دود سیگار را توی سینه ام حبس میکنم......
و الو گفتن او تمام خیال هایم را پاره میکند دختریست......
افکارم را جمع و جور میکنم با صدایی ک غم چاشنی اش است میگویم...
+شما چیکاری فردین میشین
_من نامزدشم شما کی باشی؟
ناخودآگاه گوشی از دستم سور میخورد تحملم لب تا لب پر شده... خیلی وقت پیش باید این کار را میکردم....
ب دستشویی میرم رو ب روی آیینه چشم های پر از اشکم را میبینم.. رویاهای آتش گرفته ام را...
حال نوبت ب من رسیده ک با آن ها آتش بگیرم و خاکسترهایم را ب دست مرگ بسپارم.....
چشم هایم را میبندم سردی تیغ تا مغز استخوانم میرود..... میکشم............
خالی شدن خون رو حس میکنم کم کم بر روی زمین مینشینم....
چشم هایم ب سرخی خونم ژل میزنن تار..تار..تار..تار..تار..... #سیاهی_مطلق
۱۷.۱k
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.