وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش…
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

گفت…
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار…
دیدگاه ها (۱)

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

تقدیم به تو که میبینی koreajsjjsj وای از آن شب زنده داری تا...

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

واي از آن شب زنده داري تا سحرواي از آن عمري كه با او شد به س...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی ز...

نیمه شب آواره و بی حس و حال  در سرم سودای جامی بی زبانپرسه ا...

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو...

نیمه شب آواره و بی حس و حال        در سرم سودای جامی بی زوال...

نیمه شب ، آواره و بی حس حال در سرم سودای عشقی بی زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط