جادویی عشق part 31
جادویی عشق part 31
دور از تکنولوژي.. پر از زندگي، پر از سختي،پر از مشغله..
زندگي واقعا چي بود؟ این دنيا يا دنياي من؟ اخ..
با بغض قدمهامو تند تر کردم
از چندین نفر درباره بابا پرسیدم و اسم و مشخصاتش رو
میگفتم ولی هیچ کس چيزي نميدونست.. هوا تاريك شده بود..
نه ردي از بابا پیدا کرده بودم و نه جايي براي موندن
داشتم. چقدر محکم ایستادن توی این شرایط سخت بود.. چقدر دم نزدن و اشک نریختن سخت بود.. خسته بودم..هم
پاهام درد گرفته بود. نمیدونم این جستجو حاصل میخواست منو به کجا
بکشه.. نمیدونستم شب رو به کجا پناه ببرم..
بازوهامو تو بغلم کشیدم. واقعا گم شده بودم..
زنيه مشتري رو برام راه بندازي ميذارم شب اینجا بموني
نه..نه... با نفرت گفتم برو به جهنم.. و با خشم سریع رفتم سمت در
بازومو گرفت و گفت: عه..مگه الکیه؟
و با دست آزادش خواست در رو ببنده و گفت:دختراي مومشکي اينجا خيلي مشتري دارن... این یه شب رو بمون پول هم بهت میدم..
تنم داغ کرد و با خشم در رو کشیدم و داد زدم ولم کن.. بذار برم
مردي از دور خیره خیره نگاهم کرد..
نفسم از ترس و وحشت تند شد. دکمه بالاي پیرهنش رو باز کرد
تند و سریع وول خوردم تا بازومو از دست اون زن در بیارم و داد زدم گفتم ولم کن..میخوام برم..
خواست در رو ببنده که یه دفعه پايي لاي در قرار گرفت و
خيلي محکم هولش داد جلو که در تا آخر باز شد
سریع نگاه کردم. خداي . جورج بود
جورج خدمتکار عمارت هریسون و پشت سرش..
وی پر ابهت ایستاده بود و و يکي دوتا نگهبان پشتش..
تمام وجودم پر از امید و خوشحالي شد.. بی اختیار لبخند زدم.
اینجا ولم نمیکنه.. نجاتم میده. خداروشکر..
زنه سريع بازومو ول کرد و وحشیانه گفت:هوووي..چته؟ وی پله ها رو اومد بالا و جلومون ایستاد و بازوم رو
گرفت و محکم کشید بیرون و رو به زنه گفت: نمیخواد
بمونه پس نمیمونه با ابهت گفت: این حرف منه.. ميتوني جلومو بگیر.. زنه نگاهي به هیکل وی و اخمش و بعد ادماي پشتش و پوزخند زد و با غیض گفت: مال خودت..
انداخت و در رو بست لبخند شادي زدم و نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.
نزديك بود.. پوووف.. لرزون گفتم ممنون
اما اعتنايي بهم نکرد و بدون نگاه کردن بهم راهشو کشید و رفت.
رفتنش رو نگاه کردم بدون هیچ نگاهمم نکرد.
لرزون و با ترس دور و برم رو نگاه کردم.
احساس سرگیجه و تهوع داشتم..
چه جاي کثافتي بود..
تو فیلمها اینجور چیزها رو دیده بودم
اما دیدن
واقعيش بوي عرقي که به مشام میرسید،اینکه از خودمم بخوان..
اه.. واقعا افتضاح بود.. معده ام رو بهم ریخته بود.
لرزون خم شدم اما انگار هيچي براي بالا اوردن هم توي
معده ام وجود نداشت..
نه جايي براي رفتن داشتم و نه کسي رو..
این دوره غريبه لعنتي كه خيلي کم ازش میدونستم
گیر کرده بودم. فقط یه جا رو
داشتم.فقط یه جا رو داشتم.. تنها جايي که همه وجودم میگفت کسی ازم کار شب نمیخواد و بهم دست درازی نمیکنه.. نمیدونم این همه اطمینان رو چطور توي اين مدت کوتاه به دست آورده بودم ولي.. مجبورم من این شهر و این ادمها رو نمیشناسم.. پولشون رو هم ندارم.. پس نابودیم حتمیه مگر اینکه به یه جاي امن پناه بيرم و چه جايي امن تر از عمارت هریسون و کنار اميلي؟ با آخرین توان توي تنم به زور بلند شدم و سمت عمارت هریسون راه افتادم.. از سرگیجه دو سه بار دور خودم چرخیدم و گم شد ولي بالاخره به زحمت عمارت رو پیدا کردم. زل زدم بهش. من اولین بار توی باغ این عمارت چشم باز کردم..شاید جواب سوالهام هم توي همين خونه باشه.. شاید اینجا چشم باز کردنم دليلي داشته باشه.. خیره بودم به خونه همون لحظه وی رو دیدم که رفت داخل.. تند دویدم جلو. داشتن در رو پشت سرش میبستن که سریع دستم رو به در گرفتم و به داخل و وی که پشتش بهم بود نگاه کردم. جورج که داشت در رو میبست صدا زد: آقا... وی برگشت و نگام کرد. زل زد تو چشمام. منم زل زدم تو چشماش جورج این چه وضعیه؟ مطمینم چشمام اشکي و سرخ بود و صورتم بیروح و شاید لباسم كثيف..
لباسم كثيف.. به زور و خیره تو چشمای وی گفتم:نمیتونم..شب تو فاحشه خونه بمونم این جور ادمی نیستم..
دور از تکنولوژي.. پر از زندگي، پر از سختي،پر از مشغله..
زندگي واقعا چي بود؟ این دنيا يا دنياي من؟ اخ..
با بغض قدمهامو تند تر کردم
از چندین نفر درباره بابا پرسیدم و اسم و مشخصاتش رو
میگفتم ولی هیچ کس چيزي نميدونست.. هوا تاريك شده بود..
نه ردي از بابا پیدا کرده بودم و نه جايي براي موندن
داشتم. چقدر محکم ایستادن توی این شرایط سخت بود.. چقدر دم نزدن و اشک نریختن سخت بود.. خسته بودم..هم
پاهام درد گرفته بود. نمیدونم این جستجو حاصل میخواست منو به کجا
بکشه.. نمیدونستم شب رو به کجا پناه ببرم..
بازوهامو تو بغلم کشیدم. واقعا گم شده بودم..
زنيه مشتري رو برام راه بندازي ميذارم شب اینجا بموني
نه..نه... با نفرت گفتم برو به جهنم.. و با خشم سریع رفتم سمت در
بازومو گرفت و گفت: عه..مگه الکیه؟
و با دست آزادش خواست در رو ببنده و گفت:دختراي مومشکي اينجا خيلي مشتري دارن... این یه شب رو بمون پول هم بهت میدم..
تنم داغ کرد و با خشم در رو کشیدم و داد زدم ولم کن.. بذار برم
مردي از دور خیره خیره نگاهم کرد..
نفسم از ترس و وحشت تند شد. دکمه بالاي پیرهنش رو باز کرد
تند و سریع وول خوردم تا بازومو از دست اون زن در بیارم و داد زدم گفتم ولم کن..میخوام برم..
خواست در رو ببنده که یه دفعه پايي لاي در قرار گرفت و
خيلي محکم هولش داد جلو که در تا آخر باز شد
سریع نگاه کردم. خداي . جورج بود
جورج خدمتکار عمارت هریسون و پشت سرش..
وی پر ابهت ایستاده بود و و يکي دوتا نگهبان پشتش..
تمام وجودم پر از امید و خوشحالي شد.. بی اختیار لبخند زدم.
اینجا ولم نمیکنه.. نجاتم میده. خداروشکر..
زنه سريع بازومو ول کرد و وحشیانه گفت:هوووي..چته؟ وی پله ها رو اومد بالا و جلومون ایستاد و بازوم رو
گرفت و محکم کشید بیرون و رو به زنه گفت: نمیخواد
بمونه پس نمیمونه با ابهت گفت: این حرف منه.. ميتوني جلومو بگیر.. زنه نگاهي به هیکل وی و اخمش و بعد ادماي پشتش و پوزخند زد و با غیض گفت: مال خودت..
انداخت و در رو بست لبخند شادي زدم و نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.
نزديك بود.. پوووف.. لرزون گفتم ممنون
اما اعتنايي بهم نکرد و بدون نگاه کردن بهم راهشو کشید و رفت.
رفتنش رو نگاه کردم بدون هیچ نگاهمم نکرد.
لرزون و با ترس دور و برم رو نگاه کردم.
احساس سرگیجه و تهوع داشتم..
چه جاي کثافتي بود..
تو فیلمها اینجور چیزها رو دیده بودم
اما دیدن
واقعيش بوي عرقي که به مشام میرسید،اینکه از خودمم بخوان..
اه.. واقعا افتضاح بود.. معده ام رو بهم ریخته بود.
لرزون خم شدم اما انگار هيچي براي بالا اوردن هم توي
معده ام وجود نداشت..
نه جايي براي رفتن داشتم و نه کسي رو..
این دوره غريبه لعنتي كه خيلي کم ازش میدونستم
گیر کرده بودم. فقط یه جا رو
داشتم.فقط یه جا رو داشتم.. تنها جايي که همه وجودم میگفت کسی ازم کار شب نمیخواد و بهم دست درازی نمیکنه.. نمیدونم این همه اطمینان رو چطور توي اين مدت کوتاه به دست آورده بودم ولي.. مجبورم من این شهر و این ادمها رو نمیشناسم.. پولشون رو هم ندارم.. پس نابودیم حتمیه مگر اینکه به یه جاي امن پناه بيرم و چه جايي امن تر از عمارت هریسون و کنار اميلي؟ با آخرین توان توي تنم به زور بلند شدم و سمت عمارت هریسون راه افتادم.. از سرگیجه دو سه بار دور خودم چرخیدم و گم شد ولي بالاخره به زحمت عمارت رو پیدا کردم. زل زدم بهش. من اولین بار توی باغ این عمارت چشم باز کردم..شاید جواب سوالهام هم توي همين خونه باشه.. شاید اینجا چشم باز کردنم دليلي داشته باشه.. خیره بودم به خونه همون لحظه وی رو دیدم که رفت داخل.. تند دویدم جلو. داشتن در رو پشت سرش میبستن که سریع دستم رو به در گرفتم و به داخل و وی که پشتش بهم بود نگاه کردم. جورج که داشت در رو میبست صدا زد: آقا... وی برگشت و نگام کرد. زل زد تو چشمام. منم زل زدم تو چشماش جورج این چه وضعیه؟ مطمینم چشمام اشکي و سرخ بود و صورتم بیروح و شاید لباسم كثيف..
لباسم كثيف.. به زور و خیره تو چشمای وی گفتم:نمیتونم..شب تو فاحشه خونه بمونم این جور ادمی نیستم..
- ۳۰۷
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط