همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 120.
"ویو پارک دوین"
از اتاق رئیس بیرون اومدم.
هنوز لبخند روی لبم بود.
ملیس آروم زد به بازوم.
_«دیدی؟»
+«چی رو؟»
سوآ با خنده گفت:
_«اینکه یه نفر از صبح اخماش تو همه رفته.»
+«کی؟»
هر دو با هم گفتن:
_«جونگ کوک!»
چشمامو چرخوندم.
+«وای بابا...»
+«شماها زیادی فیلم میبینین.»
همون موقع...
صدای جونگ کوک از پشت سرم اومد.
_«خانم پارک.»
همه برگشتیم.
جونگ کوک با یه پوشه توی دستش از اتاق بیرون اومد.
نگاهش مستقیم روی من بود.
_«یه لحظه.»
سوآ و ملیس با یه لبخند معنیدار آروم از کنارمون دور شدن.
من دست به سینه ایستادم.
+«بله، آقای رئیس؟»
جونگ کوک یه قدم نزدیکتر اومد.
صداش آروم بود؛ فقط طوری که خودم بشنوم.
_«خیلی خوش گذشت؟»
اخم مصنوعی کردم.
+«چی؟»
_«تکیه دادن روی شونهی بوراک.»
لبخند شیطونی زدم.
+«آها...»
+«اون؟»
_«آره، همون.»
عمداً بیخیال شونه بالا انداختم.
+«خب، بوراک خودش گفت اشکالی نداره.»
چشمهای جونگ کوک ریز شد.
_«واقعاً؟»
+«آره.»
خواستم از کنارش رد بشم.
همون لحظه خیلی آروم گفت:
_«پارک دوین...»
برگشتم.
+«جانم؟»
گوشهی لبش بالا رفت.
اون لبخندی که همیشه قبل از کلکل میزد.
بعد با صدایی آروم و شیطنتآمیز گفت:
_«بعداً حسابی درستت میکنم.»
چند لحظه خشکم زد.
+«اِ...»
+«یعنی چی؟!»
جونگ کوک بیتفاوت پرونده رو بست.
_«یعنی...»
_«دفعهی بعد که خواستی رئیس شرکت رو حرص بدی...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«کمتر موفق میشی.»
خندهم گرفت.
+«اوهوو...»
+«پس یکی حرصش شده بوده!»
جونگ کوک وانمود کرد چیزی نشنیده.
_«برو سر کارت.»
+«یعنی قبول کردی حسودیت شده؟»
_«خانم پارک...»
+«بله؟»
_«سه...»
+«سه چی؟»
_«سه ثانیه وقت داری از جلوی چشمم بری.»
خندهم شدیدتر شد.
+«وگرنه؟»
جونگ کوک فقط یه ابرو بالا انداخت.
_«امتحانش کن.»
زبونم رو براش درآوردم.
+«نمیترسم.»
بعد سریع برگشتم و شروع کردم دویدن سمت بخش طراحی.
همون موقع صدای خندهی بوراک از اون طرف سالن بلند شد.
_«رئیس، باختی!»
جونگ کوک هم با خندهی نصفهنیمهای سرش رو تکون داد.
_«فعلاً...»
نگاهش دنبال دوین که با خنده دور میشد موند.
زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:
_«فعلاً فرار کن، بچه...»
_«این دورِ کلکل رو بردی.»
_«دور بعدی رو من میبرم.»
و دوین، که از دور صدای مبهمش رو شنیده بود، برگشت و با شیطنت داد زد:
+«آقای رئیس!»
+«برای بردن من، باید اول بتونی بهم برسی!»
تمام بخش طراحی از خنده منفجر شد و حتی خود جونگ کوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
پارت 120.
"ویو پارک دوین"
از اتاق رئیس بیرون اومدم.
هنوز لبخند روی لبم بود.
ملیس آروم زد به بازوم.
_«دیدی؟»
+«چی رو؟»
سوآ با خنده گفت:
_«اینکه یه نفر از صبح اخماش تو همه رفته.»
+«کی؟»
هر دو با هم گفتن:
_«جونگ کوک!»
چشمامو چرخوندم.
+«وای بابا...»
+«شماها زیادی فیلم میبینین.»
همون موقع...
صدای جونگ کوک از پشت سرم اومد.
_«خانم پارک.»
همه برگشتیم.
جونگ کوک با یه پوشه توی دستش از اتاق بیرون اومد.
نگاهش مستقیم روی من بود.
_«یه لحظه.»
سوآ و ملیس با یه لبخند معنیدار آروم از کنارمون دور شدن.
من دست به سینه ایستادم.
+«بله، آقای رئیس؟»
جونگ کوک یه قدم نزدیکتر اومد.
صداش آروم بود؛ فقط طوری که خودم بشنوم.
_«خیلی خوش گذشت؟»
اخم مصنوعی کردم.
+«چی؟»
_«تکیه دادن روی شونهی بوراک.»
لبخند شیطونی زدم.
+«آها...»
+«اون؟»
_«آره، همون.»
عمداً بیخیال شونه بالا انداختم.
+«خب، بوراک خودش گفت اشکالی نداره.»
چشمهای جونگ کوک ریز شد.
_«واقعاً؟»
+«آره.»
خواستم از کنارش رد بشم.
همون لحظه خیلی آروم گفت:
_«پارک دوین...»
برگشتم.
+«جانم؟»
گوشهی لبش بالا رفت.
اون لبخندی که همیشه قبل از کلکل میزد.
بعد با صدایی آروم و شیطنتآمیز گفت:
_«بعداً حسابی درستت میکنم.»
چند لحظه خشکم زد.
+«اِ...»
+«یعنی چی؟!»
جونگ کوک بیتفاوت پرونده رو بست.
_«یعنی...»
_«دفعهی بعد که خواستی رئیس شرکت رو حرص بدی...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«کمتر موفق میشی.»
خندهم گرفت.
+«اوهوو...»
+«پس یکی حرصش شده بوده!»
جونگ کوک وانمود کرد چیزی نشنیده.
_«برو سر کارت.»
+«یعنی قبول کردی حسودیت شده؟»
_«خانم پارک...»
+«بله؟»
_«سه...»
+«سه چی؟»
_«سه ثانیه وقت داری از جلوی چشمم بری.»
خندهم شدیدتر شد.
+«وگرنه؟»
جونگ کوک فقط یه ابرو بالا انداخت.
_«امتحانش کن.»
زبونم رو براش درآوردم.
+«نمیترسم.»
بعد سریع برگشتم و شروع کردم دویدن سمت بخش طراحی.
همون موقع صدای خندهی بوراک از اون طرف سالن بلند شد.
_«رئیس، باختی!»
جونگ کوک هم با خندهی نصفهنیمهای سرش رو تکون داد.
_«فعلاً...»
نگاهش دنبال دوین که با خنده دور میشد موند.
زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:
_«فعلاً فرار کن، بچه...»
_«این دورِ کلکل رو بردی.»
_«دور بعدی رو من میبرم.»
و دوین، که از دور صدای مبهمش رو شنیده بود، برگشت و با شیطنت داد زد:
+«آقای رئیس!»
+«برای بردن من، باید اول بتونی بهم برسی!»
تمام بخش طراحی از خنده منفجر شد و حتی خود جونگ کوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
- ۱.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط