{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نخستین بار غم را از غمِ چشم تو فهمیدم

نخستین بار غم را از غمِ چشم تو فهمیدم
منی که سالهای سال از چشم تو ترسیدم
نگاهت رازِ باران بود، عصر چشمهای من !
برای درکِ تو‌؛ باران شدم، هر عصر باریدم
گزیر و ناگزیرِ چشمهای تو؛ غرور من
دلیل اینکه قلبم را به چشمانِ تو بخشیدم
غزل را آرزو کردم، نوشتم حرفِ باران را
و با مهتاب شب در تابِ گیسویِ تو پیچیدم
نبودی تا ببینی فصلها در انتظار تو؛
چگونه هر شب پاییز تب کردم و لرزیدم
همان روزی که رفتی سایه‌ها انکار من کردند
همان روزی که در چشمانِ تو تردید را دیدم
و حالا سالهایِ سال بعد از تو من و دریا
من و این مرگ در امواج، ـ مرگی که پسندیدم ـ
تو روزی بازخواهی گشت اما کی،کدامین روز؟
چرا این یک سوال ساده را از خود نپرسیدم؟
دیدگاه ها (۱۱)

بزدلیم ! و عشق را از ترس کتمان می کنیمسالها احساس را در سینه...

‍ عشق یعنی گمان داری که در لذت شدیچشم،بگشایی، ببینی جای ان ...

شبی در خلوت من باش و آرام از ته قلبتبرایم قصه های شور و شیدا...

روز خاموش که شد وقت درخشیدن توستبهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابی...

پارت ۹ – حقیقتزمان: ساعت ۹:۴۰ شبمکان: خانه‌ی تهیونگباران دوب...

مال من باش Part:7برگه قبولی کنکور توی دستش بود ، با خوشحالی ...

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردمماه‌ها گذشت.اولش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط