Part

Part:5
لیلی:چون داداشم یکی از دوستاشو به همراه دوست دختر عفریته اش دعوت کرده
ا/ت:خوب حالا مگه چی شده
لیلی:چی شده دیگه مگه از این بدتر هم داریم
ا/ت:چرا؟
لیلی:این عفریته خودش دوست پسر داره بعد به داداشم هم چشم داره
ا/ت:اصلا مهم نیست ولش کن
لیلی:اووف باشه بریم
با لیلی رفتیم سالن غذاخوری نشستیم غذا خوردیم امروز مدرسه زود تعطیل شد رفتیم خونه من رفتم خونه یکم که استراحت کردم بلند شدم رفتم خرید برای تولد لیلی که فردا بود.
مرکز خرید:
وارد مغاره شدم هیچ کدوم از لباس ها به دلم نشست تا اینکه داشتم منصرف میشدم که چشم خورد به یه لباس مشکی شیک برداشتم پوشیدم خیلی بهم میومد. خریدم اومدم بیرون رفتم سمت کفش فروشی و کفش رو خریدم. خیلی خسته شده بودم رفتم یه کافه و یه قهوه سوارش دادم. داشتم فکر میکردم که ماریا تولد کی میخواد بره که با صدای گارسون به خودم اومدم.
گارسون:خانم خانم
ا/ت:بله
گارسون :قهوه تون رو آوردم
ا/ت:ببخشید حواسم نبود
گارسون:اشکالی نداره
گارسون رفت منم قهوه ام رو خوردم هنوز نشسته بودم و داشتم تاکسی تلفتی میگرفتم که ماریا رو دیدم که چسبیده بود به یه پسره و داشتن میرفتن سمت ماشین همین طور که نگاهشون میکردم یه دفعه ماریا بهم نگاه کرد که رو مو اونور کردم که صورتمو نبینه که خداروشکر ندید. تاکسی رسید منم سوار ‌شدم و رفتم خونه پول تاکسی رو نقد داده بودم برای همین زود پیاده شدم. انقدر خسته بودم که یه دفعه ای رفتم اتاقم و خوابیدم.
فردا :
از خواب بلند شدم رفتم دستشویی کارامو کردم (مدرسشون تعطیله) اومدم گوشیم برداشتم دیدم لیلی آدرس رو فرستاده و گفته مهمونی از ساعت 5 تا 12 شبه و الان ساعت 12 صبح بود رفتم پایین دیدم ماریا داره با یه چمدون میره بهش اهمیت ندادم رقتم آشپزخونه دیدم صبحانه حاضره اما بابام نیست ترسیدم بدو بدو رفتم بالا گوشیم رو برداشتم زنگ زدم بهش.
بوق بوق بوق
ا/ت:الو الو
بابا:سلام چی شده
ا/ت:بابا کجاییی
بابا:من و ریا رفتم سفر کاری دخترم تا یه ماه نیستیم
ا/ت:بابا چرا به من نگفتی که میخوای بری
بابا:حالا که گفتم
ا/ت:بابا ( با حرص میگه)
بابا:باشه باشه کاری نداری
ا/ت:نه بای
بابا:بای
همین گوشیم رو قطع کردم لیلی زنگ زد.
لیلی:سلام
ا/ت:سلام
لیلی:..........

ادامه دارد.....

5تا لایک
حمایت یادتون نره.
دیدگاه ها (۱)

Part:6لیلی:خوبیا/ت:اره خوبم تو خوبیلیلی :منم خوبم چه خبر چیک...

Part:7لیلی:کیه؟بادیگارد :منم کیف خانم رو آوردملیلی:آها مرسیا...

Part:4بابا:ا/ت میخوای بریم خونه ببینیم برات که آخر هفته بری ...

Part:3داشتم میرفتم آشپزخانه که یادم افتاد باید به لیلی زنگ ب...

Part:1ویو ا/ت:ساعت :6:00از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط