Part
Part:7
لیلی:کیه؟
بادیگارد :منم کیف خانم رو آوردم
لیلی:آها مرسی
ا/ت:مرسی
لیلی:ممنون راستی چی میخوایی بپوشی
ا/ت :ساعت 5 میبینی
لیلی:وا
ا/ت:من خسته شدم
لیلی:بریم بیرون ببینیم چیکار میکنن
ا/ت:موافقم
با لیلی رفتیم پایین داشتیم با هم حرف می زدیم.
لیلی:ا/ت تو همیشه این جوری لباس میپوشی
ا/ت:اره چطور
لیلی:آخه حس میکنم اومدی جلسه تا تولد.
ا/ت:نه من عادت کردم من همیشه این جوری لباس میپوشم
لیلی:اها
ویه دفعه یه خانومی لیلی رو صدا زد.
خانم:لیلی
لیلی:بله مامان
خانم:بیا
لیلی:اومدم وایسا الان میام
ا/ت:باشه میشینم تو برو بیا
لیلی رفت فهمیدم اون خانومه مامانشه داشتم فکر میکردم ماریا امروز کجا میره تولد کی میره از یه طرف هم داشتم فکر میکرد اون دختره که لیلی ازش بدش میاد که صدای پسری رو شنیدم.
پسر:خاله جونگکوک نیومده
مامان ج:نه خاله نیومده(بچه ها مامان جونگکوک و لیلی رو اینجوری مینویسم)
پسر:آها باشه من میرم اتاقم فعلا
مامان ج:برو پسرم
که بلاخره لیلی اومد.
لیلی:بریم
ا/ت:من یه سوال دارم ازت
لیلی:حالا فعلا بیا بعدا میپرسی
ا/ت:باشه
رفتیم رفتیم بلاخره به یه جای قشنگ رسیدیم.
لیلی:خوب حالا میتونی سوالات رو بپرسی
ا/ت:اون پسره که الان اومد کی بود؟
لیلی:اون دوست داداشمه با ما زندگی میکنه
ا/ت:میشه بگی کیا اینجا زندگی میکنن؟
لیلی:اینجا من مامانم بابام داداشم و دوست داداشم
ا/ت:تو این خونه به این بزرگی 5 نفره زندگی میکنید
لیلی:اره چطور
ا/ت:هیچی
داشتیم با هم حرف میزدیم که یه دفعه نگام به ساعت افتاد با عجله از روی صندلی بلند شدم.
لیلی:کجا
ا/ت:میدونی ساعت چنده؟
لیلی:نه
ا/ت:ساعت..........
ادامه دارد.......
5تا لایک
حمایت یادتون نره.
لیلی:کیه؟
بادیگارد :منم کیف خانم رو آوردم
لیلی:آها مرسی
ا/ت:مرسی
لیلی:ممنون راستی چی میخوایی بپوشی
ا/ت :ساعت 5 میبینی
لیلی:وا
ا/ت:من خسته شدم
لیلی:بریم بیرون ببینیم چیکار میکنن
ا/ت:موافقم
با لیلی رفتیم پایین داشتیم با هم حرف می زدیم.
لیلی:ا/ت تو همیشه این جوری لباس میپوشی
ا/ت:اره چطور
لیلی:آخه حس میکنم اومدی جلسه تا تولد.
ا/ت:نه من عادت کردم من همیشه این جوری لباس میپوشم
لیلی:اها
ویه دفعه یه خانومی لیلی رو صدا زد.
خانم:لیلی
لیلی:بله مامان
خانم:بیا
لیلی:اومدم وایسا الان میام
ا/ت:باشه میشینم تو برو بیا
لیلی رفت فهمیدم اون خانومه مامانشه داشتم فکر میکردم ماریا امروز کجا میره تولد کی میره از یه طرف هم داشتم فکر میکرد اون دختره که لیلی ازش بدش میاد که صدای پسری رو شنیدم.
پسر:خاله جونگکوک نیومده
مامان ج:نه خاله نیومده(بچه ها مامان جونگکوک و لیلی رو اینجوری مینویسم)
پسر:آها باشه من میرم اتاقم فعلا
مامان ج:برو پسرم
که بلاخره لیلی اومد.
لیلی:بریم
ا/ت:من یه سوال دارم ازت
لیلی:حالا فعلا بیا بعدا میپرسی
ا/ت:باشه
رفتیم رفتیم بلاخره به یه جای قشنگ رسیدیم.
لیلی:خوب حالا میتونی سوالات رو بپرسی
ا/ت:اون پسره که الان اومد کی بود؟
لیلی:اون دوست داداشمه با ما زندگی میکنه
ا/ت:میشه بگی کیا اینجا زندگی میکنن؟
لیلی:اینجا من مامانم بابام داداشم و دوست داداشم
ا/ت:تو این خونه به این بزرگی 5 نفره زندگی میکنید
لیلی:اره چطور
ا/ت:هیچی
داشتیم با هم حرف میزدیم که یه دفعه نگام به ساعت افتاد با عجله از روی صندلی بلند شدم.
لیلی:کجا
ا/ت:میدونی ساعت چنده؟
لیلی:نه
ا/ت:ساعت..........
ادامه دارد.......
5تا لایک
حمایت یادتون نره.
- ۹.۵k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط