P24
P24
ویو ا.ت:
بعد از حرفهای عجیب لیا، سعی کردم خودمو مشغول کنم تا کمتر بهش فکر کنم.
رفتم اتاقم، یه فیلم دیدم، کتاب خوندم و حتی با سانا چند دقیقه تلفنی حرف زدم.
اما بازم ته دلم آروم نبود.
حدود عصر بود که صدای زنگ در اومد.
فکر کردم کوکه.
با خوشحالی رفتم سمت در.
اما وقتی در رو باز کردم، لبخندم محو شد.
لیا اونجا ایستاده بود.
کنارش یه دختر بود که تا حالا ندیده بودمش.
دختره لبخند زد.
؟: سلام.
متعجب نگاش کردم.
ا.ت: سلام...
لیا با حالت عجیبی نگام کرد.
لیا: اینو میشناسی؟
ا.ت: نه.
دختره اخم کرد.
؟: واقعاً منو یادت نیست؟
هرچی فکر کردم یادم نیومد.
ا.ت: نه...
لیا پوزخندی زد.
انگار از گیج شدنم لذت میبرد.
همون موقع صدای ماشین کوک اومد.
چند ثانیه بعد وارد خونه شد.
وقتی اون دختر رو دید، اخماش تو هم رفت.
کوک: اینجا چه خبره؟
لیا سریع گفت:
لیا: هیچی. فقط یه نفر اومده بود ا.ت رو ببینه.
اما از لحنش معلوم بود قصدش چیز دیگهایه.
کوک نگاه کوتاهی به اون دختر انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: شما کی هستین؟
دختره جواب داد:
؟: من فقط برای یه سوءتفاهم اومدم.
همه ساکت شدیم.
دختر ادامه داد:
؟: چند وقت پیش لیا با من تماس گرفت و گفت باید درباره ا.ت و کوک یه دروغ بگم.
چشمام گرد شد.
کوک هم با ناباوری به لیا نگاه کرد.
دختره نفس عمیقی کشید.
؟: اول قبول کردم... ولی بعد عذاب وجدان گرفتم.
برای همین اومدم حقیقت رو بگم.
سکوت سنگینی خونه رو پر کرد.
نگاه من و کوک روی لیا ثابت موند.
لیا رنگش پریده بود.
کوک با صدایی سرد گفت:
کوک: یعنی همه اون حرفها دروغ بود؟
لیا چیزی نگفت.
سکوتش خودش جواب بود.
برای چند لحظه هیچکس حرف نزد.
بعد کوک آروم دستمو گرفت.
کوک: حالا همه چیز مشخص شد.
برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم هیچ سایهای بین من و کوک باقی نمونده.
اما این تازه شروع ماجرا بود...
چون هنوز نمیدونستیم فردا چه خبری قراره زندگیمونو برای همیشه تغییر بده...
ادامه دارد...
خب بزار پارت اخرشم بزارم🗿
ویو ا.ت:
بعد از حرفهای عجیب لیا، سعی کردم خودمو مشغول کنم تا کمتر بهش فکر کنم.
رفتم اتاقم، یه فیلم دیدم، کتاب خوندم و حتی با سانا چند دقیقه تلفنی حرف زدم.
اما بازم ته دلم آروم نبود.
حدود عصر بود که صدای زنگ در اومد.
فکر کردم کوکه.
با خوشحالی رفتم سمت در.
اما وقتی در رو باز کردم، لبخندم محو شد.
لیا اونجا ایستاده بود.
کنارش یه دختر بود که تا حالا ندیده بودمش.
دختره لبخند زد.
؟: سلام.
متعجب نگاش کردم.
ا.ت: سلام...
لیا با حالت عجیبی نگام کرد.
لیا: اینو میشناسی؟
ا.ت: نه.
دختره اخم کرد.
؟: واقعاً منو یادت نیست؟
هرچی فکر کردم یادم نیومد.
ا.ت: نه...
لیا پوزخندی زد.
انگار از گیج شدنم لذت میبرد.
همون موقع صدای ماشین کوک اومد.
چند ثانیه بعد وارد خونه شد.
وقتی اون دختر رو دید، اخماش تو هم رفت.
کوک: اینجا چه خبره؟
لیا سریع گفت:
لیا: هیچی. فقط یه نفر اومده بود ا.ت رو ببینه.
اما از لحنش معلوم بود قصدش چیز دیگهایه.
کوک نگاه کوتاهی به اون دختر انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: شما کی هستین؟
دختره جواب داد:
؟: من فقط برای یه سوءتفاهم اومدم.
همه ساکت شدیم.
دختر ادامه داد:
؟: چند وقت پیش لیا با من تماس گرفت و گفت باید درباره ا.ت و کوک یه دروغ بگم.
چشمام گرد شد.
کوک هم با ناباوری به لیا نگاه کرد.
دختره نفس عمیقی کشید.
؟: اول قبول کردم... ولی بعد عذاب وجدان گرفتم.
برای همین اومدم حقیقت رو بگم.
سکوت سنگینی خونه رو پر کرد.
نگاه من و کوک روی لیا ثابت موند.
لیا رنگش پریده بود.
کوک با صدایی سرد گفت:
کوک: یعنی همه اون حرفها دروغ بود؟
لیا چیزی نگفت.
سکوتش خودش جواب بود.
برای چند لحظه هیچکس حرف نزد.
بعد کوک آروم دستمو گرفت.
کوک: حالا همه چیز مشخص شد.
برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم هیچ سایهای بین من و کوک باقی نمونده.
اما این تازه شروع ماجرا بود...
چون هنوز نمیدونستیم فردا چه خبری قراره زندگیمونو برای همیشه تغییر بده...
ادامه دارد...
خب بزار پارت اخرشم بزارم🗿
- ۱۴۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط