همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 122
"ویو جئون جونگ کوک"
داشتم گزارشها رو بررسی میکردم.
تق... تق...
_«بفرمایید.»
در باز شد.
وقتی سرم رو بلند کردم...
برای چند ثانیه خشکم زد.
_«...داهی؟»
لبخند زد.
_«سلام، کوکی.»
نفس عمیقی کشیدم.
_«فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
داهی آروم وارد شد.
_«منم فکر نمیکردم.»
چند ثانیه سکوت...
بعد گفت:
_«پدرم با شرکتت قرارداد بسته.»
_«از امروز تا پایان پروژه...»
_«اینجا کار میکنم.»
پارت 122
"ویو جئون جونگ کوک"
داشتم گزارشها رو بررسی میکردم.
تق... تق...
_«بفرمایید.»
در باز شد.
وقتی سرم رو بلند کردم...
برای چند ثانیه خشکم زد.
_«...داهی؟»
لبخند زد.
_«سلام، کوکی.»
نفس عمیقی کشیدم.
_«فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
داهی آروم وارد شد.
_«منم فکر نمیکردم.»
چند ثانیه سکوت...
بعد گفت:
_«پدرم با شرکتت قرارداد بسته.»
_«از امروز تا پایان پروژه...»
_«اینجا کار میکنم.»
- ۳.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط