#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.هفت 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو در اتاق باز شد و یه دختر جوون در حالی که سرش پایین بود و مشغول حرف زدم با گوشی بود وارد اتاق شد ،
گفت :< رویا جونی می دونم جزوه ام خیلی شلخته اس ولی باور کن همینم با سردرد نوشتم نتونستم دیگه ادامه بدم بعد اینکه خوب شدم حتما جبران می کنم >
نفری که پشت گوشی بود یه چیزی گفت که دختره دوباره گفت :< باشه باشه اگه امشب حالم خوب بود براتون می ذارم خوبه؟ مرسی قشنگم خدافظظظ >
بعد با سرعت پرید بغل ارسلان چهرشو دیدم تازه شناختم خواهر ارسلان بود ،
اصلا منو ندید . با ورجه وورجه و کلی سر و صدا به ارسلان و گفت :< وییییی ارسلاااااان باورت میشه؟ بالاخره این واحد مزخرف رو پاس کردم، آخ جوووووون! >
ارسلان خندید و دستاشو گرفت و گفت :< غزل، غزل جان یه وقیقه ترمز بگیر منم بهت برسم خب! >
پس اسمش غزله چه جالب ! آخه تو مراسم خاستگاری خیلی کم حرف و ساکت بود روم نشد ازش اسمشو بپرسم ،
همونجور که غزل مث کوالا از ارسلان آویزون بود ، ارسلان با چشم و ابرو به من اشاره کرد ،
غزل به طرفم برگشت و تا منو دید گفت :< عه دیانا جون ببخشید ندیدمت! چیزه اممم راستی سلام! >
خنده ام گرفته بود این غزل از منم شنگول تر میزد تر میزد ،
خندمو کنترل کردم آروم جوابش رو دادم :< سلام خواهش می کنم عزیزم >
غزل :< این جا چه کار می کنی دیانا جون؟ >
دیانا :< قراره این جا کار کنم! >
غزل :< واقعا؟ >
بعد رو به ارسلان ادامه داد :< داداشی می شه همین یه امروز رو به دیانا مرخصی بدی؟ خواهش می کنمممم! >
قبل اینکه ارسلان جوابش رو بده گفتم :< چرا؟ >
غزل :< چون می خوام با خودم ببرمت خونمون! >
دیانا :< نه نه نمی شه نیکا نگران میشه تازه از بابامم اجا.. >
وسط حرفم پرید و گفت :< نگران نباش قبلا اجازت رو از نیکا جون گرفتم >
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت :< از دانشگاه که اومدم بیرون به نیکا جون زنگ زدم گفتم بهت بگه حاضر بشی من بیام دنبالت خدا رو شکر خودت خود به خود سر رام پیدا شدی حالا دیگه حتما باید ببرمت >
دیانا :< اما .. >
غزل :< دیگه اما و اگر و ولی نداریم >
بعد با لحن بچگونه گفت :< گبوله؟ >
خندیدم و مث خودش گفتم :< گبوله >
ارسلان :< چه زود رفیق شدین منم از یادتون بردین:/ >
غزل خودشو مظلوم کرد که ارسلان گفت :< باشه برید ولی از فردا دیگه سر ساعت هفت اینجا باشین >
دیانا :< باشه خدافظ >
غزل دستمو کشید و برد بیرون و از همونجا داد زد :< خدافظ داداشی >
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.هفت 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو در اتاق باز شد و یه دختر جوون در حالی که سرش پایین بود و مشغول حرف زدم با گوشی بود وارد اتاق شد ،
گفت :< رویا جونی می دونم جزوه ام خیلی شلخته اس ولی باور کن همینم با سردرد نوشتم نتونستم دیگه ادامه بدم بعد اینکه خوب شدم حتما جبران می کنم >
نفری که پشت گوشی بود یه چیزی گفت که دختره دوباره گفت :< باشه باشه اگه امشب حالم خوب بود براتون می ذارم خوبه؟ مرسی قشنگم خدافظظظ >
بعد با سرعت پرید بغل ارسلان چهرشو دیدم تازه شناختم خواهر ارسلان بود ،
اصلا منو ندید . با ورجه وورجه و کلی سر و صدا به ارسلان و گفت :< وییییی ارسلاااااان باورت میشه؟ بالاخره این واحد مزخرف رو پاس کردم، آخ جوووووون! >
ارسلان خندید و دستاشو گرفت و گفت :< غزل، غزل جان یه وقیقه ترمز بگیر منم بهت برسم خب! >
پس اسمش غزله چه جالب ! آخه تو مراسم خاستگاری خیلی کم حرف و ساکت بود روم نشد ازش اسمشو بپرسم ،
همونجور که غزل مث کوالا از ارسلان آویزون بود ، ارسلان با چشم و ابرو به من اشاره کرد ،
غزل به طرفم برگشت و تا منو دید گفت :< عه دیانا جون ببخشید ندیدمت! چیزه اممم راستی سلام! >
خنده ام گرفته بود این غزل از منم شنگول تر میزد تر میزد ،
خندمو کنترل کردم آروم جوابش رو دادم :< سلام خواهش می کنم عزیزم >
غزل :< این جا چه کار می کنی دیانا جون؟ >
دیانا :< قراره این جا کار کنم! >
غزل :< واقعا؟ >
بعد رو به ارسلان ادامه داد :< داداشی می شه همین یه امروز رو به دیانا مرخصی بدی؟ خواهش می کنمممم! >
قبل اینکه ارسلان جوابش رو بده گفتم :< چرا؟ >
غزل :< چون می خوام با خودم ببرمت خونمون! >
دیانا :< نه نه نمی شه نیکا نگران میشه تازه از بابامم اجا.. >
وسط حرفم پرید و گفت :< نگران نباش قبلا اجازت رو از نیکا جون گرفتم >
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت :< از دانشگاه که اومدم بیرون به نیکا جون زنگ زدم گفتم بهت بگه حاضر بشی من بیام دنبالت خدا رو شکر خودت خود به خود سر رام پیدا شدی حالا دیگه حتما باید ببرمت >
دیانا :< اما .. >
غزل :< دیگه اما و اگر و ولی نداریم >
بعد با لحن بچگونه گفت :< گبوله؟ >
خندیدم و مث خودش گفتم :< گبوله >
ارسلان :< چه زود رفیق شدین منم از یادتون بردین:/ >
غزل خودشو مظلوم کرد که ارسلان گفت :< باشه برید ولی از فردا دیگه سر ساعت هفت اینجا باشین >
دیانا :< باشه خدافظ >
غزل دستمو کشید و برد بیرون و از همونجا داد زد :< خدافظ داداشی >
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
- ۶.۶k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط