𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۱
آسمانِ شهر در غروب، رنگِ نارنجیِ سوخته به خود گرفته بود. "ا.ت"، در حالی که کلاهِ ایمنیاش را زیر بغل زده بود، با همان لبخندِ کج و مغرورانهای که همیشه گوشهی لبش مینشست، به پیست نگاه میکرد. تازه گواهینامهاش را گرفته بود و حالا، آن موتورِ سنگینِ مشکیِ براق، تمامِ دنیای او بود. بوی لاستیکِ سوخته و بنزین، برای ا.ت بوی آزادی میداد.
او نمیدانست که چند متر آنطرفتر، "جونگکوک" با کتِ چرمیِ سیاهش، در حالِ بررسیِ موتورِ حرفهایاش است. جونگکوک، با آن نگاهِ نافذ و سردی که همه را به سکوت وادار میکرد، ۲۶ سال داشت و پادشاهِ بیچون و چرای پیست بود.
ا.ت با هیجانِ تمام، دنده را عوض کرد و با سرعتی که قلبش را به دهانش میآورد، در پیچِ تندِ پیست ویراژ داد. چرخِ عقبِ موتورش کمی لغزید، اما او با مهارتی که حتی خودش را هم متعجب کرد، موتور را کنترل کرد. جونگکوک که شاهدِ این صحنه بود، ابرویی بالا انداخت؛ تا به حال دختری را ندیده بود که اینقدر "بیکله" و در عین حال ماهرانه براند.
او به سمت ا.ت رفت. ا.ت کلاهش را برداشت و موهایش روی شانههایش ریخت. جونگکوک با لحنی که بوی کنایه میداد، گفت:
— «برای یه تازهکار، زیادی به این هیولا نزدیک شدی، جوجه کوچولو.»
ا.ت چشمانش را ریز کرد و با پرروییِ تمام جواب داد:
— «اووه، ببخشید جنابِ سلطانِ پیست! قول میدم دفعه بعد که خواستم ویراژ بدم، اول ازت اجازه بگیرم تا به غرورِ مردانهت برنخوره!»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ خطرناک بود...
چند روز بعد، وقتی ا.ت با هیجانِ تمام داشت از خاطراتِ پیست برای مادرش تعریف میکرد، مادرش با لبخندی که میشد فهمید قرار است دنیای ا.ت را زیر و رو کند، گفت:
— «عزیزم، بیا بشین. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم. کسی که قراره به زودی همسرِ من بشه و طعمِ خوشبختی رو دوباره بهمون هدیه بده.»
ا.ت با کنجکاوی منتظر ماند. در باز شد و مردی میانسال وارد شد... اما پشت سرش، همان پسرِ مغرورِ پیست، با همان کتِ چرمی و همان نگاهِ سرد وارد شد.
ا.ت خشکش زد. قلبش برای یک لحظه از تپش ایستاد. مادرش با خوشحالی گفت:
— «ا.ت، ایشون آقای جئون هستند و این هم پسرشون، جونگکوک...»
دنیا دورِ سرِ ا.ت چرخید. جونگکوک هم با دیدنِ ا.ت، چشمانش از تعجب گشاد شد. دستهای ا.ت از شدتِ استرس لرزید؛ یعنی او قرار بود با کسی که قلبش را در پیست به بازی گرفته بود، زیر یک سقف زندگی کند؟ و بدتر اینکه... اون حالا «برادر ناتنیاش» محسوب میشد!
ادامه دارد...
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۱
آسمانِ شهر در غروب، رنگِ نارنجیِ سوخته به خود گرفته بود. "ا.ت"، در حالی که کلاهِ ایمنیاش را زیر بغل زده بود، با همان لبخندِ کج و مغرورانهای که همیشه گوشهی لبش مینشست، به پیست نگاه میکرد. تازه گواهینامهاش را گرفته بود و حالا، آن موتورِ سنگینِ مشکیِ براق، تمامِ دنیای او بود. بوی لاستیکِ سوخته و بنزین، برای ا.ت بوی آزادی میداد.
او نمیدانست که چند متر آنطرفتر، "جونگکوک" با کتِ چرمیِ سیاهش، در حالِ بررسیِ موتورِ حرفهایاش است. جونگکوک، با آن نگاهِ نافذ و سردی که همه را به سکوت وادار میکرد، ۲۶ سال داشت و پادشاهِ بیچون و چرای پیست بود.
ا.ت با هیجانِ تمام، دنده را عوض کرد و با سرعتی که قلبش را به دهانش میآورد، در پیچِ تندِ پیست ویراژ داد. چرخِ عقبِ موتورش کمی لغزید، اما او با مهارتی که حتی خودش را هم متعجب کرد، موتور را کنترل کرد. جونگکوک که شاهدِ این صحنه بود، ابرویی بالا انداخت؛ تا به حال دختری را ندیده بود که اینقدر "بیکله" و در عین حال ماهرانه براند.
او به سمت ا.ت رفت. ا.ت کلاهش را برداشت و موهایش روی شانههایش ریخت. جونگکوک با لحنی که بوی کنایه میداد، گفت:
— «برای یه تازهکار، زیادی به این هیولا نزدیک شدی، جوجه کوچولو.»
ا.ت چشمانش را ریز کرد و با پرروییِ تمام جواب داد:
— «اووه، ببخشید جنابِ سلطانِ پیست! قول میدم دفعه بعد که خواستم ویراژ بدم، اول ازت اجازه بگیرم تا به غرورِ مردانهت برنخوره!»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ خطرناک بود...
چند روز بعد، وقتی ا.ت با هیجانِ تمام داشت از خاطراتِ پیست برای مادرش تعریف میکرد، مادرش با لبخندی که میشد فهمید قرار است دنیای ا.ت را زیر و رو کند، گفت:
— «عزیزم، بیا بشین. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم. کسی که قراره به زودی همسرِ من بشه و طعمِ خوشبختی رو دوباره بهمون هدیه بده.»
ا.ت با کنجکاوی منتظر ماند. در باز شد و مردی میانسال وارد شد... اما پشت سرش، همان پسرِ مغرورِ پیست، با همان کتِ چرمی و همان نگاهِ سرد وارد شد.
ا.ت خشکش زد. قلبش برای یک لحظه از تپش ایستاد. مادرش با خوشحالی گفت:
— «ا.ت، ایشون آقای جئون هستند و این هم پسرشون، جونگکوک...»
دنیا دورِ سرِ ا.ت چرخید. جونگکوک هم با دیدنِ ا.ت، چشمانش از تعجب گشاد شد. دستهای ا.ت از شدتِ استرس لرزید؛ یعنی او قرار بود با کسی که قلبش را در پیست به بازی گرفته بود، زیر یک سقف زندگی کند؟ و بدتر اینکه... اون حالا «برادر ناتنیاش» محسوب میشد!
ادامه دارد...
- ۲۴۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط