بازی مرگ ]
بازی مرگ ]
پارت ۲۱
جونگ کوک کنار پنجره بلند قامت اتاق کارش ایستاده بود نخ سیگار میون انگشتانش قرار داشت هری روی مبلمان چرمی و چوبی رنگ اتاق که ترکیب کلاسیک و مدرن خاصی داشت نشسته بود با چشم های درشت اش اتاق یه اون زیبایی رو آنالیز میکرد این عمارت چیز خاصی داشت حس عجیبی بهش دست میداد ولی ترس از اینکه چرا آورده بودش اینجا به جا بود،
بوی عطر تلخ و دود سیگار فضای اتاق رو پر کرده بود جونگ کوک نخ سیگار نیمه سوخته اش را میون انگشتش چرخوند و دود غلیظی که به عمق ریه هایش فرستاده بود را بیرون کشید ذهنش درگیر برادر بی عرض اش بود، مطمئن بود الان که انقدر آرومه داره یه غلطای میکنه درحالیکه نگاهش از پنجره اتاق به شب تاریک بیرون بود، با صدای تیز و لحن استرسی فرد تو اتاقش به طرفش چرخید
هری : میشه یه چیزی بگید من که نمیخوام اینجا بمونم پس من با اجازه تون برم
لبخند الکی روی لب هایش گذاشت جونگ کوک نفس عمیقی کشید،
سیگار نیم سوخته اش را در جا فلزی گذاشت به طرفه قفسهی مشروب های تو اتاقش رفت جایی که بطری های ودکا و شامپاین های مختلف به صورت هنرمندانه در طبقات شیشه ای چیده شده بودند یکی از بطری ها رو برداشت به همراه دو لیوان کریستالی که از کناره قفس در دست گرفته به طرفه میز جلو روی مبل که جلوی هری میشد رفت بلافاصله آنجا نشست
هر دو لیوان کریستالی را پر کرد لیوان خودش را در دست گرفته نزدیک هری شد او که نگاهش به پایین بود جونگ کوک با دو انگشت اش چونه اش را به طرفه بالا هدایت کرد در چشم های که تیله هایش از ترس میلرزیدن خیره ماند
جونگ کوک : از اینجا نمیتونی بری بیرون فقط دو راه داری یا باهام ازدواج میکنی و واسم به پسر به دنیا میاری یا جنازهت از اینجا میره بیرون
لیوان پر از شراب را جلویش دختری که خال با این حرف هایش به شدت عصبی بود گرفت جونگ کوک : بیا بخور تا وقتی عصبانیم نکن..
حرف جونگ کوک را قطع کرده، با دستش زد به لیوان شیشه ای که در دست کرکس قرار داشت صدای شکستن لیوان سکوت اتاق را شکست
هری عصبی از روی مبل بلند شده یا غضب داد زد هری : فکردی منم از اون برده هاتم که هر کاری بگی میکنم تو نمیتونی منو مجبور به کاری بکنی فهمیدی...
جونگ کوک غصبی از روی مبل بلند شده به طرفش هجوم برد بازو اش را سفت گرفت از لایه دندون هایش غرید جونگ کوک : خودت خواستی..
قدم برداشت و از اتاق خارج شد درحالیکه قدم های محکم اش را روی زمین میگذاشت هری را دنبال خودش میکشوند دو یون که در سالن بود با دیدن آن صحنه سریع به دنبال رئیسش قدم برداشت..
پارت ۲۱
جونگ کوک کنار پنجره بلند قامت اتاق کارش ایستاده بود نخ سیگار میون انگشتانش قرار داشت هری روی مبلمان چرمی و چوبی رنگ اتاق که ترکیب کلاسیک و مدرن خاصی داشت نشسته بود با چشم های درشت اش اتاق یه اون زیبایی رو آنالیز میکرد این عمارت چیز خاصی داشت حس عجیبی بهش دست میداد ولی ترس از اینکه چرا آورده بودش اینجا به جا بود،
بوی عطر تلخ و دود سیگار فضای اتاق رو پر کرده بود جونگ کوک نخ سیگار نیمه سوخته اش را میون انگشتش چرخوند و دود غلیظی که به عمق ریه هایش فرستاده بود را بیرون کشید ذهنش درگیر برادر بی عرض اش بود، مطمئن بود الان که انقدر آرومه داره یه غلطای میکنه درحالیکه نگاهش از پنجره اتاق به شب تاریک بیرون بود، با صدای تیز و لحن استرسی فرد تو اتاقش به طرفش چرخید
هری : میشه یه چیزی بگید من که نمیخوام اینجا بمونم پس من با اجازه تون برم
لبخند الکی روی لب هایش گذاشت جونگ کوک نفس عمیقی کشید،
سیگار نیم سوخته اش را در جا فلزی گذاشت به طرفه قفسهی مشروب های تو اتاقش رفت جایی که بطری های ودکا و شامپاین های مختلف به صورت هنرمندانه در طبقات شیشه ای چیده شده بودند یکی از بطری ها رو برداشت به همراه دو لیوان کریستالی که از کناره قفس در دست گرفته به طرفه میز جلو روی مبل که جلوی هری میشد رفت بلافاصله آنجا نشست
هر دو لیوان کریستالی را پر کرد لیوان خودش را در دست گرفته نزدیک هری شد او که نگاهش به پایین بود جونگ کوک با دو انگشت اش چونه اش را به طرفه بالا هدایت کرد در چشم های که تیله هایش از ترس میلرزیدن خیره ماند
جونگ کوک : از اینجا نمیتونی بری بیرون فقط دو راه داری یا باهام ازدواج میکنی و واسم به پسر به دنیا میاری یا جنازهت از اینجا میره بیرون
لیوان پر از شراب را جلویش دختری که خال با این حرف هایش به شدت عصبی بود گرفت جونگ کوک : بیا بخور تا وقتی عصبانیم نکن..
حرف جونگ کوک را قطع کرده، با دستش زد به لیوان شیشه ای که در دست کرکس قرار داشت صدای شکستن لیوان سکوت اتاق را شکست
هری عصبی از روی مبل بلند شده یا غضب داد زد هری : فکردی منم از اون برده هاتم که هر کاری بگی میکنم تو نمیتونی منو مجبور به کاری بکنی فهمیدی...
جونگ کوک غصبی از روی مبل بلند شده به طرفش هجوم برد بازو اش را سفت گرفت از لایه دندون هایش غرید جونگ کوک : خودت خواستی..
قدم برداشت و از اتاق خارج شد درحالیکه قدم های محکم اش را روی زمین میگذاشت هری را دنبال خودش میکشوند دو یون که در سالن بود با دیدن آن صحنه سریع به دنبال رئیسش قدم برداشت..
- ۱۶.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط