جادویی عشق part 29
جادویی عشق part 29
پارچه رو روي سر و صورتم کشیدم و تند قدم برداشتم. خداي من..
از وحشت داشتم پس میوفتادم.
تمام شهر به جاي اسفالت خاکي و سنگي بود،لباس آدما قديمي و بلند..جاي مغازه هاي بزرگ و شيك ،جاي برج هاي سر به فلك كشيده اش جاي چراغوني هاي قشنگش،جاي ماشين هاي گرون قیمت و رنگارنگ رو خونه هاي سنگي و مغازه هاي داغون و سرپناه هاي حصيري و چهره هاي خسته و بیجون و اسب گرفته بودن.
داشتم خفه میشدم حقیقت داشت... واقعا اینجا بودم. توی این دوره
توي سال ١٥٣٤.. نه.. خداي من.. چك كردم.. اروم از پله ها رفتم پایین
لعنتي يه نگهبان جلو در بود. پشت ستون وایستادم و نگاش کردم
چند دقيقه اي گذشت و داشتم ناامید میشدم که یه دفعه خودشو کج و راست کرد و دوید سمت اتاقك گوشه
در.. احتمالا دستشويي بود. اره... اینه...
توي سال ١٥٣٤..
نه. خداي من.. هق هق کردم و لرزون دست روی صورتم کشیدم..
چیکار کنم؟ پاهام از شوك و گنگي سست شده بود.. یه دفعه توي شلوغي ها بابا رو دیدم.. بابا... بابا مايكل...
اره.. خودش بود خودش جون تازه اي تو تنم ریشه کرد.
هول و تند داد زدم بابا...بابا...
سریع دویدم سمتش که یه دفعه بازوم از دو طرف خيلي
شدید کشیده شد. با وحشت نگاشون کردم
نگهبانهاي عمارت هريسون.. نه.. من دوباره به اونجا برنمیگردم
تند تند وول خوردم و داد زدمنه ولم كنين.. ولم كنين
و رو به بابا داد زدم: بابا بابا مایکل من باید برم پیش بابا..
با وحشت فریاد زدم نه. خواهش میکنم...بابا... بیشتر ادمهاي اطرافم با کنجکاوي و تعجب نگاهم میکردن
اما بابا برنگشت و بهم پشت کرد.
بازوم رو خيلي محکم کشیدن بلند گریه کردم. نه..خودش بود.
خواب نبود. توهم نبود. تمام وجودم پر از درد و خشم و وحشت بود.
زدم زیر گریه. نه..بابا.. تو روخدا..منم.. نذار ببرنم
اما محکم و بدون مکث کشیدنم و خيلي وحشيانه و خشن پرتم کردن داخل عمارت که جلوي پاهاي روي زمين
افتادم. نه...نه... من دیگه این کفشها رو خوب میشناسم..
نمیخواستم سربلند کنم. وحشت زده چشمامو بستم
پاش رو بلند کرد و کفشش رو زیر چونه ام گذاشت و
سرمو بلند کرد.
اجباراً به صورت فوق العاده خشنش نگاه کردم
اميلي ترسیده کنارش بود و بقیه خدمتکارا هم کنارشون..
تنم میلرزید. كمي
از ترس و بیشتر از ناباوری این درد لعنتي که بهم تحمیل شده بود.
بودم
با خشم و نفرت از لاي دندوناش گفت:بهت گفته پاتو از در این خونه بیرون بذاري گردنتو میزنم نه؟ فك اگه
کردي به همين سادگي ميتوني فرار کني؟ خم شد و دستش رو جلو کشید که تند دوتا دستم رو جلو صورتم گرفتم و با خشم و درد داد زدم:بزن..بکش..هرکاري که دوست داري بکن چون هر کاري که بکني از اين جهنمي که توش گیر کردم بهتره..اره... منو بکش..چون اگه نکشي باز از اینجا میرم فریاد زدم:یس بکش و راحتم کن شاید باید بمیرم تا از این
فریاد زدم پس بکش و راحتم کن شاید باید بمیرم تا از این جهنم راحت شم..
دستش رو با خشم و نفرت جلو کشید که خیلی یه دفعه اي اميلي کنارش از ترس غش کرد و روی زمین افتاد. شوکه نگاش کردم.
همه سریع و با هول و ولا و ترس و سر و صدا رفتن بالا سرش.
وی نگران و وحشت زده سر خواهر کوچیکش رو بلند کرد و داد زد: دکتر دکتر رو خبر کنین..اميلي..
و فریاد زد:همین الان..
و يكي دونفر سریع چشم چشم گفتن و دویدن
نگران به امیلی نگاه کردم واااي خدا.. چشه ؟
خدایا چیزیش نشه.. قلبم تند و نگران میزد. وی تند اميلي رو صدا زد: اميلي..
نگراني خيلي شديدي تو صدا و صورتش هویدا بود.. روي دستاش اميلي بلند کرد و سریع رفت داخل تند و نگران بی اختیار دنبالش دویدم.
اميلي رو با نگراني خيلي شديدي روي تخت خوابوند. تند اب دهنم رو قورت دادم و دویدم جلو و دستم رو روي
صورتش گذاشتم.. یخ بود. تند گفتم یه چیز شیرین بیارین.
هیچ کس تکون نخورد. کلافه گفتم یه چیز شیرین توي آب حل کنین
افراد |||کلافه گفتم یه چیز شیرین توي آب حل کنین
بیارین. فشارش افتاده. جورج چیش افتاده؟
عصبي داد زدم میخواین صبر کنین تا بمیره؟ یه چیز شیرین... شکر قند تو اب بریزین یا شربت شیرین بیارین.
باز تکون نخوردن وی داد زد: کاری که میگه رو بکنین..
سریع خودمو کشیدم کنار امیلی و گفتم یه ظرف آب هم بیارین.
با نفس نفس صورتشو لمس کردم.
ویلیام کنارم جدی و نگران تحت نظرم داشت.
پارچه رو روي سر و صورتم کشیدم و تند قدم برداشتم. خداي من..
از وحشت داشتم پس میوفتادم.
تمام شهر به جاي اسفالت خاکي و سنگي بود،لباس آدما قديمي و بلند..جاي مغازه هاي بزرگ و شيك ،جاي برج هاي سر به فلك كشيده اش جاي چراغوني هاي قشنگش،جاي ماشين هاي گرون قیمت و رنگارنگ رو خونه هاي سنگي و مغازه هاي داغون و سرپناه هاي حصيري و چهره هاي خسته و بیجون و اسب گرفته بودن.
داشتم خفه میشدم حقیقت داشت... واقعا اینجا بودم. توی این دوره
توي سال ١٥٣٤.. نه.. خداي من.. چك كردم.. اروم از پله ها رفتم پایین
لعنتي يه نگهبان جلو در بود. پشت ستون وایستادم و نگاش کردم
چند دقيقه اي گذشت و داشتم ناامید میشدم که یه دفعه خودشو کج و راست کرد و دوید سمت اتاقك گوشه
در.. احتمالا دستشويي بود. اره... اینه...
توي سال ١٥٣٤..
نه. خداي من.. هق هق کردم و لرزون دست روی صورتم کشیدم..
چیکار کنم؟ پاهام از شوك و گنگي سست شده بود.. یه دفعه توي شلوغي ها بابا رو دیدم.. بابا... بابا مايكل...
اره.. خودش بود خودش جون تازه اي تو تنم ریشه کرد.
هول و تند داد زدم بابا...بابا...
سریع دویدم سمتش که یه دفعه بازوم از دو طرف خيلي
شدید کشیده شد. با وحشت نگاشون کردم
نگهبانهاي عمارت هريسون.. نه.. من دوباره به اونجا برنمیگردم
تند تند وول خوردم و داد زدمنه ولم كنين.. ولم كنين
و رو به بابا داد زدم: بابا بابا مایکل من باید برم پیش بابا..
با وحشت فریاد زدم نه. خواهش میکنم...بابا... بیشتر ادمهاي اطرافم با کنجکاوي و تعجب نگاهم میکردن
اما بابا برنگشت و بهم پشت کرد.
بازوم رو خيلي محکم کشیدن بلند گریه کردم. نه..خودش بود.
خواب نبود. توهم نبود. تمام وجودم پر از درد و خشم و وحشت بود.
زدم زیر گریه. نه..بابا.. تو روخدا..منم.. نذار ببرنم
اما محکم و بدون مکث کشیدنم و خيلي وحشيانه و خشن پرتم کردن داخل عمارت که جلوي پاهاي روي زمين
افتادم. نه...نه... من دیگه این کفشها رو خوب میشناسم..
نمیخواستم سربلند کنم. وحشت زده چشمامو بستم
پاش رو بلند کرد و کفشش رو زیر چونه ام گذاشت و
سرمو بلند کرد.
اجباراً به صورت فوق العاده خشنش نگاه کردم
اميلي ترسیده کنارش بود و بقیه خدمتکارا هم کنارشون..
تنم میلرزید. كمي
از ترس و بیشتر از ناباوری این درد لعنتي که بهم تحمیل شده بود.
بودم
با خشم و نفرت از لاي دندوناش گفت:بهت گفته پاتو از در این خونه بیرون بذاري گردنتو میزنم نه؟ فك اگه
کردي به همين سادگي ميتوني فرار کني؟ خم شد و دستش رو جلو کشید که تند دوتا دستم رو جلو صورتم گرفتم و با خشم و درد داد زدم:بزن..بکش..هرکاري که دوست داري بکن چون هر کاري که بکني از اين جهنمي که توش گیر کردم بهتره..اره... منو بکش..چون اگه نکشي باز از اینجا میرم فریاد زدم:یس بکش و راحتم کن شاید باید بمیرم تا از این
فریاد زدم پس بکش و راحتم کن شاید باید بمیرم تا از این جهنم راحت شم..
دستش رو با خشم و نفرت جلو کشید که خیلی یه دفعه اي اميلي کنارش از ترس غش کرد و روی زمین افتاد. شوکه نگاش کردم.
همه سریع و با هول و ولا و ترس و سر و صدا رفتن بالا سرش.
وی نگران و وحشت زده سر خواهر کوچیکش رو بلند کرد و داد زد: دکتر دکتر رو خبر کنین..اميلي..
و فریاد زد:همین الان..
و يكي دونفر سریع چشم چشم گفتن و دویدن
نگران به امیلی نگاه کردم واااي خدا.. چشه ؟
خدایا چیزیش نشه.. قلبم تند و نگران میزد. وی تند اميلي رو صدا زد: اميلي..
نگراني خيلي شديدي تو صدا و صورتش هویدا بود.. روي دستاش اميلي بلند کرد و سریع رفت داخل تند و نگران بی اختیار دنبالش دویدم.
اميلي رو با نگراني خيلي شديدي روي تخت خوابوند. تند اب دهنم رو قورت دادم و دویدم جلو و دستم رو روي
صورتش گذاشتم.. یخ بود. تند گفتم یه چیز شیرین بیارین.
هیچ کس تکون نخورد. کلافه گفتم یه چیز شیرین توي آب حل کنین
افراد |||کلافه گفتم یه چیز شیرین توي آب حل کنین
بیارین. فشارش افتاده. جورج چیش افتاده؟
عصبي داد زدم میخواین صبر کنین تا بمیره؟ یه چیز شیرین... شکر قند تو اب بریزین یا شربت شیرین بیارین.
باز تکون نخوردن وی داد زد: کاری که میگه رو بکنین..
سریع خودمو کشیدم کنار امیلی و گفتم یه ظرف آب هم بیارین.
با نفس نفس صورتشو لمس کردم.
ویلیام کنارم جدی و نگران تحت نظرم داشت.
- ۷۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط