P25 (پایان)
P25 (پایان)
ویو ا.ت:
از اتفاقات دیروز چند ساعت گذشته بود.
بالاخره حقیقت مشخص شده بود و همه دروغهایی که لیا گفته بود، برملا شده بود.
حس میکردم یه بار سنگین از روی قلبم برداشته شده.
برای اولین بار بعد از مدتها، بدون نگرانی کنار کوک نشسته بودم.
اونم انگار خیلی آرومتر از قبل بود.
کوک دستمو گرفت و لبخند زد.
کوک: بالاخره تموم شد.
ا.ت: آره...
کوک: دیگه هیچکس نمیتونه بینمون فاصله بندازه.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
ا.ت: امیدوارم.
---
چند هفته بعد...
این چند روز حالم عجیب شده بود.
زود خسته میشدم.
بعضی وقتا سرگیجه میگرفتم.
اول فکر کردم به خاطر استرسهای اخیر باشه.
اما وقتی چند روز پشت سر هم همینطور شد، تصمیم گرفتم برم دکتر.
اون روز به تنهایی رفتم.
بعد از انجام آزمایشها، منتظر جواب نشسته بودم.
قلبم تند میزد.
نمیدونستم چرا انقدر استرس دارم.
چند دقیقه بعد دکتر وارد اتاق شد.
لبخندی روی لبش بود.
دکتر: تبریک میگم.
متعجب نگاش کردم.
دکتر: شما باردار هستید.
برای چند ثانیه همه چیز متوقف شد.
انگار درست نشنیده بودم.
ا.ت: چی...؟
دکتر لبخند زد.
دکتر: قراره مادر بشید.
ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد.
دستمو روی شکمم گذاشتم.
باورم نمیشد.
من...
مادر میشدم.
---
وقتی به خونه برگشتم، کوک توی پذیرایی نشسته بود.
همین که منو دید بلند شد.
کوک: خوبی؟
اشک توی چشمام جمع شده بود.
کوک فوراً نگران شد.
کوک: ا.ت؟ چی شده؟
لبخند زدم.
بعد جواب آزمایش رو سمتش گرفتم.
چند ثانیه به برگه نگاه کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
دوباره برگه رو خوند.
کوک: یعنی...
سرمو تکون دادم.
ا.ت: آره...
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد ناگهان بغلم کرد.
اونقدر محکم که خندم گرفت.
وقتی ازم فاصله گرفت، چشمهاش برق میزد.
کوک: قراره بابا بشم...
ا.ت: آره.
کوک خندید.
واقعاً خندید.
اون خندهای که مدتها ندیده بودم.
بعد آروم روی شکمم دست گذاشت.
کوک: ممنونم...
اشکام سرازیر شد.
اما این بار از خوشحالی بود.
---
دو سال بعد...
نور آفتاب تمام پذیرایی رو روشن کرده بود.
صدای خنده یه بچه کوچولو توی خونه پیچیده بود.
پسر کوچولوی یکسالهمون وسط خونه تاتیتاتی میکرد و هر چند قدم یک بار زمین میخورد.
من و کوک روی مبل نشسته بودیم و با خنده نگاهش میکردیم.
کوچولو با ذوق دستاشو بالا برد و سمت کوک رفت.
کوک سریع بغلش کرد.
پسرمون با خنده گونه کوک رو بوسید.
ا.ت: دقیقاً شبیه خودته.
کوک: نه. شبیه توئه.
ا.ت: نه.
کوک: چرا.
هر دومون خندیدیم.
بعد کوک دستشو دور شونهم انداخت.
منم سرمو روی شونهش گذاشتم.
به پسرمون نگاه کردم که با خوشحالی میخندید.
همه سختیها...
همه گریهها...
همه سوءتفاهمها...
بالاخره تموم شده بودن.
حالا فقط ما بودیم.
من...
کوک...
و پسر کوچولویی که دنیامون رو کامل کرده بود.
و این بار...
واقعاً خوشبخت بودیم.
پایان
خب خب این فیک تموم شد...
میدونم خیلی چرط بود
فردا ادامه ی فیک خون سرخ رو میزارم🎀👑
حمایت یادتون نرهههههه
اگه نکنین گهلم ایث
ویو ا.ت:
از اتفاقات دیروز چند ساعت گذشته بود.
بالاخره حقیقت مشخص شده بود و همه دروغهایی که لیا گفته بود، برملا شده بود.
حس میکردم یه بار سنگین از روی قلبم برداشته شده.
برای اولین بار بعد از مدتها، بدون نگرانی کنار کوک نشسته بودم.
اونم انگار خیلی آرومتر از قبل بود.
کوک دستمو گرفت و لبخند زد.
کوک: بالاخره تموم شد.
ا.ت: آره...
کوک: دیگه هیچکس نمیتونه بینمون فاصله بندازه.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
ا.ت: امیدوارم.
---
چند هفته بعد...
این چند روز حالم عجیب شده بود.
زود خسته میشدم.
بعضی وقتا سرگیجه میگرفتم.
اول فکر کردم به خاطر استرسهای اخیر باشه.
اما وقتی چند روز پشت سر هم همینطور شد، تصمیم گرفتم برم دکتر.
اون روز به تنهایی رفتم.
بعد از انجام آزمایشها، منتظر جواب نشسته بودم.
قلبم تند میزد.
نمیدونستم چرا انقدر استرس دارم.
چند دقیقه بعد دکتر وارد اتاق شد.
لبخندی روی لبش بود.
دکتر: تبریک میگم.
متعجب نگاش کردم.
دکتر: شما باردار هستید.
برای چند ثانیه همه چیز متوقف شد.
انگار درست نشنیده بودم.
ا.ت: چی...؟
دکتر لبخند زد.
دکتر: قراره مادر بشید.
ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد.
دستمو روی شکمم گذاشتم.
باورم نمیشد.
من...
مادر میشدم.
---
وقتی به خونه برگشتم، کوک توی پذیرایی نشسته بود.
همین که منو دید بلند شد.
کوک: خوبی؟
اشک توی چشمام جمع شده بود.
کوک فوراً نگران شد.
کوک: ا.ت؟ چی شده؟
لبخند زدم.
بعد جواب آزمایش رو سمتش گرفتم.
چند ثانیه به برگه نگاه کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
دوباره برگه رو خوند.
کوک: یعنی...
سرمو تکون دادم.
ا.ت: آره...
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد ناگهان بغلم کرد.
اونقدر محکم که خندم گرفت.
وقتی ازم فاصله گرفت، چشمهاش برق میزد.
کوک: قراره بابا بشم...
ا.ت: آره.
کوک خندید.
واقعاً خندید.
اون خندهای که مدتها ندیده بودم.
بعد آروم روی شکمم دست گذاشت.
کوک: ممنونم...
اشکام سرازیر شد.
اما این بار از خوشحالی بود.
---
دو سال بعد...
نور آفتاب تمام پذیرایی رو روشن کرده بود.
صدای خنده یه بچه کوچولو توی خونه پیچیده بود.
پسر کوچولوی یکسالهمون وسط خونه تاتیتاتی میکرد و هر چند قدم یک بار زمین میخورد.
من و کوک روی مبل نشسته بودیم و با خنده نگاهش میکردیم.
کوچولو با ذوق دستاشو بالا برد و سمت کوک رفت.
کوک سریع بغلش کرد.
پسرمون با خنده گونه کوک رو بوسید.
ا.ت: دقیقاً شبیه خودته.
کوک: نه. شبیه توئه.
ا.ت: نه.
کوک: چرا.
هر دومون خندیدیم.
بعد کوک دستشو دور شونهم انداخت.
منم سرمو روی شونهش گذاشتم.
به پسرمون نگاه کردم که با خوشحالی میخندید.
همه سختیها...
همه گریهها...
همه سوءتفاهمها...
بالاخره تموم شده بودن.
حالا فقط ما بودیم.
من...
کوک...
و پسر کوچولویی که دنیامون رو کامل کرده بود.
و این بار...
واقعاً خوشبخت بودیم.
پایان
خب خب این فیک تموم شد...
میدونم خیلی چرط بود
فردا ادامه ی فیک خون سرخ رو میزارم🎀👑
حمایت یادتون نرهههههه
اگه نکنین گهلم ایث
- ۱۳۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط