{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P23

P23

ویو ا.ت:

صبح روز بعد با حس آرامش عجیبی از خواب بیدار شدم.

برای چند لحظه فقط به سقف اتاق خیره شدم.

هنوزم باورم نمی‌شد که همه اون سوءتفاهم‌ها تموم شده باشه.

سرمو چرخوندم سمت کوک.

هنوز خواب بود.

لبخند کوچیکی زدم و آروم از تخت پایین اومدم.

بعد از مرتب کردن خودم از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم.

داشتم برای خودم چای آماده می‌کردم که صدای قدم‌هایی رو شنیدم.

برگشتم.

لیا بود.

همین که چشمش به من افتاد، لبخند مصنوعی روی لبش نشست.

لیا: صبح بخیر.

ا.ت: صبح بخیر.

بینمون سکوت سنگینی حاکم شد.

من مشغول ریختن چای شدم و اون هم وانمود می‌کرد که دنبال چیزی می‌گرده.

اما از نگاه‌های زیرچشمی‌اش مشخص بود که چیزی توی ذهنش می‌گذره.

چند دقیقه بعد کوک هم وارد آشپزخونه شد.

همین که منو دید، لبخند زد.

کوک: صبح بخیر.

ا.ت: صبح بخیر.

بعد بدون توجه به حضور لیا کنارم ایستاد.

کوک: چرا بدون من بیدار شدی؟

ا.ت: نمی‌خواستم خوابت رو بهم بزنم.

کوک: از این به بعد حق نداری بدون من بیدار شی.

خندیدم.

ا.ت: چه قانون مسخره‌ای.

کوک: به نظر من خیلی هم خوبه.

لیا که داشت حرف‌هامونو می‌شنید، اخم کوتاهی کرد.

اما چیزی نگفت.


---

بعد از صبحانه، کوک آماده شد تا بره شرکت.

قبل از رفتنش رو به من گفت:

کوک: عصر زود برمی‌گردم.

ا.ت: باشه.

کوک: قول میدی تا اون موقع به چیزی فکر نکنی؟

ا.ت: قول میدم.

لبخندی زد و از خونه خارج شد.

همین که در بسته شد، احساس کردم فضای خونه تغییر کرد.

انگار اون آرامشی که با حضورش وجود داشت، همراهش از خونه رفته بود.

خواستم برم بالا که صدای لیا متوقفم کرد.

لیا: خیلی خوشحالی نه؟

برگشتم سمتش.

ا.ت: منظورت چیه؟

لیا پوزخندی زد.

لیا: فکر می‌کنی همیشه همینطوری می‌مونه؟

اخم کردم.

ا.ت: نمی‌فهمم چی میگی.

لیا چند قدم جلو اومد.

لیا: فقط منتظر باش.

بعد از کنارم رد شد و از پله‌ها بالا رفت.

حرفش باعث شد حس خوبی نداشته باشم.

اما سعی کردم بی‌خیالش بشم.

نمی‌خواستم دوباره اجازه بدم کسی آرامشم رو خراب کنه.

با این حال...

یه حس عجیب ته دلم می‌گفت که لیا هنوز دست از نقشه‌هاش برنداشته...

ادامه دارد...

ساعت دو شب دارم رمان میزارم🗿
شرطا رو نرسوندید ولی من گذاشتم قدرمو بدونین 🗿
(اصلام خود شیفته نیستم) ایثثثث
دیدگاه ها (۰)

P24ویو ا.ت:بعد از حرف‌های عجیب لیا، سعی کردم خودمو مشغول کنم...

P25 (پایان)ویو ا.ت:از اتفاقات دیروز چند ساعت گذشته بود.بالاخ...

"I fell in love with someone'' (P22)بدون اینکه اجازه بدم ا.ت...

درود خوشگلا ما یه چنل زدیم توی یوتیوب و به گرل گروپیم خوشحال...

Part29

Love in the dark③⑨دستمو محکم‌تر توی دستش فشردم و آروم گفتم:ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط