Part ⁴⁹
Part ⁴⁹
ا.ت ویو:
برام غیر قابل باور بود..دیگه پهلوم درد نمیکرد..از تهیونگ جدا شدم..نگاه چشماش کردم اروم گفتم
ا.ت:ممنونم
تهیونگ بدون هیچ حرفی از جاش بلند شدم و رفت سمت جونگ کوک گفت
تهیونگ:بیا داخل اتاقم
قبل از اینکه بره نیم نگاهی به من انداخت و در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون..جونگ کوک مه تا اون لحظه توی شوک بود گفت
کوک:فکر نمیکردم ازین کارا هم بلد باشه
و با همون شوک و تعجب از اتاق رفت بیرون..منم مثل جونگ کوک تو شوک بودم..روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف اتاق..این مرد واقعا مرموزه..
روز ها شب میشدن و شب ها روز..همه چی به روال اصلی خودش برگشت..نزدیک غروب خورشید بود برای همین پنجره رو باز کردم و روی یکی از مبل های تو اتاقم نشستم و مثل همیشه کتاب میخوندم..در اتاقم به صدا در اومد..توی جام صاف نشستم و اجازه ورود دادم..در باز شد و تهیونگ وارد اتاق شد..گیج نگاهش کردم..
تهیونگ:کار مهمی دارم
از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:اوم باشه بیا بشین
تهیونگ:نه بیا توی اتاق کارم
سرم رو تکون دادم و کتاب رو روی مبل گذاشتم..و رفتم سمت اتاقش و وارد شدم...پشت میزش نشسته بود و نگاهم میکرد..
خیلی خونسرد گفت
تهیونگ:بشین
روی کاناپه ای که روبروی میزش بود نشستم و منتظر شدم تا حرفش رو بگه..تهیونگ انگشتاشو توی هم گره زد گفت
تهیونگ:خیلی صبر کردم تا حال روحیت و جسمیت خوب بشه تا اینا رو ازت بپرسم
کنجکاو شده بودم که میخواد چی ازم بپرسه..تهیونگ نفسش رو با صدا بیرون داد گفت
تهیونگ:اون شب که زخمی شدی..
جمله ای که میخواست بگه رو ادامه نداد..دستی به پیشونیش کشید و مثل اینکه بخواد ادامه حرفش رو بزنه گفت
تهیونگ:اون شب که زخمی شدی..چرا...چرا داخل اتاق من بودی..
تن صداش نشونه از عصبی بودنش میداد که سعی در فروکش کردنش میکرد..نمیدونستم چی بگم..میگفتم خدمتکاری که استخدام کردی اومده دزدی
تهیونگ:چرا چیزی نمیگی..
صداش عصبی بود و باعث شد ضربان قلبم تند بزنه..با مِن مِن گفتم
ا.ت:راستش... راستش اون شب که تنها خونه بودم...
و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم..اخرش پوزخند صدا داری بهم زد و با عصبانیتی که از صداش معلوم بود گفت
تهیونگ:حدس میزدم
کمی کمث کرد و دوباره ادامه داد
تهیونگ:چرا کاری کردی که زخمی بشی؟میتونستی توی اتاقت بمونی
راست میگفت..چرا همچین کاری کردم
ا.ت:ن..نمیدونم
تهیونگ سرش رو تکون داد و چیزی نگفت
ادامه دارد🍷
ا.ت ویو:
برام غیر قابل باور بود..دیگه پهلوم درد نمیکرد..از تهیونگ جدا شدم..نگاه چشماش کردم اروم گفتم
ا.ت:ممنونم
تهیونگ بدون هیچ حرفی از جاش بلند شدم و رفت سمت جونگ کوک گفت
تهیونگ:بیا داخل اتاقم
قبل از اینکه بره نیم نگاهی به من انداخت و در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون..جونگ کوک مه تا اون لحظه توی شوک بود گفت
کوک:فکر نمیکردم ازین کارا هم بلد باشه
و با همون شوک و تعجب از اتاق رفت بیرون..منم مثل جونگ کوک تو شوک بودم..روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف اتاق..این مرد واقعا مرموزه..
روز ها شب میشدن و شب ها روز..همه چی به روال اصلی خودش برگشت..نزدیک غروب خورشید بود برای همین پنجره رو باز کردم و روی یکی از مبل های تو اتاقم نشستم و مثل همیشه کتاب میخوندم..در اتاقم به صدا در اومد..توی جام صاف نشستم و اجازه ورود دادم..در باز شد و تهیونگ وارد اتاق شد..گیج نگاهش کردم..
تهیونگ:کار مهمی دارم
از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:اوم باشه بیا بشین
تهیونگ:نه بیا توی اتاق کارم
سرم رو تکون دادم و کتاب رو روی مبل گذاشتم..و رفتم سمت اتاقش و وارد شدم...پشت میزش نشسته بود و نگاهم میکرد..
خیلی خونسرد گفت
تهیونگ:بشین
روی کاناپه ای که روبروی میزش بود نشستم و منتظر شدم تا حرفش رو بگه..تهیونگ انگشتاشو توی هم گره زد گفت
تهیونگ:خیلی صبر کردم تا حال روحیت و جسمیت خوب بشه تا اینا رو ازت بپرسم
کنجکاو شده بودم که میخواد چی ازم بپرسه..تهیونگ نفسش رو با صدا بیرون داد گفت
تهیونگ:اون شب که زخمی شدی..
جمله ای که میخواست بگه رو ادامه نداد..دستی به پیشونیش کشید و مثل اینکه بخواد ادامه حرفش رو بزنه گفت
تهیونگ:اون شب که زخمی شدی..چرا...چرا داخل اتاق من بودی..
تن صداش نشونه از عصبی بودنش میداد که سعی در فروکش کردنش میکرد..نمیدونستم چی بگم..میگفتم خدمتکاری که استخدام کردی اومده دزدی
تهیونگ:چرا چیزی نمیگی..
صداش عصبی بود و باعث شد ضربان قلبم تند بزنه..با مِن مِن گفتم
ا.ت:راستش... راستش اون شب که تنها خونه بودم...
و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم..اخرش پوزخند صدا داری بهم زد و با عصبانیتی که از صداش معلوم بود گفت
تهیونگ:حدس میزدم
کمی کمث کرد و دوباره ادامه داد
تهیونگ:چرا کاری کردی که زخمی بشی؟میتونستی توی اتاقت بمونی
راست میگفت..چرا همچین کاری کردم
ا.ت:ن..نمیدونم
تهیونگ سرش رو تکون داد و چیزی نگفت
ادامه دارد🍷
- ۷.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط