{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: مادام کوچولوی کیم

رمان: مادام کوچولوی کیم
part:۵


با اینکه فضایِ باغچه پر از خنده‌یِ جیهوپ و شوخی‌هایِ جونکوک بود، ساناز با آرامش و وقارِ همیشگی‌اش، در حالی که موهایِ طلایی‌اش با هر قدم، مثلِ موجِ دریا تکان می‌خورد، به سمتِ ردیفِ گل‌هایِ رزِ وحشی که در حاشیه‌یِ باغچه بودند، قدم برداشت. او همیشه عاشقِ بویِ گل‌ها و لمسِ ملایمِ برگ‌ها بود.

او با کنجکاویِ همیشگی‌اش، کمی خم شد تا به یک گلِ سرخِ درخشان نزدیک شود. اما ناگهان، در میانِ بوته‌هایِ پر از شاخه‌هایِ تیز، چیزی جلبِ توجهش کرد. ساناز بدونِ اینکه بداند، پایش را یک قدم جلوتر گذاشت، اما ناگهان صدایِ تیزی از زیرِ پای او شنیده شد.

«آه...!» صدایِ کوتاهی از گلویش خارج شد.

یک شاخه‌یِ تیز و مستحکمِ رز، دقیقاً به پایش برخورد کرده و پوستِ ظریفش را شکافته بود. ساناز بلافاصله خشکش زد. چشم‌هایِ عسلی و درشتش از درد و شوک، گرد شدند. او سعی کرد تمامِ توانش را به کار بگیرد تا جلویِ خودش را بگیرد. او نمی‌خواست جلویِ همه، مخصوصاً جلویِ عموهایش، گریه کند. می‌خواست باوقار باشد.

او با دندان‌هایِ به هم فشرده، سعی کرد درد را تحمل کند. صورتِ سفیدش، به جایِ گل انداختن از خجالت، حالا از شدتِ درد، کمی رنگ‌پریده شده بود. اما دردِ پایش هر لحظه بیشتر می‌شد و قطراتِ اشک، بی‌اختیار در گوشه‌یِ چشم‌هایِ درشت و کشیده‌اش جمع شده بودند.

«سانی؟ حالت خوبه؟» صدایِ تهیونگ که متوجهِ سکوتِ ناگهانیِ او شده بود، نزدیک شد.

ساناز سعی کرد لبخندی بزند تا نشان دهد چیزی نیست، اما همین که نگاهِ نگرانِ پدرش را دید، تمامِ دیوارهایِ خویشتن‌داری‌اش فرو ریخت. یک بغضِ بزرگ گلویش را گرفت و ناگهان، اولین قطره‌یِ اشک، رویِ گونه‌هایش سرید.

«بابا... پام... پام خیلی درد می‌کنه...» صدایِ لرزانِ او، قلبِ تهیونگ را به لرزه انداخت.

تهیونگ با سرعت و مهربانی، در یک چشم‌بهم‌زدن، کنارِ او نشست. او دیگر آن مردِ قدرتمند و جدی نبود؛ او فقط یک پدر بود که می‌خواست دردِ دخترش را از خودش بگیرد. با دست‌هایی که همیشه برایِ محافظت از او آماده بود، پای کوچکِ ساناز را به آرامی در دست گرفت.

«آروم باش جوجه‌یِ من... بابا اینجاست. اصلاً نگران نباش.» تهیونگ با صدایی که مثلِ یک لالاییِ آرام بود، او را ارام می کرد.

او به سرعت، ساناز را در آغوش گرفت و با دقتِ تمام، او را از میانِ باغچه بلند کرد و به سمتِ عمارت برد. تمامِ اعضا، با چهره‌هایِ نگران، مسیرِ آن‌ها را دنبال می‌کردند؛ جونکوک با دست‌هایی که از نگرانی می‌لرزید و جیمین که حتی فراموش کرده بود چطور نفس بکشد.

وقتی به اتاقِ بزرگ و گرمِ ساناز رسیدند، تهیونگ او را رویِ تختِ نرم و سفیدش گذاشت. او با دقت و مهارت، تیغِ زخم را با پارچه‌یِ تمیز و ضدعفونی کرد. ساناز که از شدتِ درد و خستگی، دیگر توانِ مقاومت نداشت، با صدایِ هق‌هق‌هایِ ضعیف، چشمانش را می‌بست.

تهیونگ، در حالی که با مهربانیِ تمام، زخم را با یک باندِ سفید و ظریف بسته بود، لبه‌یِ تخت نشست. او موهایِ طلاییِ ساناز را از رویِ پیشانی‌اش کنار زد و شروع کرد به نوازش کردنِ دستِ کوچکِ او.

«بخواب سانی... وقتی بیدار بشی، همه اینجا هستن. همه دوستت دارن.»

ساناز، در حالی که هنوز اثرِ اشک‌ها رویِ گونه‌هایِ سفیدش بود، آرام‌آرام به صدایِ نفس‌هایِ آرامِ پدرش و گرمایِ حضورِ او، تسلیم شد. خستگیِ ناشی از درد و گریه، سنگینیِ پلک‌هایش را بیشتر کرد و او، در حالی که دستش را در دستِ پدرش رها نکرده بود، در دنیایِ رویاهایِ شیرینش غرق شد.

تهیونگ تا زمانی که نفس‌هایِ منظمِ دخترش را نشنید، از کنارِ او تکان نخورد. او می‌دانست که حتی در این لحظاتِ سخت، او تنها ثروتمندترینِ مردِ جهان است، چون این فرشته‌یِ کوچک، در کنارِ اوست.

***

**ادامه دارد...**
دیدگاه ها (۰)

رمان: دختر کوچولو کیم part:5

رمان : مادام کوچولوی کیم part :4بعد از آن صبحانه‌یِ پر از خن...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:3صبحانه در سالنِ اصلیِ عمارت، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط