{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرار نبود بیفتد که ناگهان افتاد

قرار نبود بیفتد که ناگهان افتاد

قرار نبود بیفتد که ناگهان افتاد
شبیه چایی سردی که از دهان افتاد

تمام مرثیه ها روی برگ کاغذ بود
قلم ز دست تمامی شاعران افتاد

چه اتفاق مهمی ست باورش سخت است
جدایی من و تو بر سر زبان افتاد

غرور لعنتی تو به تو اجازه نداد
مقاومت کنی از آنچه بینمان افتاد

تو را به هر کس و ناکس به جز خدا سپرم
که رد تیغ نگاهت به استخوان افتاد

شبیه حرمله بودی ، فقط به قصد شکار
بیا که تیر تو آخر از این کمان افتاد

و عشق قصه تلخی بوَد که از همه جا
چو موریانه بر اندام جانمان افتاد
دیدگاه ها (۹)

سایه ای در راهروهای نقره ای

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

‌شبیه شمع چنان آتشم به جان افتادکه قصه‌ام همه جا بر سر زبان ...

#حضرت_علی_اکبر_علیه_السلام بگو هنوز برایت کمی توان ماندهبگو ...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۲ | «اولین آشپزی دو نف...

سما ملکی شاعر نهاوندی

بعد از درد آن شب✭ Wylder✭ P.2 در ادامه...سه روز گذشته بود، ...

#سرنوشت—----------------------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط