تند تند به حیاط پشتی دوید چون خیلی ذوق داشت که به جونگکوک بگه ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²¹
تند تند به حیاط پشتی دوید چون خیلی ذوق داشت که به جونگکوک بگه که یه نینی تو راهه.
ولی وقتی به حیاط پشتی رسید جونگ کوک نبود...
چرخید تا بره و دنبالش بگرده ولی دردی تو سرش احساس کرد و...
سیاهی...
...
وقتی چشماش رو باز کرد تو مکان نا اشنایی بود...
صدای موزیک کر کننده ای میومد. دست هاش رو محکم بسته بودن و لباس های خوبی تنش نکرده بودن.( از همینا که به هرزه ها میدن )
یه گگ توپی شکل توی دهنش گذاشته بودن و باعث میشد گریه هاش رو خفه کنه و نتونه حرف بزنه.
ناگهان در با شدت باز شد و یه غریبه الفای شیطان که بهش میخورد چهل سالش باشه وارد اتاق شد.
-خب... حال کوچولو پول ساز و س*کسی من چطوره؟
اشک هاش تندتر شروع به ریختن کرد.
-امروز قراره کلی مروارید بسازیم
...
دوساعت تمام بود که دست از سرش بر نمیذاشتن...
تهیونگ از هوش رفته بود ولی همچنان سه نفر شیطان الفا داشتن بهش تجاوز میکردن...
از اونجایی که جز درد چیزی حس نمیکرد کلا دوتا مروارید بهشون داده بود و حالا کامل بیهوش بود...
بدنش پر از کبودی و زخم بود چون همه خیلی خشن رفتار میکردن و کینک های خیلی خشنی داشتن.
انقدر گریه کرده بود که تختی که روش بود خیس خیس بود.
...
صبح تند تند به خونه برگشته بود که مبادا قولی که به تهیونگ داده بود رو بشکنه ولی از وقتی که پاش رو روی تخت گذاشت با ندیمه ها که همه خونی و کبود روی زمین بودن و همچنان شکنجه میشدن، ملکه ها که گریه میکردن و پادشاهان که خون جلوی چشم هاشون رو گرفته بود مواجه شد...
-اینجا چه خبره؟!
-جونگ کوک!... تهیونگ رو دزدیدن!!
...
یه هفته گذشته بود...
همش بهش تجاوز میکردن ولی خوشبختانه هیچوقت کام شون رو توش خالی نمیکردن و به جاش توی دهنش میریختن.
هروقت یادشون می افتاد فقط کمی نون بهش میدادن که زنده بمونه ولی چه فایده... تهیونگ همه رو بالا می اورد.
لاغر و بی حال شده بود. تمام حالش رو میگرفتن که اخر بیهوش بشه و تمام ذخیره های بدنش هم خرج نینی و کمی برای اینکه نمیره میشد.
هیچی ازش نمونده بود. دیگه مروارید هم تولید نمیکرد و اون عوضیا شبانه روز توش میکوبیدن که یدونه مروارید گیرشون بیاد.
-خب... کوچولوی پول ساز ما نمیخواد یکم بیشتر مروارید بهمون بده؟
چاقویی بیرون کشید.
-نکنه خودمون باید ازت بگیریم؟ هوم؟
تهیونگ جیغ خفه ای با وجود بسته بودن همه جاش جیغ خفه کشید و دست و پا زد.
∆∆∆اون حرومزاده چاقو رو روی دی*ک تهیونگ گذاشت که تهیونگ لرزی کرد. از ترس بدنش میلرزید و پنیک کرده بود... ∆∆∆
~~~~~~~
like:70
comment:70
کامنت ها نرسیده بود ولی حالا اشکال نداره لطفا این سری برسونین🤍
تند تند به حیاط پشتی دوید چون خیلی ذوق داشت که به جونگکوک بگه که یه نینی تو راهه.
ولی وقتی به حیاط پشتی رسید جونگ کوک نبود...
چرخید تا بره و دنبالش بگرده ولی دردی تو سرش احساس کرد و...
سیاهی...
...
وقتی چشماش رو باز کرد تو مکان نا اشنایی بود...
صدای موزیک کر کننده ای میومد. دست هاش رو محکم بسته بودن و لباس های خوبی تنش نکرده بودن.( از همینا که به هرزه ها میدن )
یه گگ توپی شکل توی دهنش گذاشته بودن و باعث میشد گریه هاش رو خفه کنه و نتونه حرف بزنه.
ناگهان در با شدت باز شد و یه غریبه الفای شیطان که بهش میخورد چهل سالش باشه وارد اتاق شد.
-خب... حال کوچولو پول ساز و س*کسی من چطوره؟
اشک هاش تندتر شروع به ریختن کرد.
-امروز قراره کلی مروارید بسازیم
...
دوساعت تمام بود که دست از سرش بر نمیذاشتن...
تهیونگ از هوش رفته بود ولی همچنان سه نفر شیطان الفا داشتن بهش تجاوز میکردن...
از اونجایی که جز درد چیزی حس نمیکرد کلا دوتا مروارید بهشون داده بود و حالا کامل بیهوش بود...
بدنش پر از کبودی و زخم بود چون همه خیلی خشن رفتار میکردن و کینک های خیلی خشنی داشتن.
انقدر گریه کرده بود که تختی که روش بود خیس خیس بود.
...
صبح تند تند به خونه برگشته بود که مبادا قولی که به تهیونگ داده بود رو بشکنه ولی از وقتی که پاش رو روی تخت گذاشت با ندیمه ها که همه خونی و کبود روی زمین بودن و همچنان شکنجه میشدن، ملکه ها که گریه میکردن و پادشاهان که خون جلوی چشم هاشون رو گرفته بود مواجه شد...
-اینجا چه خبره؟!
-جونگ کوک!... تهیونگ رو دزدیدن!!
...
یه هفته گذشته بود...
همش بهش تجاوز میکردن ولی خوشبختانه هیچوقت کام شون رو توش خالی نمیکردن و به جاش توی دهنش میریختن.
هروقت یادشون می افتاد فقط کمی نون بهش میدادن که زنده بمونه ولی چه فایده... تهیونگ همه رو بالا می اورد.
لاغر و بی حال شده بود. تمام حالش رو میگرفتن که اخر بیهوش بشه و تمام ذخیره های بدنش هم خرج نینی و کمی برای اینکه نمیره میشد.
هیچی ازش نمونده بود. دیگه مروارید هم تولید نمیکرد و اون عوضیا شبانه روز توش میکوبیدن که یدونه مروارید گیرشون بیاد.
-خب... کوچولوی پول ساز ما نمیخواد یکم بیشتر مروارید بهمون بده؟
چاقویی بیرون کشید.
-نکنه خودمون باید ازت بگیریم؟ هوم؟
تهیونگ جیغ خفه ای با وجود بسته بودن همه جاش جیغ خفه کشید و دست و پا زد.
∆∆∆اون حرومزاده چاقو رو روی دی*ک تهیونگ گذاشت که تهیونگ لرزی کرد. از ترس بدنش میلرزید و پنیک کرده بود... ∆∆∆
~~~~~~~
like:70
comment:70
کامنت ها نرسیده بود ولی حالا اشکال نداره لطفا این سری برسونین🤍
- ۹.۰k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط