{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی مرگ ]

بازی مرگ ]
پارت 22

با عصبانیت‌ محکم هولش داد در سیاه چال انگشت تهدید آمیزش را به سویش بلند نمود و با اخم مرگباری نجوا کرد : همینجا می‌مونی تا عقلت بیاد سره جاش
هری حال که بغضش گرفته بود با چشمانی‌ پر از اشک درحالیکه روی زمین سرد سیاه چال افتاده بود لب زد هری : بزار برم بیرون لعنتی
جونگ کوک با رحمی آن سیاه چال سرد و تاریک را ترک نمود با قفل کردن درب نفس حرصی کشید همینکه چرخید تا بره چهره دو یون را دید با چهره درهم نگاهش کرد جونگ کوک : اصلا اینجوری نگاه نکن از اونجا نمیاریش بیرون فهمیدی
دو یون با ملایمت لب زد : اما اونجا خیلی سرده
جونگ کوک بدون حرفی قدم بدم برداشت با یه دستش که در جیب شلوارش بود به دو یونی که هنوز کنار درب سیاه سیاهچال ایستاده بود داد زد جونگ کوک : دو یون ..
دو یون همینکه صدای رئیسش را شنید با قدم های سریع به دنبالش رفت و حال ماند هِری که در سیاهچال تاریک و سرد زندانی شده بود،
درحالیکه روی زمین سرد نشسته بود با ترس به وسایل شکنجه ای که در آنجا قرار داشت نگاه میکرد به زنجیر های که از دیوار آویزان بودند، با بغض نزدیک دیوار شد و بهش تکیه کرد پاهایش را تو خودش جمع کرده و سرش را گذاشت روی زانوهایش اون دختر قوی بود ولی اینجا ماندنش او را به شدت اذیت میکرد اشک هایش را نگرفته، سر خوردن رویه گونه های سرد اشـــ
ــــــــــــــــــــــــــــ
در آن حیاط بزرگ عمارت مشکی هیچ ردی از درخت یا گل یا صدای پرنده های زیبا و کوچک، نه بوی آبیاری. درختان تازه فقط و فقط در آن حیاط بزرگ آب نمایی که لباس های قدیمی رنگی به تن داشت بالا های آزادانه ای پست سرش قرار داشتند ولی غمگینی و ناراحتیش از پایین گرفتن سرش معلوم بود به معنای، بدی کردن به آدم ها سرش پایین بود، آن آب‌نما معنای خاصی داشت جوری که در وسط حیاط روبه روی درب بزرگ میله ای و درب خاکستری سالن با آب های صاف آبی رنگی که دورش گرد حلقه زده شده بودند موج های کوچکی میزدن به طرزی وحشتناک آن مجسمه درست شده بود در گوشه ای از عمارت کنار درب سالن مبل های برای نشستن گذاشته بودند روی میز گرد صبحانه ای برای او و دوستش گذاشته بودند
جونگ کوک این سکوت را دوست داشت اما تا وقتی که رفیقش شروع که روبه رویش نشسته بود. شروع به حرف زدن کرد
کی سوک : می‌دونی که نمی‌تونی اونو اونجا زندانی کنی پس بهتره هرچه زودتر بیاریش بیرون این به ضرر ماست
جونگ کوک به آرامی فنجان قهوه تلخ اش را روی میز گذاشت با صدای آرومی نجوا نمود جونگ کوک : می‌دونم اما این کار برای ادب گردنش بود اون دختر خیلی لجبازه باید کاری بکنیم که قبول کنه
کی سوک : باشه پس از راه دیگه ای استفاده کن
جونگ کوک نگاه خشن اش را به دو یونی که همراه نگهبانان حرف میزد داد
جونگ کوک : دو یون برو بیارش
دو یون از همانجا سری تکان داد
دیدگاه ها (۴)

[بازی مرگ ]پارت 23دو یون بدون گرفتن دستش او را پیش رئیسش برد...

[بازی مرگ ]پارت 24در ساختمان نیمه کاره بلندی که از زاویه‌ای ...

بازی مرگ ]پارت ۲۱جونگ کوک کنار پنجره بلند قامت اتاق کارش ایس...

[بازی مرگ ]پارت ۲۰با استرس و لرز روی مبل نشسته، و به اتاق با...

P58ماشین آروم بین خیابون‌های خیس سئول حرکت می‌کرد،نور چراغ م...

معامله p10آن شب، قبل از خواب، جونگ‌کوک کشوی کوچکش را باز کرد...

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سردسرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط